افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش می کنم
خدایا
کمکم کن آنی باشم که تو دوستش داری ...

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

صد گل و صد ستاره املات غلط نداره:))

دوشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۴ ق.ظ

آدم باید یه خواهر  کوچولوی هشت ساله ی بازیگوش  داشته باشه که برای مسال با پیژنهاد های ویجه و با نمکش کلاص هشت سُبه فردا و کوییز های پشت بندش رو از یادش ببره و اهوالش  رو خوب کنه😅 

  • همدم ماه

احساس ضعف

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۰ ب.ظ

برای چندمین و چندمین بار احساس کردم که چقدر تو اجتماع ضعیفم. چرا گریه کردم ؟ باید نگه می‌داشتم میومدم خونه گریه میکردم . من میدونستم که مسئولین اونجا آدم های بی مسئولیت و کلاه برداری هستن اما نتونستم خودم رو کنترل کنم و با نرم حرف زدن باهاشون راه بیام و در نتیجه زدم زیر گریه . 

اونم جلو این همه آدم . الان از خودم بدم میاد . یه مشکل خیلی بزرگم هم اینه که وقتی عصبانی میشم توی دلم کلی فوش میدم . متنفرم از این ویژگی تازه متولد شده ام  

میخواستم الان بشینم درس بخونم ولی همه ی انرژی‌م رفت  . الانم دلم میخواد گریه کنم ولی دیگه گریه‌م نمیاد

  • همدم ماه

پیراهنِ تو ، اَمن ترین جای زمین است ....

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۵ ب.ظ

برایت خواهم خواند؛ که نگران نباش ، من دوست دارمت ، حتی اگر تنها سقف  زندگیِ مشترکمان، چهار «خانه» های پیراهنت باشد .... 

  • همدم ماه

بال، تنها غم غربت به پرستو ها داد

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۹ ق.ظ

به خودم اومدم دیدم این کلاف خیالِ تو  اونقدر  باز شده و رفته که داره میپیچه تو دست و پام 

به خودم اومدم دیدم خیالی که بافتم 

شکل نداره اسم نداره ته نداره سر نداره  

باید از یه جایی به بعد تمومش کرد ... 

باید باور کرد 

تو واقعی نیستی ،  تو واقعی نیستی و من باید باور کنم ....

  • همدم ماه

اخر و عاقبت جو گیر شدن

پنجشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۳ ق.ظ

فکرشو بکنید روز پنج شنبه از کله سحر پا شی و آماده باش 

شیش و نیم با ف همزمان رسیدیم دانشگاه و بعد بقیه دخترا اومدن و همه با شور و شوق داشتن تعریف میکردن که چجوری کل کشور رو پر کردن که ما قراره بریم پزشک قانونی 🤦 

ف سه تا پلاستیک در آورد گذاشت تو جیب راستش گفت اگه حالت تهوع گرفتین دست بکنید تو جیب راستم بچه ها 

بعد سارا گفت که ممکنه همه یهو تو جیب راستت بالا بیارن ها -_- 

کلا همینجوری هر کی یه چیزی می‌گفت و میخندیدم و می‌گفتیم پس چرا چنگیز نمیاد داره ساعت هفت میشه 

همین موقع یهو دیدیم چنگیز و دار و دستش روپوش به دست اومدن و چنگیز با قیافه ای غمبرک زده اعلام کرد که استاد گفته کلاس کنسله:/ 

اینقدر که داغون شدیم ، چنگیز با این هیکلش نزدیک بود به حالمون گریه کنه :/ یکی از بچه ها گفت که همین الان می‌ره پزشکی قانونی و استاد رو می‌کشه و همون جا تشریح می کنه -_- 

یکی دیگه از بچه ها هم گفت که چنگیز رو می کشه :)) 

یکی هم داد زد گفت نامردا لااقل همون جنازه ی خشک سالن تشریح رو بهمون نشون می‌دادید

یکی هم گفت که خوب شد که تازه دیروز بهمون اعلام کردن و ما همه جا رو‌پر کردیم  اگه یه هفته پیش اعلام می‌کردند ما این موضوع رو جهانی میکردیم:)) 

