افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

۲۶ مطلب با موضوع «باهم کتاب میخونیم» ثبت شده است

کلاغ ها مدام فریاد می زدند : برف برف !

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ب.ظ



 

«سمفونی مردگان ، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابد 

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است ، روح هنرمندی که به کسوت ِسوجی دیوانه اش در آورده ایم ، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم ، کدام یک از ما ؟» 

از پشت کتاب 

سمفونی مردگان ، اسمش را زیاد شنیده بودم ، کتاب معروفی بود از عباس معروفی که در سال های شصت و سه تا شصت و هفت به رشته ی تحریر در آمده   با  فضایی سرد و تاریک که درون مایه اش زبانه کشیدن  آتش جهل و تعصب و تبعیض  بود و  در نهایت منجر به برادر کشی و از هم فروپاشیدن یک خانواده و شاید هم یک جامعه شد ، اتفاقی  که امروزه نیز شاهدش هستیم 

از اولین حرفِ اولین واژه بغضی می نشست روی گلویت تا آخرین حرفِ آخرین واژه 

معمولا تهِ هر کتاب دردناکی گریه ام می گیرد اما نمی دانم چرا  این بغض سرد و تاریک  با باز کردن کتابی که حزن و اندوه ، بلعیده ی آن بود به گریه تبدیل نشد ، شاید هم میان آب های شور آبی با همان داری که آیدین را در نهایت به آغوش مرگ فرو برد ، دار زده شد ، بی آنکه دیده شود .....

۱.گفت: «دنیا پوچ و بی ارزش است . هیچ ارزشی ندارد .»

گفتم:« حرف های خوب بزن . دنیا بی ارزش نیست . فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است .» 

۲.به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت!

تنها در جسم نمیتوان پیدایش کرد،بلکه در جسم و روح و هوا!

در آینه!

در خواب!

در نفس کشیدن ها 

انگار به ریه می رود و آدم مدام احساس میکند دارد بزرگ میشود....

۳.تنهایی را فقط در شلوغی میتوان حس کرد.

۴.وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست.

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد ؛ 

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود!

۵.گفتم: دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود.

گفت: بله. آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد.

گفتم: پس چه باید کرد؟

گفت: تحمل و سکوت.

۶.پدر گفت : دنبال چه می گردی ؟ 

آیدین گفت : دنبال خودم ....

۷. آیا کسی می تواند بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیت‌ی نزدیک می کند ؟ آدم پر می شود .‌‌‌‌‌‌جوری که نخواهد به چیزی فکر کند ، نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچگاه دچار تردید نشود

۸.گفت : آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی فهمد . 

  • همدم ماه

کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را ....

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ق.ظ

بگریز دوست من، به تنهایی ات!

می بینم که از نیش خُردان ، زخمی و از غوغای مردان بزرگ، متحیر هستی .

جنگل و صخره می تواند تنهایی و سکوت را به طور شایسته با تو قسمت کند . دوباره همانند درختی باش که آن را دوست می داری . 

همان درخت شاخه گستری که آرام و شنوا بر دریا خمیده است .


#چنین گفت زرتشت

  • همدم ماه

با دل به سوی‌ت می آیم و بی دل باز می گردم ...

