افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش می کنم
خدایا
کمکم کن آنی باشم که تو دوستش داری ...

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

۳۰ مطلب با موضوع «باهم کتاب میخونیم» ثبت شده است

گر می روی بی حاصلی، گر می بَرندَت واصلی

يكشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۳ ب.ظ

می دانستم محسن آمدنی نیست. کسی که دنیا را دوست ندارد ، نمی‌توانی به زور نگه‌ش داری...

#سربلند

  • همدم ماه

وقتی نیچه گریست

جمعه, ۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۵ ب.ظ

 

وقتی نیچه گریست را باید خواند ، تا تهش لبخندی از ته دل بزنیم . کتاب را که باز میکنیم  با دغدغه های دکتر برویر همراه می شویم ، از زیرکی فروید به وجد می آییم و  لجبازی های نیچه ، لج‌مان  را در می آورد . گاهی جسارت و آزادی لو سالومه را می خواهیم و گاهی مهارت  ماکس را در شطرنج بازی ، برای شرکت در شطرنج زندگی . در جلسات گفت و گو محور بین نیچه و برویر ، ما نفر سوم این جلسه می‌شویم و میبینیم که ما نیز همواره به نوعی گرفتار چنین افکاری هستیم و چقدر دلمان شنونده ای همدل می خواهد . 

 من این کتاب شگفت انگیز رو در برهه ای از زمان خوندم که دچار یه وسواس فکری تقریبا این شکلی  در مورد تفکر دیگران در مورد خودم بودم. چیزی که در مورد خیلی ها ممکنه صدق کنه . اینکه بعضی وقتا کوچک ترین حرکت و رفتار بقیه رو تو ذهنمون خیلی بزرگ میکنیم و مدت ها خودمون رو آزار می‌دیم .  البته قبل از خوندن این کتاب وسواسم رو با تلاش تقریبا ترک کرده بودم اما این کتاب خیلی کمک و قانعم  کرد.باعث شد لایه های وجودم رو زیر و رو کنم ، به حقایق درونم سری بزنم و زندگیم رو معنی دار تر کنم. و اینکه سعی کنم از «خویشتن خویش متولد بشم ». (ایش چقدر شعاری شدم:)) ) 

و نکته ی دیگه روند سخن درمانی تو این کتابه . خودم نمی‌دونم چرا در حین خود افشاگری حس خوبی دارم اما خیلی  ممکنه یکم بعدش پر از احساس خشم بشم نسبت به خودم و حتی  طرف مقابل . و این به خاطر اینه که یه بار از طرف صمیمی ترین دوستم تو این مورد ضربه خوردم. 

به هر حال به نظرم یکی از کتاب هایه که هر آدمی باید یک بار  تو زندگیش بخونه. من تا آخر کتاب رو با اشتیاق خوندم و اصلا خسته نشدم . جالبه که با اینکه یه کتاب فلسفی روانشناسیه ولی خیلی روانه و این از خصوصیت کتاب های اروین یالومه که با زبون ساده باهات حرف میزنه . 

در مورد احساسم به نیچه ، اینکه من شخصیت  نیچه‌ی داستان رو دوست داشتم و دلم میخواست ای کاش واقعا اون موقع ها یه روان درمانگری بود تا نیچه رو یکم  درمان کنه لااقل (حالا هر چند تو کتاب هم درمان نشد ) نیچه یه فرد حقیقت گرا  بود و به دنبال معنی زندگی ، که حتی به نظرم با نا امیدی و افکار خودکشی هم خیلی خوب تا میکرد و یالوم هم گفته که در واقع اون بود که احتمالا  پایه های روان درمانگری رو شکل داد.   وقتی نیچه گریه کرد  من لبخند زدم .   نابغه ای با کودکی سخت که به دلیل دریافت نکردن محبت درست از طرف زن های اطرافش دیدش نسبت به زن ها منفی شده بود و در برقراری ارتباط با اون ها مشکل داشت و به انزوا روی آورده بود . یکی از دلایل بی دین شدنش هم طبق تحقیقاتی که از بعضی منابع کردم سخت گیری هایی که در کودکی بهش شده و همچین تحریف و افراط و تفریط  در دین مسیحیت بود .  با وجود این ها، آدم مقید و با اخلاقی بود به هر حال . 

