افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

۱۶ مطلب با موضوع «مینویسم تا یادم بماند» ثبت شده است

هراس اجتماعی

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۰ ب.ظ

از قضا من رو به واسطه ی پدرم  می‌شناسه و فامیلم رو خوب یاد گرفته . 

سرم تو کتاب بود که یهو گفت مگه نه خانم فلان؟ بعد من اینجور مواقع که خجالت می کشم  تو ذهنم میگم بله بله یعنی فقط خودم صدامو می‌شنوم . دیدم بلند تر گفت مگه نه ؟ یکم بلند تر  گفتم بله استاد حق با شماست ! 

انقدر هول بودم که لیستی که داده بود اسم‌هامون رو بنویسیم از دستم افتاد . خودکارم جوری خورد زمین که تهش شکست و درش قل خورد رفت یک متر اونورتر . دوباره یه خودکار از تو کیفم بر داشتم . اسمم رو نوشتم و خواستم لیست رو بدم به بغل دستی که دوباره خودکارم افتاد . به دستام نگاه کردم ببینم میلرزه یا نه ؟ بعد خم شدم و خودکارم رو برداشتم . داشتم  میمردم اون وسط . همش ترس این رو داشتم که الان همه میگن چقدر این دختره دست و پا چلفتیه. 

 امروز از این رفتار خودم و از این همه کمبود اعتماد به نفس داشتم دیوونه میشدم . اومدم خونه دلم میخواست از خودم فرار کنم ‌. 

کلا از اینکه یهو بین یک جمعیت  که توش جنس مذکر  هم هست  ، بخوام حرف بزنم یا نظر بدم میترسم . این باعث شد که امسال هیچ کنفرانسی نداشته باشم تو دانشگاه ‌‌،  سعی میکردم مطالب کنفرانس رو حاضر کنم و ارائه اش رو بندازم گردن هم گروهی‌هام. ولی می‌دونم که بالاخره باید کنفرانس بدم و نمی‌دونم که زنده میمونم وقتی برم واسه ارائه یا نه . 

  • همدم ماه

نهج البلاغه ، حکمت ۶۹

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۸ ق.ظ
إِذَا لَمْ یَکُنْ مَا تُرِیدُ
اگر به آن چه که مى خواستى نرسیدى ،
فَلَا تُبَلْ مَا کُنْتَ .
از آنچه هستى نگران مباش

پ.ن:لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَکُم👈سوره ی مبارکه حدید ، آیه ۲۳

این برای این است که برای آنچه از دست رفته تأسف نخورید ... 

  • همدم ماه

یکی از بچه های دوران دبیرستانمون که یک سال از من کوچیکتر بوده به خواهرم گفته هم خودت نچسبی هم خواهرت(که من باشم!)

خوبه که تا حالا یک بارم باهاش حرف نزدم!یا حتی برخورد نداشتم!

و خوبه که چسبنده بودن یا نبودنم برام مهم نیست!

جدای از این دارم به این فکر میکنم که یه اخلاق خیلی بدی دارم 

حالا میفهمم چرا وقتی منصوره بهم گفت رئوف و مهربون سارا بهم گفت منظوره منصوره  اینه که خیلی خری ! خر خوبی هستی بلانسبت

خیلی بده که به مرحله ای  برسیم که مهربون بودن معادل بشه با خر بودن !

خدایا  از خریتم کم کن و به منطقم اضافه کن . 

و بهم قدرت سکوت بده . 

  • همدم ماه

وابستگی

جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۵ ب.ظ

به من گفت خودت را از وابستگی به داشته هایت رها کن 

ولی من هنوز هم فکر میکنم که انسان به نداشته هایش  وابسته تر است !