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ق.ظ
دوستش داشتم. بیشتر از ارمیا . هرچند بی شیله پیله‌گی و شیرینی  کتاب ارمیا هنوز تو ذهنمه. خصوصیت جالب این دو تا کتاب هایی که خوندم شروع ناگهانی و بی مقدمه اش بود . شایدم من همیشه اینجوری برداشت میکنم . دوست داشتم این کتاب فضای ملموس تر و قسمت های بیشتری از آمریکا رو به تصویر می کشید . برای امتحان اندیشه ، چندتا مقاله در مورد آمریکا شناسی خونده بودم و گذشته آینده و حال آمریکا خیلی برام جالب بود ولی با این کتاب چیز زیاد جالبی  در مورد  آمریکا دستگیرم نشد . اما  آقای امیر خانی خیلی قشنگ با کلمات بازی میکنند . قلمش رو دوست دارم .  اون قسمت هایی که با کلمات هم آوا قلم به رقص در آمده بود تحسین برانگیز بود. اوج داستان فصل شش بود و هفت .  
پایان کتاب دلم گرفت و بغض کردم . دوست نداشتم سرنوشت ارمیا اینجوری بشه ولی انگار  باید میشد. باید ارمیا آسمان را می دید ... آرمیتا رو دوست نداشتم .  اصلا از کجا آمد آن زنک فالگیر چادر به کمر ؟ داستان عجیبی بود . بیشتر به کسانی که به داستان با موضوع  دفاع مقدس علاقه دارن پیشنهاد میکنم . 
اینارم اگر خواستید ببینید :
قسمت هایی از کتاب: 
۱.هر کاری در عالم حکمتی دارد ، خاصه مردن و چه جور مردن که آخر حکمت است.
۲.من اصلا از این « به خاطر من » ها می ترسم . زندگی با «به خاطر من» درست نمی شود ، هنوز ازدواج نکرده ایم و گند به خاطر من ها در آمده است ....
۳. شیطان بزرگ وقتی می گویی ، یعنی سلطه ی میل های شخصی . یعنی مکانیزمی که یادمان می دهد دنبال میل های شخصی باشیم . مرگ بر امریکا یعنی مرگ بر این مکانیزم . 
۴.من هم قبول دارم این مرگ بر آمریکا را منتهی وقتی می گویی مرگ بر آمریکا ستون ادارات تهران هم شروع می کند به لرزیدن . آمریکا مصداق نیست ، مفهوم مصداق است . 
۵.هر زنی رازی‌ست . ازدواج ، کشف راز نیست ، معماری این راز است .
۶.این جا رفاقت را در رقابت می دانند . رقابت هم حسادت نیست . نه تو باید حسودی کنی نه من. رقابت تنها راه بهبود است .
۷. اجنحه الموت! یعنی پرنده ی مرگ که بالای سر هر کسی به پرواز در می آید . هر آدمی زادی همچین گلوله ای به دنبالش است . 
۸. ماهی که پخت آرام می گیرد . همه ی خامی مال وقتی است که نپخته باشد...
  • همدم ماه

خویش را پیش‌تر از مرگ، خبر باید کرد

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۷ ب.ظ

تو سخنرانی که فاطمه از استیو جابز گذاشته بود تو وبش  یه نقل قول بود که مثل همون شوک وجودی سنگ قبر یالوم‌بود ولی این قشنگ تر بود 

همین که اگه میدونستی  امروز آخرین روز زندگی‌ته از امروزت راضی بودی ؟ 

یا اینکه اگه بدونی هر روز که پا میشی آخرین روز زندگی‌ته چجوری زندگی میکردی؟

نه بذار اینجوری بگم اینکه هر روز با این تفکر زندگی کنیم که آخرین روز زندگیمون‌ه حالا چه کارایی میکردیم که باید میکردیم یا دوست داشتیم تو آخرین فرصت زنده بودن انجامشون بدیم .  اگر امروز آخرین فرصت بود دوباره این کارا رو انجام میدادی؟ 

تو شوپنهاور( آه دختر حالمون رو بهم زدی حالا خوبه یه کتاب خوندی که هی ازش نقل کنی:دی) جولیوس سرطان داره و دکترها بهش میگن که یه سال مفید زنده میمونه . اون تصمیم گرفت که این یک سال خوب رو  با ماتم گرفتن برای اینکه یه سال بیشتر وقت نداره تبدیل به یه سال بد نکنه و اون یه سال شد بهترین سال زندگیش . 

اون بیمار هایی رو به یاد آورد که سرطان باعث شده بود خردمند تر بشن، به خود شکوفایی برسند و بعضی از اون ها اولویت های زندگی‌شون رو دوباره بچینن ، قوی تر بشن و یاد بگیرن به آنچه دیگر برایشان ارزشی ندارد «نه» و به چیزهایی که واقعا مهم بود _مثل عشق به خانواده و دوستان ، دیدن زیبایی های اطرافشان _«آره» بگن ‌.

سخنرانی رو هم از اون قسمت که لینک رو گذاشتم گوش بدید خیلی خوب بود . 

حالا بپرسیم از خودمون همون سوالی که استیو هر روز جلو آیینه از خودش می‌پرسید

خدایا اگر امروز آخرین روز زندگی ما بود ، بازم کارایی که امروز کردیم رو دوباره انجام می‌دادیم ؟ 

جواب خود من که نه‌ه! 