سارا هم همون موقع رفت و استوری‌اش رو پاک کرد :/ 

بعدش نون رفت نشست لب باغچه و ژست افرادی رو که بعد از تشریح حالشون  بد شده و فشارخونشون افتاده گرفت و از خودش عکس گرفت تا به همه ی کسایی که گفته بود نشون بده:))

ما هم چند تا سلفی تو حیاط دانشگاه گرفتیم و با دستانی نا کام به خونه برگشتیم 

+خب من کاملا این صحنه رو پیش بینی کرده بودم . همون طور که تو پست قبل گفته بودم تا دم در بردن و برگردونن:/ 

از این به بعد دیگه هیچ وقت تا مطمین نشدم خودم رو ضایع نمیکنم-_- از این به بعد هم پستام به پست های شکست عشقی تغییر محتوا پیدا می‌کنه 


  • همدم ماه

برگ گُل چون ریخت ، نتوانش دگر پیوند کرد ...

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۷ ب.ظ

قرار بود فروزان بشود دوست ابدی ام . ما به هم قول داده بودیم . از همان پنجم دبستان که من برای فروزان شعر می‌خواندم و توی حیاط مسابقه ی دو میگذاشتیم و توی کلاس مسابقه ی بهتر درس خواندن . فروزان ریاضی اش بهتر از من بود. من اما آدمی نبودم که به هوش متکی باشم . در تمام طول تحصیلم معلمانم من را یک شاگرد سخت کوش می‌دانستند . ادمی هم نبودم که یکدفعه گاز بدهم . از کم شروع میکردم تا برسم به زیاد برعکس فروزان  . من و فروزان دو قطب ناهم نام بودیم که در کنار تفاوت ها همدیگر را دوست داشتیم . که از تفاوت ها برای کامل کردن هم استفاده میکردیم . دبستان تمام شد و من و فروزان وارد یک راهنمایی شدیم . سه سال راهنمایی با هم بودیم . فروزان خود خواه بود و من یک دوست تو سری خورِ مِنت کش  . چون به فروزان قول داده بودیم که تا ابد باهم بمانیم . بچه بودیم و «قهر قهر تا روزِ قیامت»مان یک ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید . کم کم صورتمان جوش زد . به بلوغ رسیدیم . قهر قهر تا روز قیامتان حداکثر به یک هفته انجامید . نرگس می‌گفت تو و فروزان مثل دو مرغ عشق می مانید . فروزان من را فقط برای خودش میخواست . برای تحقیر کردن .  برای مسخره کردن . اگر من زنگ تفریح از نرگس میخواستم که در قدم زدن همراهی‌مان کند زنگ کلاس فروزان میزش را از میزم جدا میکردم . من آن موقع ها مِنت کش بودم . خودم را برای فروزان خورد میکردم .  تحقیرهایش برایم مثل بیت« درد از جهت تو عین داروست » می ماند . با این حال  سه سال راهنمایی با دوستی تقریبا محکمی جلو رفتیم .  وارد دبیرستان شدیم . کم کم فهمیدم من و فروزان دو قطب ناهم نامیم که از قضا سر کنگبین صفرا فزوده و هرگز جذب هم نخواهیم شد . دو قطب نا هم نام که هر چه بهم نزدیک تر می شوند بیشتر از هم فاصله می‌گیرند . کم کم اختلاف نظر و عقیده و کردارمان آنقدر از هم فاصله گرفت که کار دوستی چندین ساله‌مان در سال دوم دبیرستان به گیس و گیس کشی رسید . دوم دبیرستان به طور کامل از هم جدا شدیم . قیامتان یک ساله شد .  بعد از آن یک سال ما دیگر هرگز مثل قبل نشدیم. فروزان هنوز هم از من همان انتظاراتی را داشت که خودم برایش به وجود آورده بودم .  دروغ می‌گویند که بزرگ بشوی یادت می رود . من حالا یک بچه ی بزرگ بودم . با فروزان حرف میزدم . اما قلبم شکسته بود . راستش اصلا قلب های مان که شکست روز ابد فرا رسید . آخر ما قول داده بودیم تا روز ابد با هم باشیم . شاید هنوز هم در کنار هم بودیم اما دیگر هم را نمی دیدیم ،  دیگر برای هم شعر نمی خواندیم ، دیگر از در کلاس تا در حیاط مدرسه مسابقه نمی دادیم . من بچه ی بزرگ فراموش نکرده ای بودم که دوباره از کم شروع کردم . کم کم خودم را از زندگی فروزان کمرنگ کردم . دیگر منت کشی نکردم . دیگر اجازه ی تحقیر ندادم....اما امروز ناگهان_از همان ناگهان هایی که بی اراده انجام می شود_ دوباره شدم  همان بچه ی پنجم دبستان . وسط نوشتن مشق های دانشگاهم  به او  پیام دادم . قلبم هنگام دادن پیام ریش ریش شد . یک قلب شکسته ی ریش ریش شده که هنوز هم فروزان را جان صدا میکند . اما این جانِ بعد از ابدیت هرگز معنی جان های بچگی را نمی دهد . حتی آن «عزیزمی» که فروزان آخر پیامش نوشته بود . ما هر دو این را می دانستیم . برای فروزان دوباره شعر خواندم . گفتم که هرگز نروی از یادم .... گفتم که فراموش نشده ای ... اما ای کاش این از یاد نرفتن ها و این فراموش نشدن ها بیشتر به خاطر اتفاق های خوبی باشد که باهم ساخته ایم نه به خاطر دلخوری ها و بغض هایی که در قلب هم کاشته ایم...

