افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۰ ب.ظ
اسم همسر پسر عموم جنّته . (بهشت). محیا دیروز داشت تو خونه راه می‌رفت و می‌گفت جنّت و ابراهیم میان امشب خونمون من چقدر خوشحالم. اما تلفظ جنّت رو اشتباهی می‌گفت جِنّت ! مامانم بهش گفت عزیزم بگو جَنّت جنّت یعنی بهشت .  
محیا گفت مامانی بهشت کجاست ؟ بهشت یعنی چی؟ 
دستای کوچیکش رو گرفتم و گفتم قلبِ پاک تو یه تکه از بهشته عزیز دلم . 
ادامه داد خدا تو بهشته مگه نه؟  یعنی این صدایی که از تو قلبم میاد صدای خداست؟ 
بغلش کردم و بوسیدمش گفتم آره عزیزِنازم آره 

این چه حرفی ست که در عالم بالاست بهشت؟ 
هرکجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت 
از درون سیه توست جهان چون دوزخ 
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت 
او ندانست که در ترک تمناست بهشت 
«صائب جان تبریزی:)»
  • همدم ماه

خواست تا چاره ی ناچار کند !

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ

من که دیشب فوتبال ندیدم . یعنی همیشه به ندرت تلویزیون و حالا چه برسه به فوتبال میبینم. اما اخبار فوتبالی اینجوری رو دنبال میکنم . حقیقتا تا دو ساعت پیش  فکر میکردم ایران پنج تا گل به مراکش زده و مراکش صفر . امروز داشتم صبحانه می‌خوردم و اخبار فوتبال پخش میشد . گفتم مامان دیدی ایران ترکوند؟ مامانم میگه با اون گلی که خود مراکش به خودش زد ؟ میگم مامان خب اون چهارتای دیگه رو که خودش زد . یه لحظه خود تلویزیون هم به احترام حرفم سکوت پیشه کرد:|| الان هی دارم فکر میکنم آخه از کی شنیدم پنج تا ؟ حالا دوتاهم نه پنج تا:| اصلا همون بهتر که من فوتبال نگاه نکنم

ولی دلم واسه مراکش و اون بازیکن مراکشی سوخت

آمد زیر ابروش رو برداره ، چشمش رو کرد همینه نه؟


  • همدم ماه

از دلخوشی ها !

جمعه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۸ ب.ظ
حرفای خواهر آخریم همیشه باعث میشه که از ته دل بخندم . 
مثل الان که بابام داشت می‌رفت مراسم خواستگاری پسر عموم و خواهر آخریه ی هفت ساله در حالی که از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجه و موهای لخت مشکیش ریخته تو چشماش و داره بالا و پایین میپره با شوق  میگه آخ جووون بابایی داره می‌ره مهدی رو شوهر بده:)) 
یا مثلاً نیم ساعت پیش  که دلش تخم مرغ آب پز کشیده بود داشت به مامانم میگفتم مامان من صبح« ناهار» نخوردم  تو رو خدا برام تخم مرغ بپز:)) 
  • همدم ماه

دیروز سارا یه استوری در باب قابلیت های جدید اینستا( رای گیری به صورت استیکری و پس زمینه های جدید) گذاشته بود . رنگ پس زمینه رو صورتی گذاشته بود. یکی از پسرای کلاسمون رفته زیرش نوشته آخجوون من عاشق رنگ صورتی ام 😍حالا سارا اومده واسه من پیام میده و استیکر استفراغ می‌ذاره :| بهش میگم بابا مگه صورتی رنگ نیست ؟ مگه پسرا دل ندارن؟ چرا همچین میکنی بعدش وسط استیکر های استفراغی که سارا می‌فرسته دوباره جمله ی همکلاسی‌ رو میخونم و خندم میگیره .

راستش این همکلاسی مون ابرو های بهم پیوسته ی خیلی قشنگی داشت . من عاشق ابرو های بهم پیوسته ام . از خودم یه کوچولو بهم پیوسته است . ولی از این همکلاسی مون اینقدر بهم پیوسته و کشیده و قشنگ بود که اسمش رو گذاشتیم ابرو خفن . اما ترم دوم به ابروهاش دست زد و خرابشون کرد . یه سال هم جهشی خونده و کلا شاگرد اول کلاسمونه با معدل هیجده و نیم ! 