  • همدم ماه

در ستایش زندگی در لحظه

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۰ ب.ظ
1. وقتی جوان بودم ، همیشه زمان حال رو پیش در امدی برای اتفاق بهتری که قرار بود بیفته می دونستم و بعد؛ سال ها گذشت و ناگهان متوجه شدم دارم برعکس عمل می کنم ، خودم رو در حسرت گذشته فرو برده ام . چیزی که به اندازه ی کافی به اون نپرداخته ام گرامی داشتن هر لحظه است . 
2.در اصل یک انسان هرگز شاد نیست بلکه همه ی عمرش را به پیکار برای دست یابی به چیزی می گذراند که می اندیشد شادی می آورد ؛ به ندرت به هدفش می رسد و وقتی هم می رسد ، نتیجه اش فقط یأس و نومیدی‌ست .سرانجامش ناکامی و کشتی شکستگی‌ست و بی دکل و بادبان به بندر رسیدن و آن گاه فرقی نمی کند که شاد باشد یا فلک زده ؛ چون همه ی زندگی اش هرگز چیزی جز لحظه ی نبوده که همواره در حال از دست رفتن است و اکنون نیز به پایان رسیده است  ‌.
3.جولیوس با اندوه سر تکان داد. حقیقت داشت که هرگز واقعا طعم لحظه را نچشیده بود، هرگز اکنون را درک نکرده بود ، هرگز به خود نگفته بود :«همین لحظه ، امروز: این همان چیزی ست که میخواهم ! این هاست که به روز های خوش گذشته بدل میشود . بگذار در همین لحظه بمانم ، بگذار در همین جا ریشه بدوانم .»نه، او همیشه باور داشت خوش طعم ترین شکار زندگی را هنوز نیافته و همیشه چشم انتظار آینده بود ؛زمانی که پیرتر ،زیرک تر ، بزرگ تر و ثروتمند تر شود . در دوره ی کالج نبود که جولیوس همه چیز را طلیعه دستیابی به آن جایزه ی بزرگ می دید . ورود به دانشکده ی پزشکی. در دانشکده ی پزشکی هم نبود ، جایی که در سال های نخست ،آرزو داشت سر کلاس حاضر نشود و به جای آن ، مثل دانشجویان دوره ی بالینی به بخش ها سر بزند ؛ آن هم با روپوش سفید و گوشی پزشکی . در دوره ی بالینی و سال های سوم و چهارم پزشکی هم نبود، در دوره ی بالینی که بالاخره جایگاهی را در بخش های بیمارستانه یافته بود آن موقع در حسرت خبرگی و تجربه ی بیشتر بود ؛ مهم بودن، تصمیم های حیاتی بالینی گرفتن ، زندگی ها را نجات دادن ، لباس آبی جراح را پوشیدن و یک وری تخت بیمار را در طول راهروی بیمارستان ها دادن تا اتاق عمل . حتی وقتی دستیار ارشد روان پزشکی شده بود ، در مورد محدودیت ها و عدم قطعیت رشته ای که برگزیده بود، مبهوت می ماند . بی میلی جولیوس به درک و دریافت اکنون به زندگی مشترکش هم صدمه زده بود . 
#درمان شوپنهاور
  • همدم ماه

مرگ را بر خود گوارا کن در ایام حیات !

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۵ ب.ظ


یالوم در رمان درمان شوپنهاور تصور می کنند فیلسوف معاصری به نام فیلیپ که فردی منزوی و به نوعی رونوشت پنهاور است، به یکی از گروه های درمانی روان درمان گر مشهوری به نام جولیوس وارد می شود که خود به دلیل رویاروی ناگهانی با سرطان_مرگ خود_ به مرور دوباره زندگی و کارش نشسته است . فیلیپ آرزو دارد با به کار گیری اندیشه های شوپنهاور ، به یک مشاور فلسفی بدل شود و برای این کار نیازمند سرپرستی جولیوس است . ولی جولیوس می خواهد به کمک اعضای گروه به فیلیپ بقبولاند که این ارتباط انسانی‌ست که به زندگی معنی می بخشد. 

