افکار معلق

سی و شش درصد چشمان تو رنگش عسل است ، مابقی قهوه ی فنجان و شراب و غزل است

افکار معلق

سی و شش درصد چشمان تو رنگش عسل است ، مابقی قهوه ی فنجان و شراب و غزل است

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...


همون آش و همون کاسه

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۱۸ ب.ظ

یه درس داریم  نیم واحد عملی یعنی کاملا عملی

بعد استاد اومده سر کلاس یه پاور گذاشته و شروع کرده به خوندن پاور

موضوع پاور هم روش های درس خواندن و مطالعه بود :| نمیدونم اصلا چه ربطی داره به این درس ای کاش حداقل یه ربطی داشت

فکر میکردم دانشگاه با دبیرستان فرق داره ولی بازم همون شیوه ی مسخره ی دبیرستان



  • همدم ماه

شوک وجودی

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ

کتابی که امشب تمومش کردم کتابی از آروین د یالوم بود به اسم دروغ گویی روی مبل بود 

بهترین چیزی که از این کتاب یاد گرفتم تکنیک سنگ قبر بود که اون روانکاو برای بیمارش تجویز کرد

یه لحظه به خوی و خصلت خودت فکر کن 

فکر کن مثلا اگه قرار باشه روی سنگ قبرت یه جمله بنویسند دوست داری این جمله اینجوری توصیفت کنه که اون توی زندگیش همه اش دنبال پول می دوید 

اون یه آدم مغرور خشم گین و حسود بود 

اون یه آدم بد دهن و فحاش بود 

اون یه آدم بود که همه رو مسخره میکرد 

اون از از فلانی متنفر بود 

اون عادت به خوردن مال مردم داشت 

اون...

یه لحظه یکی از خصلت های بدت رو به ذهنت بیار و تصور کن رو سنگ قبرت یه همچین چیزی در موردت بنویسن  

اون اسم این درمان رو گذاشته بود شوک وجودی 

واقعا هم شوک وجودیه

اینقدر کتاب تاثیر گذاری بود که دوست نداشتم پایان بپذیره البته که یه نواقصی هم داشت . 

  • همدم ماه

غبار غم برود حال خوش شود

پنجشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۰۳ ب.ظ

امروز با دوستای دبیرستانم تو دانشگاه قرار گذاشتیم و هم رو دیدیم حس میکنم بهترین روز سال تحصیلیم امروز بود فکر میکنم دوستای دوران دبیرستان بهترین دوستان دوران تحصیل باشن 

حرفامون عکسامون خوراکی هامون خنده هامون همش ثبت ذهن و قلب مون شد و قهرمان امروزمون شدیم :)


  • همدم ماه

هی زندگی

جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۵۴ ب.ظ

داشتم بهداشت می‌خوندم و نکته برداری میکردم که یهو فهمیدم فردا بهداشت امتحانش لغو شده بعد خواستم بیوشیمی بخونم که فهمیدم اونم لغو شده دیگه به قول دوستان منو این همه خوشبختی محاله محاله :)) 

بدترین خبری که این هفته شنیدم فوت ناگهانی یکی از دانشجویان پزشکی سال آخر به دلیل انسفالیت ویروسی بود . چند هفته پیش هم یه دانشجوی ترم نه فکر کنم،  به دلیل گاز گرفتی با کربن مونو اکسید فوت شد. خدا رحمتشون کنه

خیلی متاثر شدم اگه آدم می‌فهمید چند سال دیگه قراره بین کلی امید و آرزو چشماشو واسه ابد تو این تراژدی به نام زندگی   ببنده دیگه می‌تونست زندگی کنه ؟ 

  • همدم ماه

خدایا توبههه

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ب.ظ

۱_ سر کلاس مهارت های زندگی 

استاد؛ خب بچه های گلم بگید ببینم دوست دارید امروز در مورد چه مهارتی باهم بحرفیم 

یکی از پسرا؛ استاد در مورد مهارت دوست یابی صحبت کنید 

استاد؛ دوست یابی که کاری نداره خیلی ساده اس مثلا تو خوابگاه... کلام استاد منعقد نشده قطع میشود 

اخوی مذکور؛ استاد از این دوستا نه ، از اون دوستا :|

استاد ؛ نگاهی عاقل اندر صفیه سفیه ثفیه چپیه و ترکیدن پسرها از خنده :|



  • همدم ماه

دانش آموز دانشجو

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ب.ظ

اصولا کلاسمون اینجوریه که کلاس توسط چیدمان صندلی ها به دو قسمت چب و راست تبدیل میشه که یه طرف خانوما و به طرف برادران میشینن  سر کلاس بیوشیمی و جنین و فیزیولوژی و کلن هر چی درس اختصاصیه دختران سر ردیف اول دعوا میکنن و نیم ساعت قبل از شروع کلاس به صندلی های ردیف جلو حمله میکنن و به یاد دوران طفولیت برای ده نفر جا میگیرن و چادر میزنن  پسران هم همیشه ردیف اولشون خالیه و دغدغه های مهم تری تو زندگیشون دارن البته به نظر میرسه