حالا اینا رو ولش کنید من اون روز که در مورد سارا و حضرت موسی و روانشناسی پست گذاشتم تا صبح خواب سارا و موسی و استاد روانمون رو می‌دیدم  صبح پا شدم پستم رو پیش نویس کردم . 

جدیدا به خاطر افشاگری های که اینجا در مورد درسم میکنم عذاب وجدان میگیرم مثلا من از هر ده تا پستی که میذارم تو نه تاش میگم که فلان امتحان رو گند زدم 🤦 خب بعد الان فکر میکنم تصور خواننده هام از من یک دختر تنبل غرغرویه-_- ولی خب همچنان میام میگم :)) حالا بذارید یکم از فشار روانی این امتحانا کم بشه بعد ازهنرهام هم رونمایی میکنم⁦✌️⁩  یعنی همه جای دانشگاه خوبه به جز امتحاناش ایش 

امروز امتحان زبان داشتیم . بعد از امتحان سارا این عکس رو با این دیالوگ کانال توییترمون نوشت:)) 

*اخه اینم شد زندگی؟اینم از گند امتحان زبان 😑


*وااااای خدایاشکرت،بالاخره یه امتحان رو بیست میگیریم(لبخند ژکوند میزند و برویش نمیاورد که امتحان از شصت نمره بوده🙂)

________

خخخخخ آره آقا امتحانمون از شصت نمره بود . دیشب داشتم فکر میکردم بالاخره بعد یه عمر میرم امتحان زبان میدم که از چهل نمره نیست :)) نگو از شصت نمره داده بود . خلاصه که اینم بالای شونزده بشم کلامو میندازم هوا .  والا نمره چیه اصلا :)) 

و امتحان بعد آناتومی جنین بافت -_- جنین و بافت کمه ولی اصلا نخوندم . عملی هاشونم تو یه روزه ولی خب من از پسش بر میام :)) 


  • همدم ماه

دیروز اولین امتحان پایان ترممون بود و طبق رسم و رسومات همیشگی که از دبستان تا حالا بوده اولین  امتحان معارف یعنی اندیشه ی اسلامی دو بود . 

یه رب قبل از امتحان سارا داشت جزوه را ورق میزد و بهم نکات مهمش رو می‌گفت . حدود یک سوم جزوه به بحث در مورد بنی اسراییل و حضرت موسی پرداخته بود . به سارا گفتم سارا من وقتی داشتم جزوه رو  میخوندم خیلی دلم بر حال حضرت موسی (ع) سوخت سر اینکه پیروانش این همه اذیتش کردن و نمک به حروم بودن و قدر نشناس . سارا گفت اتفاقا من از یک کار حضرت موسی(ع) خیلی اعصابم خورد شد گفتم چکار؟ گفت این جا که وقتی یکی از اعضای بنی اسراییل با یکی از فرعونیان داشت دعوا میکرد و حضرت موسی رفت فرعونیه رو کشت .(«وَ دَخَلَ الْمَدینَةَ عَلى‏ حینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذی مِنْ شیعَتِهِ عَلَى الَّذی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَیْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبینٌ» قصص/15. )

سارا ادامه داد خب چرا حضرت موسی کشتش؟ نمی‌تونست نصیحتش کنه ؟ناسلامتی پیامبر بودا 

بهش گفتم خب سارا اونا که نصیحت حالیشون نمیشد یهو می دیدی اون یارو قبطیه میگرفت همونجا حضرت موسی رم می کشت 

سارا گفت من توجیه نمیشم . باید نصیحتش میکرد و فلان و فلان  نه اینکه سریع بیاد مشت بزنه و بکشتش  

من اون موقع میخواستم به سارا بگم خب سارا جان این کاری که حضرت موسی کرد باعث شد که فردا که رفت دوباره یاروعه رو نجات بده لو بره و فرعون بفهمه که اره قتل کار حضرت موسی بوده و این باعث شد که از مصر فرار کنن و از این حرفا . این یه جور فید بک کارش بود و نتیجه ی کارش رو دید دیگه .

فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفًا یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنْصَرَهُ بِالأمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُبِینٌ ﴿18﴾

موسی با ترس و خوف در شهر آمدورفت می‌کرد و هرلحظه در انتظار حادثه‌ای بود. ناگهان دید همان شخص بنی‌اسرائیلی که روز گذشته او را کمک کرده بود با کس دیگری درگیر و در حال نزاع است. موسی به وی گفت شما بدون تردید فردی ماجراجو و گمراه و بی‌ادب هستید.

فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَنْ یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ یَا مُوسَى أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالأمْسِ إِنْ تُرِیدُ إِلا أَنْ تَکُونَ جَبَّارًا فِی الأرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ﴿19﴾

زمانی که موسی به آن‌ها نزدیک شد خواست آنان را از هم جدا کند. بنی‌اسرائیلی گفت: می‌خواهید مرا هم بکشید؟ مانند کسی که دیروز او را کشتید؟ شما می‌خواهید قدرتمند روی زمین شوید. قصد نداری مصلح و خدمتگزار جامعه باشی.

و بعدش هم که دیگه همه فهمیدند قاتل اون مرد قبطی موسی بوده و خبرش به فرعون رسید.

 که قبل از اینکه کلامم منعقد بشه ساعت هشت شد و رفتیم سر جلسه 😌

آقا چشمتون روز بد نبینه یازده تا سوال تشریحی طویل پاسخ داده بود از جزوه ی به اون عظمت -_- اعصابم خورد شد ولی به هر ترفندی بود هر چی تو ذهنم بود رو برگه ریختم ولی مثلا جواب  یک سوال یک صفحه کامل  از جزوه میشد و من اون رو تو دو خط خلاصه کردم :دی یک سوال هم از نکاتی که سارا برام گفته بود تو امتحان اومده بود و من توی دلم برای او  دعا کردم . 

بعد از آزمون هم دیگه فقط در حد چک کردن جواب سوالات پیش هم بودیم و از هم جدا شدیم . 

امروز اومدم در مورد همون داستان حضرت موسی تو اینترنت سرچ کردم و به نکات جالبی دست یافتم 

«قالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسی‏ فَاغْفِرْ لی‏ فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ» قصص/16. 
گفت: خدایا من نباید مشت را زده باشم ولی حالا که مشت را زدم عمدی نبوده خطایی بوده بنا نبود که با این مشت طرف بمیرد. حالا من گناه کرده‌ام مرا ببخش. خدا هم او را بخشید. 
«قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهیراً لِلْمُجْرِمینَ» قصص/17. 
گفت: خدایا حالا که به من نعمت دادی، من دیگر یار مجرمین نخواهم بود. 

_______________

  • همدم ماه

اللریوی ور الیمه*

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ

تو گروه دخترونه ی کلاسمون چندتا از دخترا ترک هستن . بعد یهو وسط فارسی حرف زدن های ما شروع میکنن ترکی حرف بزنن یا مثلاً تو کلاس اکثر اوقات با هم دیگه   ترکی حرف میزنن:)) حالا بعدش بچه های شمالیمون شروع میکنن  به زبون خودشون حرف بزنن😂 اون لحظه انگار وارد یه کشور دیگه شدی:)):/

*دستانت را به من بده

  • همدم ماه

اللّهمّ انّک عفوٌّ تحبّ العفو

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۶ ق.ظ

خب من امشب همه ی اونایی که دلمو شکستن ، ناراحتم کردن و در حقم بدی کردن رو ببخشیدم ...  باید اعتراف کنم بخشیدن بعضی ها خیلی سخته من اون شب گفتم که تا عمر دارم نمیبخشمت و امشب بخشیدمت و از خدا می‌خوام دیگه هیچ وقت تو رو تو ذهنم نیاره هیچ وقت .... واقعا خدا چقدر بزرگه که توبه میکنیم و میبخشه نه یک بار نه دوبار همیشه آغوشش بازه برامون  . من نمی‌دونم چرا با اینکه امشب بخشیدم بازم اگه کارهای بعضی ها یادم بیاد دلم میخواد داد بزنم که آهای ازت متنفرم متنفر .... اون لحظه که چشمام رو بستم و اشکام ریخت و گفتم خدایا میبخشمشون انگار یه چیزی از دلم پر کشید و رفت بیرون 