پ.ن: مربوط به سه روز قبل 

  • همدم ماه

اول مهرِ امسال

يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۲۹ ب.ظ

اول مهر امسال درست بود غریبی دوازده مهر سال پیش رو نداشت ولی من همچنان غریب و تنها روی یکی از صندلی های سیمانی رنگ  زده ی چیده شده ،دور میز گردِ از همان جنس ، زیر راهروی الاچیقی بزرگی که دانشکده ی ما رو به دانشکده ی دارو و پیرا وصل می کرد  تنها نشسته بودم و این بار اما منتظر سارا . 

تا وقت رسیدن سارا  چندین رهگذر با چهره های جدید و دبیرستانی که گواه ترم اولی بودنشون بود از زیر آلاچیق با خوشحالی عبور کردند و من یاد پارسال خودم افتادم با این تفاوت که مثل آن دسته  بچه های  دبستانی  که دیگر از وسط مهر از مدرسه بدشان می آید  با گریه نامرئی و بغض سوار ماشین شده بودم . برای هزارمین بار گفتم چه زود گذشت 

به حول قوه ی از هر چه بدت بیاید سرت می آید  اولین درس این ترم با زبان اختصاصی یک شروع شد -_- ولی چه بسا چیز های حال بهم زنی که باید فرا گرفته شود ، این ترم انقلاب عظیمی در خودم برای بهتر خوندن و بهتر یاد گرفتن به وجود آوردم . دو ترم قبل خودم را سپرده بودم دست جریان و اصلا حال درس خوندن نداشتم حالا امیدوارم این انقلاب راستکی باشد و این شوق یادگیری با گذشت یک هفته از آب و تاب نیفتد 

امروز یه کلاس بیشتر نداشتیم .  بعد از اینکه کلاس تموم شد سارا یک جعبه ی قرمز رنگ کوچک دست ساز را به طرفم دراز کرد . ذوق زده شدم . درست است که زیاد اهل دستبند انداختن و این چیز ها نیستم اما از اینکه سارا به یادم بوده  چنان خر شاد شدم که خر آنقدر شاد نمی شود :))  

یه کلمه ای هم افتاده سر زبونم که باید ترکش کنم چون بعد از به زبان آوردنش تمام حس های بد و تمام عذاب وجدان های الکی عالم می‌ریزه روی سرم ، امروز  یکم هم طنزِ خودشیفتگی به خودم گرفته بودم . مثلا بعد از کلاس امروز  زنگ زدم به مهلا و فاطمه خ و گفتم خیلی دلم تنگ شده براتون و ازشون خواستم که بیان نزدیک درِ دانشگاه _روی همو نیمکت که هر کس من رو گم کرد می‌تونه اونجا پیدا کنه _  اومدند ،هم دیگه رو بغل کردیم و رو بوسی . هنگام خداحافظی گفتم که امیدوارم توفیق دیدن من رو دوباره پیدا کنین فاطمه خ گفت چقدر شیطون شدی مهلا گفت راست میگه ، گفتم از اثرات دوستی با ساراست و بعد هر سه خندیدیم و در حالی که دست هم را برای دیداری دیگر فشردیم از هم جدا شدیم . 