اما سر کلاس ادبیات و مخصوصا تفسیر نهج البلاغه و اندیشه دخترا سر ردیف آخر دعوا میکنن و ردیفای اول همیشه خالیه :))


  • همدم ماه

خدا وکیلی ینی جی

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۲ ب.ظ

ببخشید یه سوال چرا در جواب ممنون میگیم خواهش میکنم ؟ یه هفته اس ذهنم درگیر این موضوع هست  تا حالا دقت نکرده بودم دقیقا جی رو خواهش میکنیم 

  • همدم ماه

مستر بین

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۳ ق.ظ

1-آخخه چرا استادی که شبیه بازیگر محبوب و مورد علاقه ی منه به جای اینکه خوشحالمون کنه گریمون میندازه :((

استاد جنین شناسیمون من سر کلاسش هیچی حالیم نمیشه وویس هاش رو هم گوش میدم همونه و واقعا اعصابم خورد میشه :|حتی نمیشه جزوه نوشت از بس که سریع درس میده و  اصطلاحات انگلیسی رو  با یک لهجه ی غلیظ نمیدونم اهل کجاست با لهجه ی همون جا تلفظ میکنه الان که کتابو باز کردم حس میکنم دنیای کتاب متفاوت از دنیای کلاسمون بود خدایا کمکم کن

2- دیروز آزمایشگاه داشتیم ^-^ بچه ها کلی با لباس سفید از خودشون سلفی تکی و دسته جمعی گرفتن و گذاشتن پروفایلاشون  حس خوبیه اولین بار تو لباس یکی از اهداف و  آرزوهات باشی :)

3- واسه امسالم میخوام چندتا هدف کوتاه مدت انتخاب کنم این روزا واقعا دختر بی حوصله و مغمومی شدم گوشه گیر و تنها و و بداخلاق و حوصله ی درس خوندن هم ندارم میخوام شاد باشم و با اعتماد به نفس کافی نه کاذب نه صفر مطلق

4- قبل کنکورم مادر یک بنده خدایی که پسرش درس حوزوی میخوند اومده بود خونمون و غیر مستقیم چند جلسه از زیر زبونم حرف کشید و بعدش به مادرم اینا یه موضوعی رو گفت که مادر اینا هیچ وقت بهم نگفتن و منم هیچ وقت اون پسره ی بنده خدا رو ندیدم  ولی خواهرم یواشکی بهم گفت خواستگار طلبه (آخوند) :| بعد از این همه  دیشب داشتم خوابشو میدم :| هعیی:))

  • همدم ماه
این چند روز با این که کارت سلفمو شارژ کرده بودم هی میترسیدم برم غذا بگیرم اخه توی خود دانشکدمون یه سالن هست که روش نوشته سلف سرویس خب منم فکر میکردم دختر پسرا همه اونجان ولی نمیدونستم چرا ورود و خروج فقط اقایون میرن و میان امروز فهمیدم مردونه و زنونه داره و سلف خانوما کاملا جداست و خارج از دانشکده خب خداروشکر یه جا این خجالت بکارم اومد وگرنه میرفتم اون تو دست از پا دراز تر ضایع میشدم و کلی مسخره ام میکردن 
امروز اون دوست چادری ام بهم یه حرف ناشایست زد و من به مثل معروف تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد ایمان آوردم انقدر بی ادبانه و طلبکارانه صحبت کرد که واقعا دلم شکست . 
 همه خوابگاهی ان و فقط من و یه نفر دیگه خوابگاهی نیستیم و دخترا اصن به من محل نمیذارن و همگیشون خودشونو میگیرن دلم گرفته خدایا چرا من اینقدر بی عرضه ام اصن چرا همش این مزخرفاتو به خودم تحمیل میکنم میخوام زرنگ باشم و از حقم دفاع کنم تا الان من اگه اولین نفری بودم که وارد کلاس شدم ولی بازم اخرین ردیف نشستم اگه اولین کسی هم بودم که وارد کتابخونه شدم بازم کتاب تموم شده و بهم نرسیده 😔 خدایا بهم کمک کن  😢
  • همدم ماه

ضعیفوک :))