بعدش دعا کردم اگر کسی از دستم دلخوره و دلش رو شکستم با حرفی سخنی رفتاری امشب منو ببخشه ... 

  • همدم ماه

به قول یه عزیزی شب های قدر ، شب های بیدار بودن و بیدار موندن نیست شب های بیدار شدنه ...

برای بیدار شدن و بیدار و آگاه موندن هم تو این شب ها دعا کنیم 

برای عاقبت بخیری و عافیت  ملتمون سلامتی رهبرمون فرج آقامون

 برای جوون هایی که دنبال کار میگردن  برای تسهیل ازدواجشون 

برای کنکوری های عزیز و زحمت کش هم دعا کنیم تا به اونچه دوست دارن و صلاحشون توشه برسن

برای تحقق « جای حرف های قشنگ بنشاید عمل » هم دعا کنیم ...  

«ای راهنمای سرگردانان، ای فریادرس فریادخواهان، ای دادرس دادخواهان، ای پناه پناه جویان ،ای امان بخش ترسناکان، ای کمک مومنان ،ای رحم کننده مسکینان، ای پناه عاصیان، ای آمرزنده گناهکاران، ای اجابت کننده دعای درماندگان
منزهی تو ای خدایی که جز تو خدایی نیست بتو پناه آوردم بتو پناه آوردم»

ان شالله که هرکس هر گره و مشکلی داره به حق این شب های عزیز مشکلش برطرف شه

التماس دعا 


  • همدم ماه

عالم از افسردگان یک چشم خواب آلود شد

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ق.ظ

1.سیلوانو آریتی دیده بود که بسیاری از افراد افسرده، نه برای دل خود، که برای دیگران زندگی می کنند. او به این شخصی که فرد افسرده برای او زندگی می کند ، دیگریِ غالب اطلاق میکرد که می تواند یک اصل، آرمان ، موسسه یا فرد باشد . افسردگی زمانی رخ می دهد که بیمار در می یابد که فرد یا آرمانی که او برایش زندگی کرده ، هرگز چنان نبوده است که انتظارات او را بتواند بر آورد. 

#جزوه ی روانشناسی:|| 

2.چیزی که بهش فکر می کردم این بود که بانی و ربه کا درد مشابهی دارن . بانی نمیتونه نامحبوب بودن رو تحمل کنه در حالی که ربه کا نمی تونه دیگه محبوب نبودن رو تحمل کنه . هر دو گروگان هوسی اند که در سر دیگران می گذره . به عبارت دیگه، شادی برای هر دو اونا ، در دستان و سر های دیگرانه و درمان هر دوشون هم یکیه:« هر چه دارایی درونی فرد بیشتر باشد ، کمتر از دیگران می خواهد .» 

#درمان شو پنهاور 

واقعا هم همینطوره . من خودم آدمی هستم که خیلی تلاش میکنم که دیگران از دستم راضی باشن البته نه به هر قیمتی ها ولی خب . اما قبلاً شهامت نه گفتنم خیلی کم بود و خیلی جاها از حق خودم می‌گذشتم تا بقیه رو شاید به چیزی بیشتر از حقشون برسونم . نمی‌گم بده ولی تو هر چیز تعادل لازمه . خیلی وقت ها میشد که به بعضی از دوستام چیزی رو قرض میدادم و ممکن بود درحالی که خودم به شدت بهش نیاز داشتم ازشون پس نگیرم چون می‌ترسیدم از گفتن اینکه «فلانی میشه فلان چیزمو بهم برگردونی؟» ناراحت بشن. اما الان راحت تر و خیلی محترمانه اگه قرضی دست کسی دارم و بهش نیاز دارم ازش می‌خوام که بهم برگردونه و میگم اگه من محترمانه خواهش کردم و اون ناراحت شد دیگه مشکله خودشه . 