+ این پست  رو هجدهم تیر نود و چهار توی وبلاگم منتشر کرده بودم . داشتم ارشیوم رو میخوندم و این کامنت که از یکی از دوستای خوب وبلاگیم دریافت کرده بودم  (سابع)توجه ام رو جلب کرد . 👇

«داشته و نداشته، مثل قسمت پر و خالی یه لیوان می مونه! اکتفا کردن به یک قسمت آن، نگاه ناقصی به ما میده. هر دوش لازمه. نگاه به گذشته، به آدم درس میده، یه چیزی شبیه به تاریخ زندگی آدم می مونه. موفقیت ها، شکست ها و دلایلشون. نگاه به جلو، آینده ی انسان رو تو خودش پنهان کرده و بالقوه میتونه هم بدبخت کنه ادم رو و هم خوشبخت.
زهرا خانم! خوبه که می ترسید. واقعا خوشحالم! نه به این خاطر که اضطراب و واهمه میگیری و من لدت می برم...نه! به این خاطر خوشحالم که تو رو یه دختر عاقل می شناسم و ترس رو برای تو یه محرکی می دونم که هشیاریت رو بالا می بره، حواستو بیشتر جمع میکنی و همه ی اینا باعث میشه تا هدف از دستت در نره. ولی موقعی که فرایند وابستگی به داشته ها و نداشته ها شروع میشه، یه اتفاقی تو وجود آدم می افته. دارم به این فکر میکنم که آدمی که قانع است و وابستگی شدید به آمال و ارزوهاش نداره، اگه در گذر ایام به آرزوهاش نرسید، به ناکامی دچار نمیشه و بالطبع افسردگی هم به احتمال زیاد نمی گیره. اون شخص احتمال زیاد، از نرسیدن به آرزوش، درس میگیره و 2 تا سیاست در پیش میگیره. یا راه رسیدن به آرزوش رو اصلاح میکنه و یا اینکه یه بازنگری تو آرزوش میکنه. اون به آرزوش به عنوان یه تیکه از هویتش نگاه نمی کنه که اگر نداشت، احساس کنه که بخشی از هویتش ناقصه... اون در اصل به تعالی خودش فکر میکنه و از راهها و ابزارهایی استفاده میکنه که به تعالی برسه. ولی موقعی که من وابسته ی یک آرزو میشم، یعنی همه ی انرژی ام رو متمرکز کردم تا اونو به دست بیارم، این خودش بالطبع باعث میشه من به سایر آرزوهای و آرمان های دیگه کمتر توجه کنم. خوب اگه به این آرزو نرسیدم، احساس ناکامی به من دست میده، افسردگی میگیرم، انرژی ام رو برای بازسازی از دست میدم و خلاصه میشم همون صفری که شما تو آخرین پستتون بهش اشاره کردین! با این تفاوت که شما مسبب صفر شدنتون هستید و نه دیگران یا لااقل دیگران سهم کمتری دارند تو این ماجرا. یه چیز دیگه هم که دارم بهش فکر میکنم اینه که وابستگی، آدمو می بره تو نقطه ی ضعف و باعث میشه که آدم روی احساساتش و روی اون آرزو کنترلی نداشته باشه و اگه احیانا لازم شد تا یه بازنگری نسبت به آرزوش داشته باشه، به علت وابستگی این کار رو نمی کنه.»


  • همدم ماه

اللّهمّ انّک عفوٌّ تحبّ العفو

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۶ ق.ظ

خب من امشب همه ی اونایی که دلمو شکستن ، ناراحتم کردن و در حقم بدی کردن رو ببخشیدم ...  باید اعتراف کنم بخشیدن بعضی ها خیلی سخته من اون شب گفتم که تا عمر دارم نمیبخشمت و امشب بخشیدمت و از خدا می‌خوام دیگه هیچ وقت تو رو تو ذهنم نیاره هیچ وقت .... واقعا خدا چقدر بزرگه که توبه میکنیم و میبخشه نه یک بار نه دوبار همیشه آغوشش بازه برامون  . من نمی‌دونم چرا با اینکه امشب بخشیدم بازم اگه کارهای بعضی ها یادم بیاد دلم میخواد داد بزنم که آهای ازت متنفرم متنفر .... اون لحظه که چشمام رو بستم و اشکام ریخت و گفتم خدایا میبخشمشون انگار یه چیزی از دلم پر کشید و رفت بیرون 

بعدش دعا کردم اگر کسی از دستم دلخوره و دلش رو شکستم با حرفی سخنی رفتاری امشب منو ببخشه ... 

  • همدم ماه

خدا رو خوش میاد؟

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ب.ظ

امروز برای سومین بار با بچه های کلاس دهمی که برای همایش اومده بودن دانشگاه مون اشتباه گرفته شدم-_- 

 خانمه منو گرفته بود می‌گفت چون دیر اومدی نمیذارم بری تو سالن -_-

از اونور یه دختره از همین همایشی ها اومده بود می‌گفت بیا باهم بریم تو ، من تنهام-_- 

ینی این قدر غلط اندازم؟ :| 

  • همدم ماه

گریه نمی دهد امان ...