«از پشت کتاب» 

عمیقأ از تموم شدن ناراحتم . وقتی داشتم به اخر هاش نزدیک میشدم و از اینکه داره تموم میشه ناراحت بودم به این پاراگراف رسیدم که نویسنده گفته بود  پایان های مرئی و مشهود ما رو به توقف وا می دارند. مثل یه کتاب جذاب که وقتی به آخرش نزدیک میشیم از سرعت خوندنمون کم میکنیم تا هر بندش رو به آهستگی مزه مزه کنیم و عصاره ی هر کلمه و عبارت رو بمکیم. و این اتفاق توی همین کتاب برام افتاد .  یک کتاب فلسفی و روانشناسی بود و برای کسایی که به فلسفه و روانشناسی علاقه دارند کتاب خیلی خوبیه .اولین اثری که از یالوم خوندم دروغ گویی روی مبل بود . توی هر دو کتاب نویسنده به یک تکنیک تکان دهنده اشاره کرده بود . سنگ قبر که من توی پست دروغ گویی روی مبل توضیحش دادم .👈 لطفا کوتاهه(بخونیدش:-)

تصمیم دارم  اثرات دیگه ی یالوم یعنی مامان و معنی زنذگی، وقتی نیچه گریست و هنر درمان رو هم در آینده تهیه  کنم و بخونم . 

میتونم بگم همه ی حدس هایی که واسه پایان کتاب زده بودم اشتباه از آب در اومد و این منو خوشحال کرد:)) 

من داستان و فیلم های غیر قابل پیش بینی رو دوست دارم . 

اینام اظهارات من حین خوندن کتاب:))

یک

دو

سه

چهار

پنج

نویسنده تو یه قسمت از کتاب از شوپنهاور نقل می‌کنه که  میگه شادی نسبی از سه منبع سرچشمه می گیره ؛ آنچه هستیم ، آنچه داریم و آنچه در چشم مردم جلوه میکنیم . 

اون تاکیید داره که باید روی مورد اول یعنی اونچه هستیم تمرکز کنیم و روی اون سرمایه گذاری کنیم . چون آنچه داریم و آنچه در چشم مردم جلوه میکنیم فانی و غیر قابل کنترله. به نظر من وقتی روی آنچه که هستیم کار میکنیم میتونیم اون دوتا رو هم کنترل کنیم . 

قابل تأمله . 

این کتاب قسمت های قشنگ و قابل تامل زیاد داشت . واسه همین تصمیم دارم هر چند وقت یک بار در قالب یک پست بذارم و روش بحث کنیم  . اما علی الحساب اینا رو داشته باشین :)

1.نتیجه ی افتادن در روزمرگی ، از دست دادن رهایی و گرفتار شدن مثل یک گوسفنده .

2.اگر چشم اندازمان را درست انتخاب کنیم ، توجه‌مان را معطوف کنیم و دانش‌مان را وسعت ببخشیم ، هر روز را با شگفتی و حیرتی ابدی نسبت به روزمرگی هایش آغاز میکنیم . 

3.درست زندگی کن و به یاد داشته باش که نیکی از تو به دیگران جاری خواهد شد حتی اگر خود از آن نیکی آگاه نباشی . 

4.رنج های عظیم موجب می شوند رنج های کوچک تر دیگر احساس نشوند و بر عکس در نبود رنج های عظیم حتی کوچک ترین دردسر ها و مزاحمت ها مایه ی عذاب اند.

5.زیستن در نا امیدی به دلیل فانی بودن زندگی یا به این دلیل که زندگی هدف یا مقصود درونی والاتری ندارد، ناسپاسی نابخردانه ای است.

😉

  • همدم ماه

عالم از افسردگان یک چشم خواب آلود شد

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ق.ظ

1.سیلوانو آریتی دیده بود که بسیاری از افراد افسرده، نه برای دل خود، که برای دیگران زندگی می کنند. او به این شخصی که فرد افسرده برای او زندگی می کند ، دیگریِ غالب اطلاق میکرد که می تواند یک اصل، آرمان ، موسسه یا فرد باشد . افسردگی زمانی رخ می دهد که بیمار در می یابد که فرد یا آرمانی که او برایش زندگی کرده ، هرگز چنان نبوده است که انتظارات او را بتواند بر آورد. 

#جزوه ی روانشناسی:|| 

2.چیزی که بهش فکر می کردم این بود که بانی و ربه کا درد مشابهی دارن . بانی نمیتونه نامحبوب بودن رو تحمل کنه در حالی که ربه کا نمی تونه دیگه محبوب نبودن رو تحمل کنه . هر دو گروگان هوسی اند که در سر دیگران می گذره . به عبارت دیگه، شادی برای هر دو اونا ، در دستان و سر های دیگرانه و درمان هر دوشون هم یکیه:« هر چه دارایی درونی فرد بیشتر باشد ، کمتر از دیگران می خواهد .» 