توی همین دنیای وبلاگ نویسی هم همینجوری ام . مثلا اگه کسی رو دنبال کنم و براش نظر بذارم اما اون با بی توجهی جواب بده یا اصلا جواب نده خب ناراحت میشم جوری که انگار چی شده :| یا مثلا وقتی یکی قطع دنبال میزنه و دنبال کننده هام کم میشن یه لحظه دچار اوتیسم(در خود ماندگی) و اختلال تک قطبی( افسردگی مفرط و اساسی) میشم:)) اما بعدش با یه مهم نیست خب هرکس یه سلیقه ای داره یه لحظه دچار مانیا(شادی مفرط) میشم 😅

می‌خوام دارایی های دورنیم رو بیشتر کنم ، بیشتر یاد بگیرم و بفهمم و بیشتر به کار ببندم قلبم رو صیقل بدم ، کلمات زشت و ناپسندی رو به کار نبرم و کم تر غر بزنم به سلیقه ی بقیه احترام بذارم و کم تر ناراحت بشم و همیشه سعی نکنم از خودم تو ذهن کسی یه فرشته ی اجی مجی بسازم که اگه یه روز بر طبق میلشون رفتار نکردم  بشم  دیو زندگیشون به سلیقه ی بقیه هم احترام بذارم و اگر کسی از من و افکار و عقاید و سلایقم خوشش نیومد لازم نیست منم بی دلیل  ازش خوشم نیاد و بر عکس  .  دوست دارم اگر جمله های زیبا و انگیزشی می‌شنوم فقط مثل یک ماشین حفظش نکنم و مثل طوطی برای بقیه تکرار نکنم روش فکر کنم و سعی کنم به اون اندیشه ها و جملات زیبا خودم هم چیزی اضافه کنم . 

پ.ن:چند روزه موقع خوندن کتاب های درسیم خصوصا روانشناسی هی میشینم جاهایی که با کتابهای غیر درسیم مرتبطه پیدا میکنم و تجزیه و تحلیل میکنم :/

  • همدم ماه

قول اصلا

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۴۳ ب.ظ

حالا یه روزم که من محض رضای خدا تصمیم میگیرم دختر خوبی باشم و تو کارای خونه به مامانم کمک کنم مامانم قشنگ میزنه تو ذوقم

مثلا دارم سفره ی افطار رو می‌چینم میگه چرا اینو اونجا گذاشتی چرا اینو اونور گذاشتی چرا فلان چیز رو نیاوردی://

بعدش منم قهر کردم اومدم تو اتاقم جوری که من بشنوم  میگه وقتی برا مهمون چایی دم میکنی باید مثل من چایی دم کنی :/ اصلا تو به کی رفتی؟ آشپزی هم که بلد نیستی 

حالا کافیه من دست به دیگ و قابلمه و ملاقه بزنم

پنجاه بار رد میشه نظارت می‌کنه که خراب کاری نکنم و کافیه دست از پا خطا کنم:/

خب همین کارا رو می‌کنه که من دختر تنبلی میشم و دیگه دست به سیاه و سفید نمیزنم-_-الانم قهرم افطار هم نمیکنم اصن😖

من قراره از فردا آشپزی یاد بگیرم به شما قول میدم :))

+خب اذان گفتن دیگه زشته موقع اذون آدم با مامانش قهر باشه:))

  • همدم ماه

بهش میگم چه خوب شد که فرجه ها رو نرفتی تبریز و همین جا موندی 

میگه کجاش خوبه ؟ دلم تنگه واسه خانوادم ...