رسیدم خونه . مامانم  سوالی رو که  بعد از ظهر  دوازده مهر پارسال پرسیده بود تکرار می کند ،   مدرسه خوب بود ؟ در یخچال رو باز میکنم و میگم آره مامان خیلی  خوب بود ‌:)) 

  • همدم ماه

یک بغل حرف ولی محضِ نگفتن داریم....

جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۵۱ ب.ظ

گاهی هم بغض همان پیام های تایپ شده هستند که فرو داده نمی شوند و سال ها پیش نویس دست هایت باقی می مانند تا
 تاریخِ اعتبارشان تمام شود ....
  • همدم ماه

کار به یک یا لیتنی کنت معکم ختم نمی شود ....

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۳۸ ب.ظ

الماس اگر چه از همه‌ی جوهر ها شفاف تر است ، سخت تر نیز هست . ماندن در صف اصحاب عاشوراییِ امامِ عشق ، تنها با یقین مطلق ممکن است . 

و ای دل ! تو را تو را نیز از این سُنت لایتغیرِ خلقت گریزی نیست 

نپندار که تنها عاشورییان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر

صحرای بلا ، به وسعت همه ی تاریخ است .... 

#فتح خون

#سید مرتضی آوینی 

  • همدم ماه

آنقدر عاشقم که نمی پُرسَمَت چرا....

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۰ ب.ظ
امروز اتفاقی یه تکه ی قشنگ از فیلمی رو دیدم که بعداً فاطمه گفت سری دوم دلدادگانه . 
«گفت : هیچ وقت نشده که کرکره ی دکانم را بدون بسم الله بالا بکشم . نون حلال آوردم خانه ولی ببین حالا افتاده ام در تبعید گاهی که آدم هایش مثل سگ می مانند .
دکتر علی را صدا زد : اگر گوساله‌ت مرده به دنیا می آمد چیکار میکردی ؟ 
علی گفت: خدا رو شکر میکردم . 
دکتر گفت: اگر گاوت می مرد چیکار میکردی ؟ 
علی گفت: خداروشکر میکردم . 
دکتر گفت : اگر هر دو می مردند چه میکردی ؟ 
علی گفت : باز هم خداروشکر میکردم . 
دکتر گفت: عجیبه ، چرا ؟ 
علی گفت: .....»
بقیه اش رو ندیدم . خیلی کم اتفاق می‌افته که فیلمی رو دنبال کنم . حتی صبر نکردم  ادامه‌ش رو ببینم که علی چی گفت . اما خیلی خوشحال شدم . شاید هم دلم نمی‌خواست دلیل شکرگزاری های علی رو بشنوم . علی حتما میخواست بگه دلیلی نداره وگرنه کی واسه مُردن گوساله‌ش یا حتی مُردن  بچه‌ش شکرگزاری می‌کنه .   تو زندگیم دوست داشتن های بی دلیل و بی حساب رو بیشتر دوست دارم . اگه دلیل دوست داشتن خدا و  شکرگزاری از اون این باشه که دیروز بهم فلان نعمت رو عطا کرد پس امروز که ازم گرفته باید دیگه دوستش نداشته باشم . شاید هم قیاس درستی نباشه ولی خدا خودش می‌فهمه چی می‌خوام بگم . 
اگه یه روز از شریک زندگیم بپرسم چرا دوستم داری و دلیل بیاره حتما از غصه میمیرم . چون هیچ وقت نمیگه به خاطر اخلاق بدت به خاطر زود از کوره در رفتنات به خاطر زبون درازی هات دوستت دارم . فوقش میگه چون قلبت مهربونه چون دستات گرمه چون غذاهایی که میپزی  خوشمزست چون تو فلان چیز مثل خودمی دوستت دارم . وقتی میپرسم چرا دوستم داری برام دلیل نیار . من از دلیل ها میترسم چون یه روز اگه بپرسم چرا دیگه دوستم نداری یه نون نفی می‌ذاری سر همه ی دلایل دوست داشتنت و تمام .
اومدم گوشیم رو برداشتم  دوستم پیام داده اوضاع معدلت چطوره ؟ 
جواب دادم مُرده ولی خداروشکر . 
  • همدم ماه