جملات ماندگار : (اکثر جملات از نیچه است)

#۱کنار آمدن با بی اعتباری و بدنامی ، ساده تر از کنار آمدن با عذاب وجدان است . 

#۲تا زنده ای زندگی کن ! اگر زندگی ات را به کمال دریابی ، وحشت مرگ از بین خواهد رفت .

#۳اگر همه ی دوستان خالصانه سخن می گفتند ، شاهد زندگی پربار تر و اصیل تری بودیم. 

#۴حالت خودبینی ، دارای زوایای تیز و خشن است و زشتی ، تند مزاجی، خودپسندی و دلتنگی را به ذهن می آورد . 

#۵ایا کاری مقدس تر از خود شناسی سراغ دارید ؟ بدون حقیقت چگونه می توان فهمید کیستیم و چیستیم ؟ 

#۶به جای تلاش برای کوبیدن افراد ، بهتر است چیزی از آن ها بیاموزید

#۷ هر مصیبتی _ حتی رویارویی با خودِ اهریمن _ مرا قوی تر می کند . 

#۸ تا زنده ای بار ها باید بمیری . 

#۹ خوب زندگی کردن یعنی آنچه را ضروری است اراده کنی و سپس آنچه را اراده کرده ای دوست بداری . 

#۱۰ گرچه نمی توانیم از سرنوشت بگریزیم ، ولی باید با آن درگیر شویم ، باید پیشامد سرنوشتمان را اراده کنیم  و به تقدیرمان عشق بورزیم . 

#۱۱ من رویای عشقی را در سر می پرورانم که چیزی بیش از اشتیاق دو تن برای تصاحب یکدیگر است . ( اینو نیچه گفته ببینین چه قشنگ ، مطمئنم اگه عشقش پذیرفته میشد یه عاشق بی نظیر میشد  ) 

#۱۲ اگر موقعیت ناچیز خویش را ، از منظر کلاف پیچیده ی زندگی هایمان ببینیم و آن را جزئی از زندگانی نسل بشر و‌سیر تکامل آگاهی بدانیم ، مسلما اهمیت خود را از دست خواهد داد . 

  • همدم ماه

قانون تعادل

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

نه درشت بمان 

و نه چندان صعود کن که از دید خارج شوی

بهترین منظره ی گیتی در ارتفاعی میانِ این دو است !

#وقتی نیچه گریست 

  • همدم ماه

بالاخره ! جزء از کل

شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ب.ظ
جزء از کل رو فکر کنم حدودا در طول یک ماه خوندم .   وقتی داشتم کتاب رو میخوندم و هنوز اوایلش بودم دوستم _ منوّره _بهم گفته بود  این کتابای رمان طورِ فلسفی نیاز به درک عمیق دارن . پشت هر جمله‌شون حرفه و تو باید خودت  تلاش کنی تا بفهمی و راه کارها  رو پیدا کنی و از این حرفا . راستش با توجه به تعریف هایی که از کتاب شنیده بودم   چندبار حین خواندن کتاب می‌پرسیدم خب چی میگه حالا این کتاب که اون رو فوق العاده می‌کنه ؟ اینم مثه بقیه کتاباست دیگه  اما هر چی جلوتر رفتم جذاب تر شد خصوصا اون قسمت که مارتین واسه جسپر داستان کودکی و نوجوانی ش رو تعریف کرد .  هر  چند من ذهن فلسفی نداشتم و نمیتونستم اونجوری که منوره گفته بود  تفسیر کنم و فقط سعی میکردم از این داستان ماجراجویانه لذت ببرم :)) مثلا اونجا که مارتین میخواست کتاب راهنمای تبهکاری رو چاپ کنه و اون قسمتی که جسپر دفترچه یادداشت های پدرش رو پیدا کرد و خاطراتش رو شروع کرد به خوندن و بعد از اینکه فهمید باباش از به دنیا اومدن اون ناراحت بوده و میخواد جسپر تناسخ زود هنگام خودش باشه ازش بیشتر متنفر شد  ،یادم افتادم من خودم تا الان حدود ده تا دفترچه پر از خاطره دارم و خدا کنه دست کسی نیفته :)) 