میگم خوبه چون دلتنگیت بیشتر میشه چون ذوقت بیشتر میشه چون صبرت بیشتر میشه چون میفهمی چقدر دوستشون داری  

میدونی رسیدن بعد از یه دلتنگی طولانی چقدر شیرینه ؟ 

ذوق دلتنگی گریبانگیر شد چون غنچه ام

ورنه برگ عیش چون گل من به دامن داشتم

  • همدم ماه
نزدیک کنکوره و منم یاد سال قبل خودم افتادم . پا شدم دفتر خاطرات اون موقعی رو خوندم و با هر خطش لبخند  زدم . سال قبل اگر چه وبلاگ نداشتم ولی همیشه می‌نوشتم . هر لحظه ام رو تو دفترچه ام ثبت میکردم . الانم دارم . هر حس و حال خوب و بدی که میاد سراغم سریع ثبت دفترچه ام میشه تا بعداً که از اون هوا اومدم بیرون دوباره بخونمش و ببینم همه چیز چقدر زود میگذره . نگاه کنید  بد خط هم خودتونید:)) 
اینو چهارم خرداد پارسال نوشته بودم یعنی همین روزا بوده . یادمه پارسال بعد از عید آزمون هام رو خراب میکردم-_-
قرار نبود جا بزنی قرار نبود حالا که همه چی داره تموم میشه تو هم باهاش تموم بشی . تو باید بمونی قرار نبود کم بیاری کم بذاری تا امید شی قرار نبود جا بزنی نجنگی قرار نبود ته ته ته همه‌ی تلاشت بشه به درک واسم مهم نبود 
تلاش تو اگه به درک بشه زحمات پدر و مادرت چی؟ اینجوری میخوای جواب بدی؟ بلند شو دستت رو بده به من هیچ وقت دیر نیست یعنی تو نباید بذاری دیر بشه حتی یه لحظه مونده تا کنکور تو باید تلاش کنی وقت مرده نداشته باشی و درگیر حواشی نباش به جای غمباد نگاه کن ببین ایراد کارت چی بود ؟ چرا آزمونت رو خراب کردی؟ مردونه درس بخون و مردونه بجنگ . 
بدون الان وقت یک قیام خونینه الان وقت جا زدن و فرارکردن  نیست . نباید بذاری این بی‌خیالی این به درک مهم نیست تو ضمیر ناخودآگاهت ریشه بدوونه. مهمه زهرای عزیزم به خدا مهمه که تلاش کنی و نتیجه بگیری اما در کنارش به خدا هم توکل کن باید درست تلاش کنی . تلاش یعنی بفهمی ضعفت چیه و برای نابود کردنش بجنگی چون اون میخواد تا آخر باهات بمونه . اگه نابودش نکنی اون نابودت می‌کنه . تو دختر روز های سختی ... من می‌دونم .‌.‌. تو میتونی دختر ..
اینو سی خرداد نوشتم 
فقط هفده روز دیگه مونده تا این کنکور لامصب تموم شده 
تو همونی که میخواست پزشکی مشهد بیاره(که نیاورد:/)
تو هنوزم همونی . به درک رتبه ی سنجش و کانونت فلان قدر شده 
کی گفته کنکور هم قراره این بشی؟ باید به همه ی اونایی  که می گن نمی تونی و مسخرت میکنن ثابت کن که میتونی تو میتونی تو هنوزم همونی 
________________
حالا درسته که به مشهدش نرسیدم ولی خواستم بگم من تا آخرین لحظه برای رسیدن بهش تلاش کردم. هرچند دربرابر دوستم که الان داره اونجا درس میخونه تلاشم خیلی ناچیز بود اما حالا همه چیز رو به فال نیک میگیرم میگم بذار به منبع بی شائبه ی حکمت وصل شم و بگم اینجا بودن حتما حتما  حکمتی داره که چه بسا چیز هایی که شما دوست دارید اما به ضرر شماست و چه بسا چیزهایی که بدتان می آید اما به نفع شماست . 
شاید اینجا بودنم بیشتر از اونجا بودنم باعث پیشرفته بشه . که البته باز هم همه چیز به خودم بستگی داره . ولی شک ندارم که این مسیری که خدا به جای اون مسیر منو توش قرار داد یه چیزی توش هست و منتظره تا با دست های من فتح بشه . فقط باید برای پیدا کردنش تلاش کنم . اگه بشینم و تکون نخورم و نگردم زیر خاک مدفون میشه اون منتظره منه 
اینم ببینید . پارسال این آیه ی قرآن شده بود یه بخشی از وجودم :)
+پس زمینه ی اون دو تا عکس اول جزوه ی روانشناسیه-_- یادمه از استادمون تعریف کرده بودم :/ آقا تعریفم رو پس میگیرم :| اگه روانشناسی رو کم بشم معدل ترم اولم میاد زیر هفده:| ولی این رفرنسی که معرفی کرده خیلی تخصصی و سنگینه و برای امتحانش فرجه نداریم و یه روز بعد اندیشه هست :| دوستام میگفتن بیاین همه باهم بیفتیم یه ترم دیگه هم روانشناسی برداریم . خدایااا دوستم می‌گفت بچه ها میخواید منم یه چیزی بیارم سر جلسه تا دوباره تعلیق بخوریم😂:)))
  • همدم ماه