از دست خویشتن به کجا می توان گریخت؟

دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۴۶ ب.ظ
امروز ، یعنی همین چند دقیقه پیش یه کاری کردم که اگه الان بود حاضر به انجامش نبودم .  بعد یاد یه بنده خدایی  افتادم که چند روز پیش دقیقا یه کاری کرده بود که وقتی ازش پرسیدم چی شد که این کارو کردی گفت که من اصلا در مورد انجام این کار فکر نکرده بودم اصلا   کسی که اون لحظه این حرف رو زد و رفت و اون کار رو انجام داد  من نبودم انگار یه نیروی بیرونی داشت هدایت‌م میکرد و اختیار به طور کامل از دستم خارج بود و دقیقا اینو وقتی فهمیدم که کار تموم شده بود و دیگه نمیشد نتیجه رو تغییرش داد .
الان دیدم دقیقا منم به همین حالت دچار شده بودم وقتی داشتم این حرف رو به دوستم میزدم و رازم رو براش بر ملا میکردم باید یکی می‌بود و یه چکیده ی آب دار میزد تو صورتم و می‌گفت بیدار شو خواب دیگه بسه دختر بلند شو و افسار خودت رو دستت بگیر تا چپ نکنی  باید کنار خودم می‌بودم و  باید کنار تو می‌بودم تا الان مثل چیز پشیمون و محزون  و چپ کرده نباشم. 
  • همدم ماه

دل مو از پیِ تو به رودِ کارون میزنه

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۲۰ ق.ظ

 می گه آمو مو مرد دریا بودم . تنگ غروب که میشد چندتا از این ماهی های تازه که صید کرده بودم بر می داشتم میرفتم در خونه‌شون تا ببینمش. تا چند ماه همینجوری ماهی بردم سی رفع دلتنگی این دل بی صاحاب  ، تا اینکه یه روز  دیگه این دلتنگی رفع نشد این دفعه علاوه بر ماهی ، مادر و پدرم رو هم بردم ...

  • همدم ماه

چهار صد و پنجاه درجه ی فارنهایت !

سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۳ ق.ظ
من کتاب خوندن رو به طور جدی از اول مهر نود و شیش شروع کردم . این چالش واقعا باعث شد فکر کنم خب کتاب میخونم که چی ؟ که فقط لذت ببرم و سرگرم باشم ؟ اما خب میتونم بگم این کتاب هایی که تا الان خودم حتی اگر تاثیر مشهودی هم نداشتن باعث شدن اعتماد به نفسم بهتر بشه ، بهتر حرف بزنم ، با ادب تر بشم . حداقلش هم این بوده که کتاب خوندن حالم رو خوب میکرده و یه تفریح سالم برای پر کردن خلوت ها و بی حوصلگی هام بوده . اکثر کتاب هایی که خوندم رو پستشون رو با توضیح گذاشتم اما میخوام بگم کتاب سلام بر ابراهیم تاثیرش خیلی عملی تر بود . با وجود اینکه تقریبا یکی دوماه از خواندنش میگذره ، خیلی جاها باعث شد فکر کنم و روی بعضی از رفتارهام کار کنم و بهترشون کنم  . هدفم بیشتر از نوشتن در مورد کتاب هایی که میخونم هم اینه که بدونم تو این برهه از زمان چه رتبه ای در ذهنم داشته و چجوری در موردش فکر میکردم و محتواش چی بوده . 
یه کتاب دیگه هم بخوام نام ببرم که تو زندگیم تاثیر عملی داشته  درمان شوپنهاوره . این کتاب در بطن رمان یه سری مشکل  در زندگی رو بیان میکرد و  لابه لاش راه کار هایی هم برای عملی کردن ایده هایش داشت . هنوزم حس خوب خوندش تو وجودمه و ازش استفاده میکنم . 
ان شالله که عمرم کفاف خوندن و مطالعه ی بیشتر ، بهتر و متنوع تر و مفید تر رو بده 
 از عزیزانی که دعوتم کردن به این چالش تشکر میکنم  بابت تاخیر در نوشتن هم معذرت میخوام راستش اصلا نمی‌دونستم چجوری بنویسم و میخواستم کلا چیزی ننویسم اما واقعا لطف کردید و خیلی خوشحال شدم و دوست نداشتم بی جواب بمونه💓 مجهول الحال عزیزم، صالحه جان و جناب دچار . 
چالش هم در مورد تاثیر گذارترین کتاب یا کتاب های هست که خوندید میتونید اثرش رو هم بنویسید. 
بنده هم از ؛ هوپ فول ، آیه ، الی ،  رومی زنگی ، تیکی ، منِ عزیز،   فاطمه از وبلاگ در دست تعمیر  ،خاتون ، آنیا بلایت، امانیتا موسکاریا ،نلی ، هانا ، یاسمن ، ترنم بهار، اقا علی از وبلاگ دیوانه، بچه ی آدم ، medic medic ، فاطمه از بیولوژیک ، اقای لنی از  تردید ها و دوراهی های من ، ملکه شیشه ای ، پریا از کاکتوس،ساناز، الهه ، کبوتر ، یک دختر شیعه ، رها از گفت‌وگوهای تنهایی  و خوشه چین دعوت میکنم اگر مایل بودن شرکت کنن 
 هر کی جا موند و این پست رو میخونه  و مایل به شرکته دعوته:)
  • همدم ماه