#درمان شو پنهاور 

واقعا هم همینطوره . من خودم آدمی هستم که خیلی تلاش میکنم که دیگران از دستم راضی باشن البته نه به هر قیمتی ها ولی خب . اما قبلاً شهامت نه گفتنم خیلی کم بود و خیلی جاها از حق خودم می‌گذشتم تا بقیه رو شاید به چیزی بیشتر از حقشون برسونم . نمی‌گم بده ولی تو هر چیز تعادل لازمه . خیلی وقت ها میشد که به بعضی از دوستام چیزی رو قرض میدادم و ممکن بود درحالی که خودم به شدت بهش نیاز داشتم ازشون پس نگیرم چون می‌ترسیدم از گفتن اینکه «فلانی میشه فلان چیزمو بهم برگردونی؟» ناراحت بشن. اما الان راحت تر و خیلی محترمانه اگه قرضی دست کسی دارم و بهش نیاز دارم ازش می‌خوام که بهم برگردونه و میگم اگه من محترمانه خواهش کردم و اون ناراحت شد دیگه مشکله خودشه . 

توی همین دنیای وبلاگ نویسی هم همینجوری ام . مثلا اگه کسی رو دنبال کنم و براش نظر بذارم اما اون با بی توجهی جواب بده یا اصلا جواب نده خب ناراحت میشم جوری که انگار چی شده :| یا مثلا وقتی یکی قطع دنبال میزنه و دنبال کننده هام کم میشن یه لحظه دچار اوتیسم(در خود ماندگی) و اختلال تک قطبی( افسردگی مفرط و اساسی) میشم:)) اما بعدش با یه مهم نیست خب هرکس یه سلیقه ای داره یه لحظه دچار مانیا(شادی مفرط) میشم 😅

می‌خوام دارایی های دورنیم رو بیشتر کنم ، بیشتر یاد بگیرم و بفهمم و بیشتر به کار ببندم قلبم رو صیقل بدم ، کلمات زشت و ناپسندی رو به کار نبرم و کم تر غر بزنم به سلیقه ی بقیه احترام بذارم و کم تر ناراحت بشم و همیشه سعی نکنم از خودم تو ذهن کسی یه فرشته ی اجی مجی بسازم که اگه یه روز بر طبق میلشون رفتار نکردم  بشم  دیو زندگیشون به سلیقه ی بقیه هم احترام بذارم و اگر کسی از من و افکار و عقاید و سلایقم خوشش نیومد لازم نیست منم بی دلیل  ازش خوشم نیاد و بر عکس  .  دوست دارم اگر جمله های زیبا و انگیزشی می‌شنوم فقط مثل یک ماشین حفظش نکنم و مثل طوطی برای بقیه تکرار نکنم روش فکر کنم و سعی کنم به اون اندیشه ها و جملات زیبا خودم هم چیزی اضافه کنم . 

پ.ن:چند روزه موقع خوندن کتاب های درسیم خصوصا روانشناسی هی میشینم جاهایی که با کتابهای غیر درسیم مرتبطه پیدا میکنم و تجزیه و تحلیل میکنم :/

  • همدم ماه

1.می دانید چرا تا این حد در حسرت روز های طلایی کودکی هستیم؟ چون روز های کودکی ، روز های بی خیالی بوده اند . روزهایی عاری از دلواپسی ، روزهایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند .

2.«جلال و شکوه ، رتبه و مقام ، لقب و عنوان ، برای قلب یک دختر جوان نیروهایی زیاده وسوسه کننده و دلفریبند و زنان را در دام گره زدن رشته ی ازدواج می افکنند ... گامی نادرست که گاهی باید به تاوان آن، همه ی عمر به رنج دشوار ترین مکافات ها تن دهند» 

#درمان شو پنهاور 

  • همدم ماه

برای فرزندانمان

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۲۱ ق.ظ

عشق میان والدین ، موجب عشق و مهربانی نسبت به فرزندان می شود . گاهی داستان هایی می شنویم درباره ی والدینی که عشق فراوانشان نسبت به یکدیگر ، همه ی عشق موجود در خانه را می بلعد و تنها عشقی نیم سوز و نه چندان آتشین برای بچه ها بر جای می‌گذارد . ولی این نگاه اقتصادی دو دوتا چهارتا به عشق بی معناست . عکس آن صحیح است: فرد هر چه بیشتر عاشق باشد، رفتاری محبت آمیز تر نسبت به فرزندان و همه در پیش می گیرد . 