بس در طلب تو دیگِ سودا / پختیم و هنوز کار ما خام

پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۵ ق.ظ

چیزی که باعث میشه گاهی وقتا خیلی بترسم ، شعار زدگی های بدون عمل هست . این دغدغه هایی که گاهی برای رفعشون هزارتا دلیل و هزارتا راه حل دارم اما همچنان دست هام رو مشت میکنم و فقط بیانشون میکنم . 

وقتشه مشت دستام رو باز کنم . 

  • همدم ماه

1.می دانید چرا تا این حد در حسرت روز های طلایی کودکی هستیم؟ چون روز های کودکی ، روز های بی خیالی بوده اند . روزهایی عاری از دلواپسی ، روزهایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند .

2.«جلال و شکوه ، رتبه و مقام ، لقب و عنوان ، برای قلب یک دختر جوان نیروهایی زیاده وسوسه کننده و دلفریبند و زنان را در دام گره زدن رشته ی ازدواج می افکنند ... گامی نادرست که گاهی باید به تاوان آن، همه ی عمر به رنج دشوار ترین مکافات ها تن دهند» 

#درمان شو پنهاور 

  • همدم ماه

بیست های خدا بیامرز !

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۵۲ ب.ظ

یکی از سخت ترین روز های نود و هفتم هم تعلق میگیره به امروز . امتحان فیزیو قلبی که تازه فقط سه فصلش بود:| و دو فصل پایانی که سخت ترین قسمتشه مونده برا پایان ترم . 