فراتر از جنسیت ، رنگ پوست و ملیت

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ب.ظ
چیزی را که نتیجه ی یک «انتخاب» نیست ، نمیتوان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد . او معتقد است در برابر چنین وضعی تحمیلی باید رفتاری درست در پیش گرفت . به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده به اندازه ی افتخار به زن بودن ابلهانه است . فرانز با لحن خاصی به او گفته بود «سابینا ، شما یک زن هستید » بعد ها فهمید که کلمه ی زن _که فرانز با طمطراق خاص تلفظ می کند _ در نظرش تعیین یکی از دو جنس انسان نیست ، بلکه معرف یک ارزش است .

از#بار هستی 
  • همدم ماه

کلاغ ها مدام فریاد می زدند : برف برف !

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ب.ظ



 

«سمفونی مردگان ، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابد 

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است ، روح هنرمندی که به کسوت ِسوجی دیوانه اش در آورده ایم ، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم ، کدام یک از ما ؟» 

از پشت کتاب 

سمفونی مردگان ، اسمش را زیاد شنیده بودم ، کتاب معروفی بود از عباس معروفی که در سال های شصت و سه تا شصت و هفت به رشته ی تحریر در آمده   با  فضایی سرد و تاریک که درون مایه اش زبانه کشیدن  آتش جهل و تعصب و تبعیض  بود و  در نهایت منجر به برادر کشی و از هم فروپاشیدن یک خانواده و شاید هم یک جامعه شد ، اتفاقی  که امروزه نیز شاهدش هستیم 

از اولین حرفِ اولین واژه بغضی می نشست روی گلویت تا آخرین حرفِ آخرین واژه 

معمولا تهِ هر کتاب دردناکی گریه ام می گیرد اما نمی دانم چرا  این بغض سرد و تاریک  با باز کردن کتابی که حزن و اندوه ، بلعیده ی آن بود به گریه تبدیل نشد ، شاید هم میان آب های شور آبی با همان داری که آیدین را در نهایت به آغوش مرگ فرو برد ، دار زده شد ، بی آنکه دیده شود .....

۱.گفت: «دنیا پوچ و بی ارزش است . هیچ ارزشی ندارد .»

گفتم:« حرف های خوب بزن . دنیا بی ارزش نیست . فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است .» 

۲.به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت!

تنها در جسم نمیتوان پیدایش کرد،بلکه در جسم و روح و هوا!

در آینه!

در خواب!

در نفس کشیدن ها 

انگار به ریه می رود و آدم مدام احساس میکند دارد بزرگ میشود....

۳.تنهایی را فقط در شلوغی میتوان حس کرد.

۴.وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست.

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد ؛ 

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود!

۵.گفتم: دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود.

گفت: بله. آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد.

گفتم: پس چه باید کرد؟

گفت: تحمل و سکوت.

۶.پدر گفت : دنبال چه می گردی ؟ 

آیدین گفت : دنبال خودم ....

۷. آیا کسی می تواند بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیت‌ی نزدیک می کند ؟ آدم پر می شود .‌‌‌‌‌‌جوری که نخواهد به چیزی فکر کند ، نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچگاه دچار تردید نشود

۸.گفت : آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی فهمد . 

  • همدم ماه