یه قسمتی از داستان دفترچه ها این بود وقتی که زن مارتین ( استرید) داشت واسه بچه ی تو شکمش اسم انتخاب می‌کرد ، مارتین بهش گفت که اسم انتخاب کردن برای بچه یه کار بیهوده است و دوست داره بذاره وقتی بچه اشون بزرگ شد با توجه به شخصیت خودش برای خودش اسم انتخاب کنه .  به نظرم خیلی جالب بود . اینقدر از اینجای کتاب هیجان زده شده بودم که اگه میشد برای بچه ی آینده ام اسم انتخاب نمی‌کردم و این ایده رو عملی میکردم . ولی خب مثلاً همون موقع نشستم فکر کردم گفتم الان اگه من بخوام برای خودم با توجه به شخصیتی که در این چند سال از خودم ساختم اسم انتخاب کنم چه اسمی  انتخاب میکردم ؟ بعد این سوال رو از خواهر هام هم پرسیدم . و هیچ کدوممون هیچ جوابی نداشتیم پس در نتیجه هیجان من خوابید و دوباره اسمی رو که برای دختر آینده ام انتخاب کرده بودم ، انتخاب کردم و بیخیال افکار فلسفی‌م شدم :دی 
اما در ادامه مارتین اینجوری میگه :
« می کوشم موجودی تربیت کنم که خودش را درک کند . چه می شود اگر مثلا بچه را در سه سالگی تحریک به خودشناسی کنم ؟ یا شاید هم زودتر ؟ باید شرایطی بهینه برای شکوفایی خود آگاهی فراهم کنم . این بچه مطمئنا کلی تنهایی پیش رو دارد . » 
بعدش یکم فکر کردم و گفتم شاید دلیل اینکه من الان نمیتونم یه اسم خوب برای خودم  انتخاب کنم اینه که بعد از این همه سال هنوز به خودآگاهی کافی اونطور که شاید و باید نرسیدم ! یا شاید هم از این اسم میترسم . ولی در کل نمیشه همیشه آدم ها رو با یک کلمه و یک اسم توصیف کرد . مخصوصا تو عصر حاضر . اصلا شاید این کار یه جور برچسب زدن باشه که کارخوشایندی هم نیست . اما اون خودآگاهی و شکوفایی در دوران کودکی هم خیلی مهمه . 
یه جای دیگه  _همون اوایل کتاب _ میگه  که تری دین ، جسدی رو خاک می‌کرده و به انتظار رشدش می نشسته . گفتم چه کار بیهوده ای . ولی دیدم گاهی چقدر زندگی هامون پر شده  از این جسد هایی که خاک شون کردیم  ولی انتظار رشدشون رو داریم . خودمون رو زیر حسرت ها و آرزو ها خاک میکنیم و به دنبال رشدیم . من اینجام . تو این دانشگاه ، تو این شهر و با این رتبه و در حسرت اون شهر و اون دانشگاه و اون رتبه . ترم اول همه ی فکرم همین بود . دائم غصه می‌خوردم از اینکه مجبور شدم  بپذیرم که «گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود و گاهی قرعه نگفته به نام تو می شود » . از خودم یه جسد ساخته بودم و انتظار داشتم که رشد کنه . اما این جسدی که ساخته بودم رشد نمی‌کرد . پا شدم ، خاک هاش رو تکوندم ، دستش رو گرفتم و بلندش کردم و بهش گفتم که تو هدفت عوض نشده فقط جاده ایی که توش قرار گرفتی شرایطش متفاوته . یادت نره  ما برای رشد کردن اول نیاز به زنده بودن داریم . 