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۸ ب.ظ
طی عملیاتی اجباری به ازمایشگاه رفتم که بعد از سال های سال  ازمایش خون بدم
وقتی منتظر بودم تا نوبتم بشه چندبار مردمو زنده شدم چون دوستم هم اومده بود و دکتر دستشو سوراخ سوراخ کرد تا رگشو پیدا کنه تا وقتی نوبتم شد ذکر میخوندم و اشهدمو چون به شدت از خون و آمپول و اینا میترسم :دی
خانم منشی صدام زد و سه تا شیشه از این درازا داد دستم که برم بدم به خانم دکتر خون گیر تا خونمو بکنه تو شیشه اونم سه تا شیشه :|
رفتم نشستم رو صندلی و از خانوم دکتر پرسیدم درد که نداره گفت نه بابا درد ؟ یه اخمی هم روم گذاشت که ینی خجالت بکش با این سنت :دی
یهو دیدم یه آمپول گاوی برداشت و به راحتی کوبوندتو دستم  گفتم خدایا شکرت درد نداشت   گفتم الان دوسه قطره میکشه مگه میخواد چیکار کنه این همه خونو تو همین تفکرات بودم که چشمم خود به اون سوزن گاویه که هی قلپ قلپ داشت توش خون میریخت تا این صحنه رو دیدم برای چند دیقه به عرش اعلی پیوستم :|
وقتی به هوش اومدم دیدم منو گذاشتن رو تخت و یکی دستامو گرفت یکی پاهامو و دنیا داشت تو سرم  میلرزید فکر کردم مُردم و این دو پرستاری که دو رو برم هستن هم ملکی فرشته ای مامور عذابی  چیزی اند شروع کردم داد بکشم ولم کنید چی شده چی شده اون حوری بداخلاقه که دستامو گرفته بود خیلی عصبانی بود و اون یکی دیگه تو چشاش یه خاک تو سرت پنهانی بود  ولی  کمکم کردن دوباره هوشیاریمو بدست بیارم  خلاصه آبروی خودمو بردم ولی خداییش اگه مرگ هم به همین راحتی میبود خیلی خوب بود اصلن نفهمیدم چجوری بیهوش شدم حس عجیبی بود چون تا حالا اینجوری غش نکرده بودم :|
  • همدم ماه

یا رب این کربلای من گره اش وا نمی شود ؟

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ق.ظ

مشهد .. اشک... امام  غریب ... روسیاهی... بغض بغض بغض

  • همدم ماه

رفتم به باغ صبح دمی تا چنم گلی :))

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۲۸ ب.ظ

دیروز ساعت پنج صبح پدرم با فریاد بلند شو بلند شو عزیزم بلندم کرد و تا وقتی از منزل خارج نشد نذاشت بخوابم و یه بار لباس میداد بهم که اتو کنم یه بار میگفت بیا اینکارو کن خلاصه تا از منزل خارج شد رفتم سر جام و کم خوابی دیشبم رو جبران کردم ساعت هشت بلند شدم و صبحانه درست نمودم و خونه رو تر و تمیز کردم وظرف ها رو شستم خب خدارو شکر تا همین جا فهمیدید چقدر کدبانو هستم :)) و بعدش هم رفتم حاضر شدم و به عمه جان زنگ زدم تا بیاد و باهم بریم دانشگاه برای ثبت نام عمه ساعت نه و نیم اومد و ما ده دقیقه به ده رسیدیم دانشگاه و من تو مسیر هی با خودم فکر میکردم که الان اولین نفری که اومده منم و خیلی راحت ثبت نام میکنم و بر میگردم وارد دانشگاه که شدم با دیدن سیل جمعیت که بعضا هم چمدون به دست بودن و بعضی ها هم داشتن چای میل مینمودن یک سوت بلبلی داخل دلم زدم و فهمیدم تا ظهر اینجا الافم .

به ورودی دانشکده که رسیدم خودم وایستادم دم در و عمه رو فرستادم تا ببینیم چکار باید بکنیم برا ثبت نام و همینجوری که ایستاده بودم یه دختر خانم که بعدا فهمیدم اسمش اسما هست بهم تعارف کرد تا روی صندلی بشینم ولی من ننشستم و در کنارش ایستادم و ازش پرسیدم از کدوم شهره و رشته اش رو هم پرسیدم و یه دوست مشهدی هم پیدا کردم دختر خانم روبه رویی ام هم تبریزی بود داشتم از خوشحالی میمردم که از تبریز هم ایجا داریم :دی

خب دیگه قسمت نشد که باهاشون زیاد حرف بزنم چون عمه اومد و دستم رو کشید و گفت بریم پرسیدم چی شد گفت که نوبت ما نفر 104 هستو تا اون موقع میریم خونه و برمیگردیم و منم حواسم نبود بدون خداحافظی با دوستم رفتم و ساعت دوازده و نیم که برگشتم دیگه نتونستم پیداش کنم .