کودکی عاری از عشق آرتور، اثرات جدی بر آینده اش گذاشت . اعتماد نخستینی که لازمه ی  عشق به دیگران و باور داشتن عشق دیگران نسبت به خود و یا عشق به زندگیست ، در کودکانی که از عشق مادر محرومند، شکل نمی گیرد . آن ها در بزرگسالی با دیگران احساس غریبی می کنند و به درون خود می‌گریزند و زندگی اشان به رابطه ای خصمانه و رقابت با دیگران می گذرد.

#درمان_شوپنهاور

صفحه ی 78

  • همدم ماه

خودِ من در خودِ من در خودِ من زندانی ست

سه شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۴۶ ب.ظ

راوی کتاب اتاق کودکی پنج ساله است که در اتاقی به دنیا آمده و دنیایی بزرگتر از آن را در زندگی اش ندیده است . داستان زندگی مادر و فرزندی که در اتاقی زندانی شده اند و فضای اتاق برای مادر سراسر  شکنجه است و تنهایی اما برای جک که غیر از اتاق جایی را ندیده شرایط خیلی متفاوت است .

«از توضیحات پشت کتاب»

کتاب خیلی خوبی بود . دنیا رو از دید پسر بچه ای پنج ساله نگاه کرده بود . پسر بچه ای که فکر میکرد دنیا فقط محدود به یه اتاقه و یه تلویزیون و یه مامانه .فکرش رو بکن از بدو تولد تا پنج سالگی از تو یه اتاق محبوس باشی . تو یه اتاق بزرگ شی و حتی برات عجیب باشه که مادرت خودش هم  مادر داره ، نفهمی دایی چیه و‌پدر بزرگ کیه و یه دفعه ای از اتاق وارد دنیای واقعی بشی . 

این کتاب می‌گفت روحتون رو تو یه اتاق اسیر نکنین . با دنیای واقعی رو به روش کنید . مفهومیه که من ازش برداشت کردم .

زبون شیرین جک رو تو این داستان دوست داشتم . سوال های که از مادرش می‌پرسید رو هم . مادر جک رو هم دوست داشتم . یه زن مستقل و قوی . 

 قسمت هایی از این کتاب :

1.قبل از این حتی نمی‌دانستم که می‌توانیم در اتاق را باز کنیم ، سرم آنقدر کوچک بود که دنیا توش جا نمی شد . وقتی بچه ی کوچکی بودم مثل بچه های کوچک فکر میکردم . اما حالا پنج ساله ام و همه چیز را می دانم . 

2. فکر میکردم موجودات یا انسان هستند یا نیستند . نمی دانستم یکی می تواند فقط کمی انسان باشد! 

3. همه چیز حس متفاوتی برام داره ، چون خودم فرق کردم !:)

4. به من می گوید :« آدم ها همیشه هم نمی خوان با هم باشند ، گاهی هم خسته کننده است.» 

می پرسم چرا؟ 

می گوید:« این رو از من قبول کن ، چون من دوبار ازدواج کردم !»

5. روشنایی ، گرما و صداهای دنیا همیشه در حال تغییر است و هیچ وقت نمی فهمم یک دقیقه ی دیگر چطور خواهد بود.

6.مامان می گه:« آرایش میکنم واسه اینکه بهتر به نظر بیام .»

بهش میگم :« تو همیشه بهتر به نظر میای ^_^»

7. مامان پوست تخم مرغ های شکسته رو می اندازه داخل سطل آشغال . نمی دونم تخم مرغ ها دوباره به مرغ تبدیل میشن یا نه ؟ ازش میپرسم :« ما دوباره به بهشت بر میگردیم ؟ یعنی ما دوباره توی شکم مامان ها رشد می کنیم ؟»

پ. ن : این رمان نه تنها قلب را به درد می آورد بلکه روح را نیز به چالش می‌کشد . «به نقل از پشت کتاب »

راستی فیلم این کتاب هم ساخته شده . به نظرم جذابه که بعد از خوندن کتابش فیلمش رو هم ببینیم:) 

  • همدم ماه