 در کل خوشحالم که خوندمش چون خوندنش برام خسته کننده نبود و هر شب با رغبت و برای فهمیدن ادامه ی ماجرا کتاب رو باز میکردم و ادامه میدادم . باید اعتراف کنم که از این که نویسنده اینقدر قشنگ این همه شخصیت رو به هم ربط می داد حیرت زده میشدم .  تازه یه جاهاییش هم خیلی بانمک بود و واقعا خنده ام می‌گرفت ، تنها جایی ام که گریه کرذم ولش کن دیگه نمی‌گم:))
راستی انوک ، چقدر انوک رو دوست داشتم ، اون حس حمایتگرانه ای که نسبت به جسپر داشت ، حتی اون تنفر اولیه‌ش نسبت به مارتین و اون ایراد هایی که از مارتین می‌گرفت .  در مورد ادی ،  چقدر عصبی  شدم اونجا که دیدم به مارتین خیانت کرد .  اما ادی خودش یه قربانی بود . قربانی رویاهاش. اون برای فرار از شغلی که ازش متنفر بود مجبور شد تظاهر به دوست داشتن کسی کنه که ازش متنفره .  تو همین کتاب جسپر در مورد ادی میگه :« رویاها به اندازه ی هرچیز دیگری خطرناک هستند ‌. اگر از مسیر سالیان عبور کنید و سن و تجارب تغییرتان بدهند ولی فراموش کنید در رویاهای تان تجدید نظر کنید ، به جایگاه بین المللی ادی می رسید .»
پ.ن۱ دیگه نمیدونم چی بگم ، اونایی که کتاب رو خوندن هم اگه نظرشون رو در مورد کتاب  بگن خوشحال میشیم 😊 
پ.ن۲  از کتابهایی که میخونم اصولاً نقدی نمی نویسم چون بلد نیستم و نیاز به متخصص داره پس هر چی می‌نویسم صرفا یه یادداشتی هست که احساسم رو موقع خوندن کتاب نشون میده😊

پ.ن۳ با اینکه پست طولانی شد ، ولی بچه های خوبی باشید و این جمله های خوشگلی رو که براتون از کتاب  انتخاب کردم رو هم بخونید 😅👇