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۴۰ ق.ظ

از مسجد محله مون صدای قرآن میاد 

قرآنی که به مناسبت سومین روز در گذشت مادری میخونن که دکتر بهش گفته بود به خاطر کم خونی شدید اگه بچه ات رو سقط نکنی خودت می‌میری 

بین خودش و بچه اش کی رو انتخاب کرد؟

سقطش نکرد .... و امروز...

صدای گریه میاد .....

صدای قرآن میاد ....

وإذا الشمس الکُوِّرت....آنگاه که خورشید به هم در پیچد

وإذا النجوم الکَدرَت.... و آنگاه که ستارگان همی تیره شوند

وإذا المادرُ و إذا المادرُ ......و آنگاه که مادر ....

جان می دهد تا او جان بگیرد...

  • همدم ماه

تو همانی که پارسال مرا غم بودی :|

پنجشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۱۹ ب.ظ

پارسال تو زیست پیش‌دانشگاهی یه فصلی بود که اسمش شارش انرژی بود و سخت ترین فصل کتابمون بود و هنگام خوندن و مواجه شدن با تست هاش با شارش عرق و تب بدن روبه می‌شدی . 

حالا امسال تو بیوشیمی یه فصلی داریم که اومده همون فصل پیش رو تحت عنوان متابولیسم کربوهیدرات ها به قلم کشیده و تفسیر کرده . 

از صبح که دارم میخونمش دچار رعشه ی مغزی و شارش اشک از چشم هام شدم. لععععععنتی . دقیقا اون زیست پیش دانشگاهی که خلاصه ی مختصری از اون بود مثل کاور بستنی عروسکی بود و این فصلی که الان دارم میخونم بستنی عروسکی داخل کاورشه همینقدر داغون و کج و کوله منتها به مثابه زهر . 

مثال رو بستنی وار زدم که تلخی اش رو بهتون منتقل نکنم:دی 

و تکرار میکنم دکربوکسیلاسیون اکسیداسیتو الفا گلوتارات به سوکسینیل کو آنزیم آ در حضور کمپلکس آنزیمی آلفا گلوتارات دهیدروژناز .....سوکسینیل تیو کیناز و دهنم سرویس خلاصه . 

  • همدم ماه

که تو تا ابد ما را در قلب خود پرورش دادی

چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ق.ظ

میخواهم احساسات محبوس شده در قلبم را نسبت به تو در این صفحه ی سفید تبدیل به کلمه کنم میخواهم از تو بگویم از تو بنویسم از تو بخوانم 

میخواهم با حروف و با کلمات تو را به رخ حروف و کلمات و جملات جهان بکشم.....

اما مگر میتوانم ... وقتی که در بهشتی که تو هستی نیستم ...وقتی که دردی که باعشق می‌کشی ، نمی‌کشم ....

حروفی که میدانم قدرت تحمل این بار را ندارند و در مقابل تو کوچک و کوچک تر و در نهایت محو می‌شوند ... 

قسم به تمام روز هایی که گفتم تحمل دیدن یک قطره اشکت را ندارم 

و قسم به تجری تحت الانهار هایی که خود مسبب جوشش از چشمه ی بی انتها و پر رمز چشم هایت شدم....


دیدنش خالی از لطف نیست :)

مدت زمان: 4 دقیقه 42 ثانیه 


  • همدم ماه

هیچکس کاش نباشد نگهش بر راهی

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۲ ق.ظ

داشتم باهاش آخرین صحبت های آخرین دیدار آخرین روزمون رو میکردم

پرسیدم ازش ؛ چندتا خواهر داری؟ گفت خواهر ندارم . اما یه برادر کوچیکتر دارم .

پرسید ؛ تو چی ؟ 

گفتم؛ من سه تا خواهر کوچیکتر دارم . برادر ندارم .

گفت؛ چقدر خوب که زیادین . ما کمیم. ما فقط سه تاییم.

گفتم ؛ سه تا ؟  مگه نگفتی فقط تو و داداشت هستین؟

گفت؛ سه تا ، من و برادرم و مادرم.

میخواستم بپرسم پس بابات....

که بابام اومد دنبالم.

  • همدم ماه