برای ثبت نام فقط خودم باید وارد سالن میشدم و به همراهم اجازه ندادن بیاد تو و من یکم استرس گرفتم و دست و پامو گم کردم و این دست پاچکی باعث شد توی چندتا فرمی که بهم دادن من به جای تاریخ تولد تاریخ ثبت نامم رو بنویسم و دیگه اخرای کار که یه اقا پسر بوشهری با لهجه ی بانمکش و شیرینش  به خانم مسئول میگفت خانم مو چندتا فرم به جای شماره شناسنامه ام صفر نوشتم و خیلی بانمک دستش رو به پیشونیش میزد و خانم مسئول هم خنده اش گرفت و براش توضیح داد که به جای شماره شناسنامه اش باید همون کد ملی اش رو بنویسه  به خودم اومدم فهمیدم بعله خودم چیکار کردم:|

در اخرین فرم هایی که داشتم پر میکردم  یادم اومد که به جای مذهب نوشتم اسلام و به جای دین نوشتم شیعه و وقتی داشتم برای چندمین بار همین اشتباه رو میکردم مسئول فرم بهم گفت خانم ، مذهبتون میشه شیعه نه اسلام و خجالت کشیدم گفتم الان فکر میکنه چقد خنگه فرق این دوتارو نمیدونه ولی به رو خودم نیاوردم و خطش زدم و درستش کردم :دی

با وجود اینکه نذاشتن کسی همراه من بیاد داخل سالن بعضی از دانشجوها با مامان باباشون اومده بودن مثلا یه اقا پسری وقتی که باید پرونده ها رو تحویل مسئول باجه میدادیم پشت سر من ایستاده بود و مادر و پدرشم همراهش بودن و من شنیدم که داشتن بهش میگفتن چرا نمیری جلو برو جلو و نمخواد صف رو رعایت کنی و اون اقا پسر به مادرشون گفتن که نوبت من هست اما مادرش اقا پسرش رو فرستاد جلوی من ولی این اقا خیلی با ادب بود و با وجود این به من گفت که شما اول پرونده تون رو تحویل بدید و میدونست نوبت منه و نمیخواست بی نظمی کنه منم ازش تو دلم تشکر کردم به خاطر ادبش و پرونده ام رو تحویل دادم . و همینجوری هی از  این میز و باجه به اون میز رفتیم و هی فرم پرکردم یعنی دوساعت تمام هی فرم پر میکردم و هی مهر و امضا و اثر انگشت .

در اخر هم دو تا خانم چادری و مهربون که برای حجاب تشویق میکردن یه سنجاق زیبا   برای الصاق به چادر یا مقنعه  بهم دادن و بعد از این همه فرم پر کردن رفتم از سالن بیرون و پس از تشکر از عمه ی مهربونم به خاطر همراهیش راهی خونه شدم و فردا برای انتخاب واحد دوباره میرم به دانشگاهمون .


#خاطرات دانشگاه


  • همدم ماه

غمگینم

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۴۵ ب.ظ

وقتی نشستم یه گوشه و دارم به جون زندگی به جون سرنوشت به جون تقدیر به جون زمین و زمان غر میزنم

یادم میفته اون دختری رو که روی ویلچر بود

یادم میفته اون دختری رو که هر شب منتظر باباش از اون سفری که مامانش گفته برگرده

یادم میفته اون کسیو که نمیتونه حرف بزنه

اون کسی رو که نمیبینه و دنیای رنگی رنگی ما همیش براش یه رنگ بوده

نمی شنوه و سکوت همیشه همدم تنهایی هاش بوده

هیچکیو نداره که تو بغلش گریه کنه

شب جایی رو نداره که اسوده و بدون هیچ خطری بخوابه

یادم میفته جنگای سوریه رو

بچه های بی گناه و معصومی که قربانی میشند رو

یادم میفته چقدر ناشکرم

چقدر خودخواهم

چقدرررررر پرو هستم که به جای شکرگزاری برای این همه نعمت هایی که دارم

نشستم و دارم میگم خدایا چرا اینو دارم اونو ندارم چرا فلانه چرا بهمانه 

وقتی حتی یه لحظه حاضر نیستم به جای فلان چیزن مثلا دست یا پا نمیداشتم

خدایا ببخشید


  • همدم ماه

دارد به عمق فاجعه پی می برد دلم

دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ
داشتم به این فکر میکردم یکی از دلایل شکست هام این بوده که تا وقتی خود وصال و رسیدن به آرمان هام رو  نمیدیدم باور نمی کردم 
الان یاد حرف اون بنده خدا افتادم ک گفت باورش کن تا ببینیش باورش کن 
  • همدم ماه

هجران

شنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

پنج کیلومتر تا مهاباد

صدای کشیده شدن لاستیک ها

سقوط

جیغِ ممتد 

سکوت

صدای آژیر

ماشین آمبولانس

بیمارستان 

تشنگی

کما 

چند روز بعد

جیغِ ممتد

و 

تمام .


  • همدم ماه