۱.  معنای ایمان برای ما این است که تا وقتی از خالق دعوت نکنیم ، به زمزمه های ذهن ما گوش نمی دهد! احمقانه است ! فکر می کنیم خداوند فقط وقتی صدای افکارمان را می شنود که او را به اسم صدا می زنیم و نه وقتی که مشغول افکار پلید روزمره مان هستیم . مثل اینکه امیدوارم همکارم زودتر بمیرد تا دفترش مال من شود چون از اتاق کار من خیلی بهتر است. 
۲. باید ها و نباید های سال نو اعترافی است حاکی از این که می دانیم مقصر تمام بدبختی های مان خودمان هستیم نه دیگران! 
۳.وقتی یک سیب رسیده باشد ، یک نسیم هم می تواند آن را از درخت بیندازد . عشق هم یک چنین چیزی است . عشق در درونم وجود داشت و اتفاقی بر سر او ریخت!
۴.هیچ چیز دردناک تر و عذاب آور تر از تماشای فیلسوفی نیست که به واسطه ی تفکرش به گوشه ای رانده شده . 
۵. چرا آرزو داریم کسانی که دوستشان داریم به زندگی بازگردند وقتی می دانیم قبل از مرگ چه قدر عذاب کشیده اند ؟ یعنی اینقدر از آن ها متنفریم؟
۶.اون قربانی زیباییشه . چرا ؟ برای اینکه زیبایی یعنی قدرت و ما تو تاریخ یاد گرفته ایم قدرت فساد میاره . بنابراین نتیجه ی زیبایی مطلق ، فساد مطلقه! 
۷. حتی اگر مردم بخواهند برای از دست رفتن یک غریبه ی محبوب اشک بریزند ، باز هم نمی توانی دلِ غم گینی را مسخره کنی.
۸. گاهی در زندگی تسلیم عصبانیت بی معنا می شویم که نقشش از میان بردن تمام اعتبارمان است . 
۹. آدم های گناه کار به مرگ محکوم نمی شوند ، به زندگی محکوم می شوند! 
۱۰. تنها راه نجات از این همه نفرت اینه که آرامش درونی داشته باشی . برای پیدا کردن آرامش درونی اول باید به خود برترت برسی . برای پیدا کردن خود برتر هم باید نورِ درونت رو پیدا کنی و بعد به نور بپیوندی.
۱۱. تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانون هاش سر در بیاری . زندگی رو قضاوت نکن ، فکر انتقام نباش ، یادت باشه آدم های روزه دار زنده می مونن ولی آدم های گرسنه می میرن، موقعی که خیالاتت فرو می ریزند بخند و از همه مهم تر! همیشه قدر لحظه لحظه ی این اقامت مضحکت رو تو این جهنم بدون .
۱۲. ما با بی توجهی خودمان را در افکار منفی غرق می کنیم و نمی دانیم دائم فکر کردن به اینکه « من مفت نمی ارزم» احتمالا به اندازه ی کشیدن روزی یک کارتن سیگار سرطان زاست. 
۱۳. وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می کنند « اگه همه از بالای پل بپرند پایین تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم محسوب می شود و مردم می گویند « هی! همه دارن از روی پل می‌پرند پایین ! تو چرا نمی پری؟» 
۱۴.مردم همیشه شکایت می کنن که چرا کفش ندارن تا اینکه یه روز آدمی رو می بینن که پا نداره و بعد غر می زنند که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن . چرا ؟ چی باعث می شه که به طور ناخودآگاه  خودشون رو از یه سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوف به جزئیاته و نه کلیات ؟ چرا به جای «چرا باید تشکیل خانواده بدم ؟» می گیم «کِی باید تشکیل خانواده بدم؟»
14. اگر بدون فکر کردن از باور عامه ی مردم پیروی کنی ،مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است .
ادامه دارد.....
چون امکان داره پست بیشتر از این طولانی بشه و حوصله شما بیشتر از این سر  بره بقیه جملات گوهر بار رو در طول زمان براتون پست میکنم😎
ممنون که خوندین😊🙏
  • همدم ماه

کار به یک یا لیتنی کنت معکم ختم نمی شود ....

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۳۸ ب.ظ

الماس اگر چه از همه‌ی جوهر ها شفاف تر است ، سخت تر نیز هست . ماندن در صف اصحاب عاشوراییِ امامِ عشق ، تنها با یقین مطلق ممکن است . 

و ای دل ! تو را تو را نیز از این سُنت لایتغیرِ خلقت گریزی نیست 

نپندار که تنها عاشورییان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر

صحرای بلا ، به وسعت همه ی تاریخ است .... 

#فتح خون

#سید مرتضی آوینی 

  • همدم ماه

فراتر از جنسیت ، رنگ پوست و ملیت

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ب.ظ
چیزی را که نتیجه ی یک «انتخاب» نیست ، نمیتوان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد . او معتقد است در برابر چنین وضعی تحمیلی باید رفتاری درست در پیش گرفت . به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده به اندازه ی افتخار به زن بودن ابلهانه است . فرانز با لحن خاصی به او گفته بود «سابینا ، شما یک زن هستید » بعد ها فهمید که کلمه ی زن _که فرانز با طمطراق خاص تلفظ می کند _ در نظرش تعیین یکی از دو جنس انسان نیست ، بلکه معرف یک ارزش است .

از#بار هستی 
  • همدم ماه

کلاغ ها مدام فریاد می زدند : برف برف !