نمی‌دونم چند میشم ولی غلط دارم . وقتی استاد داشت امروز بعد از امتحان  تنفس رو درس میداد همش داشتم به غلط هام فکر میکردم و خب طبیعتاً هیچی از درس به این مهمی  نفهمیدم. نمی‌دونم چرا برا بقیه غزل میخونم که حالِت رو با فکر کردن به گذشته ای به هیچ عنوان  بر نمی‌گرده و نمیتونی دست کاریش کنی  از دست نده و بعد خودم اینقدر توی این مردابِ سیاه غرق میشم . نمیشه به گذشته فکر نکرد . ولی باید تمرین کرد . باید شنا کردن در جهت حال رو تمرین کرد . شنا که بلد نباشی غرق میشی . 
از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر کلاس بودم و بعد در حالی که از شدت  بی حالی  توان راه رفتن نداشتم بابام اومد دنبالم و اولین سوالی که پرسید این بود که امتحان بیست میشی یا چی؟ :|||| نه ،  نه خسته ای نه چیزی سریع می‌پرسه چند میشی :(( نمی‌دونم چرا پدرم فکر می‌کنه اینجا دبیرستانه و بعد از هر امتحان به سبک سابق سعی فراوان برای فهمیدن نمرات من و اصرار فراوان بر نوزده و بیست شدن داره-_- 
و خب حقیقتش اینه که اگه بچه ی خوبی باشم و خوب درس بخونم و استاد هم مثل من بچه خوبی باشه ،  خوب میشم . مثلا بگم براتون که بیوشیمی که این همه ناله کردم سرش که سخته و فلان و قاطی میکنم  رو با یه غلط از سی تا تست ، نه و هفتاد شدم از ده نمره 😀  ولی خب این میانترما که ما دادیم در برابر پایان ترم هایی که قراره بدیم هیچی نیست. 
واقعا حالا اون همه بیست و نوزده دبیرستان و راهنمایی(توووف به ریا:-)) ) به چه دردم خورد؟-_- نه خداییش کجای زندگیم به دردم خورد؟ 
حالا این ترم که قسمت نشد «پچ آدامز» باشیم و بچه خر خون کلاس نباشیم اما نمراتمون خیلی خفن باشه ایشالله از ترم بعد مگه نه؟:))
چهارشنبه ی هفته ی قبل guys سر کلاس زبان از استاد خواهش کردن تا این چند جلسه ی باقی مانده رو فشرده کنه و بیخیال کلاس های هفته ی آینده ، که این هفته باشه بشه ، اما استاد زیر بار نرفت  و ضمن این زیر بار نرفتن و کلاس فوق نذاشتن بهمون نصیحت وارانه گفت که دانشجو ام دانشجو های قدیم! ما هم دانشجو بودیم شما هم دانشجویین! ما خودمون رو میکشتیم که سر کلاس حاضر باشیم و غیبت نکنیم و یه چیزی یاد بگیریم اما الان ! بعدش اضافه آره جونم براتون بگه موقع ما فرجه و این قرتی بازیا که مد نبود سال به سال یه هفته فوق فوقش می‌رفتیم یه سر به ننه بابامون می‌زدیم و بر می‌گشتیم . نه مثه شما که دو هفته از سر ترم میزنید دو هفته از قبل از عید ، دو هفته بعد از عید الانم که میخواهید دو هفته زودتر جمع کنید برین 😒 
یهو یکی از پسرا از ته کلاس داد زد گفت استاد اون موقع ها وسیله ی نقلیه نبوده وگرنه که هه😎
اینجا بود که استاد شلنگ آب رو برداشت و پسر همکلاسی مون رو شست و گفت یه جوری میگی وسیله نقلیه نبوده انگار دارم از دوران ساسانیان برات حرف میزنم و ما ها با الاغ رفت و آمد میکردیم :)))😡
خلاصه اینکه guys خنده کنان این پند استاد رو از یه گوش شنیدن و از یه گوش در کردن  ودر نتیجه فرجه های  دوستان عملا از فردا شروع میشه و من و سارا مثل همیشه تنها طفلان حاضر در دانشگاه هستیم . البته سه تا پسر همشهری هم داریم که از اون سه تا یکیشون که از گفتن اسم مستعارش حتی معذورم !در حالت عادی از پنج شش  روزی که باید بیایم دانشگاه دو روزش رو میاد و تازه کلاس های هشت صبح رو هم که اصلا و ابدا نمیاد و اصلا به کتفش نیست و بگم که حتی از چندتا درس هم به خاطر غیبت حذف شده ، دیگه چه برسه به این چند روز که پرنده ها هم حتی کوچ کردن و پشه تو دانشگاه پر نمیزنه . یکی دیگشون که از گفتن اسم مستعار اون هم متاسفانه حتی معذورم  عشقی میاد و می‌ره ولی از اولی بهتره و متاهل هم هست و علاوه بر درس و مشق دانشگاه باید به درس و مشق زندگی هم برسه  پس احتمالا نمیاد . اما از بین این سه تا دکتر مهندس تنها موجودیه که همیشه نیم ساعت قبل از شروع کلاس ها پشت در وای میسته و می‌ره ردیف آخر جا میگیره:)) 
خب اینا رو گفتم که بگم من و سارا و دکتر مهندس تا شنبه ی هفته ی بعد نقش حجم پایان سیستولی بدون بازگشت وریدی !  رو تو دانشگاه بازی میکنیم تا چرخ دانشگاه بچرخه . 
  • همدم ماه