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ب.ظ



 

«سمفونی مردگان ، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابد 

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است ، روح هنرمندی که به کسوت ِسوجی دیوانه اش در آورده ایم ، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم ، کدام یک از ما ؟» 

از پشت کتاب 

سمفونی مردگان ، اسمش را زیاد شنیده بودم ، کتاب معروفی بود از عباس معروفی که در سال های شصت و سه تا شصت و هفت به رشته ی تحریر در آمده   با  فضایی سرد و تاریک که درون مایه اش زبانه کشیدن  آتش جهل و تعصب و تبعیض  بود و  در نهایت منجر به برادر کشی و از هم فروپاشیدن یک خانواده و شاید هم یک جامعه شد ، اتفاقی  که امروزه نیز شاهدش هستیم 

از اولین حرفِ اولین واژه بغضی می نشست روی گلویت تا آخرین حرفِ آخرین واژه 

معمولا تهِ هر کتاب دردناکی گریه ام می گیرد اما نمی دانم چرا  این بغض سرد و تاریک  با باز کردن کتابی که حزن و اندوه ، بلعیده ی آن بود به گریه تبدیل نشد ، شاید هم میان آب های شور آبی با همان داری که آیدین را در نهایت به آغوش مرگ فرو برد ، دار زده شد ، بی آنکه دیده شود .....

۱.گفت: «دنیا پوچ و بی ارزش است . هیچ ارزشی ندارد .»

گفتم:« حرف های خوب بزن . دنیا بی ارزش نیست . فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است .» 

۲.به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت!

تنها در جسم نمیتوان پیدایش کرد،بلکه در جسم و روح و هوا!

در آینه!

در خواب!

در نفس کشیدن ها 

انگار به ریه می رود و آدم مدام احساس میکند دارد بزرگ میشود....

۳.تنهایی را فقط در شلوغی میتوان حس کرد.

۴.وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست.

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد ؛ 

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود!

۵.گفتم: دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود.

گفت: بله. آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد.

گفتم: پس چه باید کرد؟

گفت: تحمل و سکوت.

۶.پدر گفت : دنبال چه می گردی ؟ 

آیدین گفت : دنبال خودم ....

۷. آیا کسی می تواند بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیت‌ی نزدیک می کند ؟ آدم پر می شود .‌‌‌‌‌‌جوری که نخواهد به چیزی فکر کند ، نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچگاه دچار تردید نشود

۸.گفت : آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی فهمد . 

  • همدم ماه

سلام بر ابراهیم

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۰ ب.ظ


سلام بر ابراهیم فقط یک کتاب نبود ، یک هادی بود ، یک هادیِ زنده

سلام بر ابراهیم را چشم هایم نبود که میخواند، چشم هایم نبود که می گریست ، لب هایم نبود که لبخند میزد و می‌خندید 

دلم بود که انقلاب به پا کرد بعد از خواندنش ، که فرو ریخت و خواست دوباره ساخته شود و از خودِ کدر و زنگار گرفته اش بدش آمد 

مطمئنم آشنایی‌ام با برادر ابراهیم ، اتفاقی نبود آخر هیچ کار خدا بی حکمت نیست 

من فهمیدم جوانمردی چیست ، فهمیدم خوش اخلاقی چیست ، فهمیدم شبیه حق بودن چیست ، شبیه علی(ع) بودن چیست ، فهمیدم معنای واقعی بخشندگی را ، دلبسته ی دنیا و تعلقاتش نبودن را آنجا که زن دایی از لباسم خوشش آمد و دلم نمی آمد   مانتویی را که اصلا دوستش هم نداشتم حتی، به او هدیه بدهم ولی ابراهیم هادی ، ابراهیم لباس تنش را در میاورد و هدیه میداد ، از کفشش می‌گذشت و میداد به مستحقی که می‌گفت کف کفش هایم نازک شده و پایم را اذیت می‌کند و بعد خودش پا برهنه در آتش بی رحم تابستان روی قیر  داغ خیابان  مسیر مسجد تا خانه را گز میکرد  با ابراهیم میشود فهمید  شبیه مادر سادات زهرا (علیه السلام) بودن  چیست آنجا که از رخت سفید عروسی‌اش گذشت و هدیه داد 

فهمیدم از خود گذشتگی چیست ، آنجا که ابراهیم هنگام بازی والیبال و کشتی  ، برای اینکه دل حریفش نشکند عمدا می‌باخت برای رضای خدا 

فهمیدم  شبیه شهید فهمیده بودن چیست آنجا که ابراهیم خودش را انداخت روی نارنجک و  من هم به همراه دیگر نفراتی که در  اتاق بودند ترسیدم و یک گوشه ی کتاب کز کردم و اشهد خواندم اما ابراهیم خودش را انداخت روی نارنجکی که نمی‌دانستیم نخواهد ترکید 

فهمیدم شبیه عباس(ع) بودن چیست آنجا که در کانال کمیل از سهمیه ی آبش گذشت آنجا که رفت تا نزدیک خط دشمن آب آورد اما خودش که تشنه تر از همه بود  لب نزند 

با ابراهیم میشود فهمید مسئولیت پذیری چیست ، شوخی به جا و سنجیده چیست ، میتوان فهمید امر به معروف و نهی از منکر واقعی، کتک کاری و فحش و تحمیل عقیده نیست 

با ابراهیم می شود آموخت چگونه  گمنام بود ولی ناموَر 

سلام بر ابراهیم را بخوانیم ، نه با چشم هایمان بلکه با قلب هایمان 

میدانم سلام بر ابراهیم خواندن ، اتفاقی نیست ، زمینه ی شبیه ابراهیم شدن را فراهم میکند حتی اگر این زمینه فقط لرزیدن دلت باشد 

ابراهیمِ هادی ، هادی ما میشود چرا که «تو»یِ قبل از کتاب ، با« تو»یِ بعد از آن فرق خواهد کرد ، اگر بخواهی از زمین تا آسمان 

«تو»  از «من» بودن خودت جدا خواهی شد .... 

«سلام بر ابراهیم 

اینگونه نیکوکاران را جزا می دهیم 

به درستی که او از بندگان مومن ما بود ...»

  • همدم ماه

کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را ....

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ق.ظ

بگریز دوست من، به تنهایی ات!

می بینم که از نیش خُردان ، زخمی و از غوغای مردان بزرگ، متحیر هستی .

جنگل و صخره می تواند تنهایی و سکوت را به طور شایسته با تو قسمت کند . دوباره همانند درختی باش که آن را دوست می داری . 

همان درخت شاخه گستری که آرام و شنوا بر دریا خمیده است .


#چنین گفت زرتشت

  • همدم ماه

با دل به سوی‌ت می آیم و بی دل باز می گردم ...

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ق.ظ
دوستش داشتم. بیشتر از ارمیا . هرچند بی شیله پیله‌گی و شیرینی  کتاب ارمیا هنوز تو ذهنمه. خصوصیت جالب این دو تا کتاب هایی که خوندم شروع ناگهانی و بی مقدمه اش بود . شایدم من همیشه اینجوری برداشت میکنم . دوست داشتم این کتاب فضای ملموس تر و قسمت های بیشتری از آمریکا رو به تصویر می کشید . برای امتحان اندیشه ، چندتا مقاله در مورد آمریکا شناسی خونده بودم و گذشته آینده و حال آمریکا خیلی برام جالب بود ولی با این کتاب چیز زیاد جالبی  در مورد  آمریکا دستگیرم نشد . اما  آقای امیر خانی خیلی قشنگ با کلمات بازی میکنند . قلمش رو دوست دارم .  اون قسمت هایی که با کلمات هم آوا قلم به رقص در آمده بود تحسین برانگیز بود. اوج داستان فصل شش بود و هفت .  
پایان کتاب دلم گرفت و بغض کردم . دوست نداشتم سرنوشت ارمیا اینجوری بشه ولی انگار  باید میشد. باید ارمیا آسمان را می دید ... آرمیتا رو دوست نداشتم .  اصلا از کجا آمد آن زنک فالگیر چادر به کمر ؟ داستان عجیبی بود . بیشتر به کسانی که به داستان با موضوع  دفاع مقدس علاقه دارن پیشنهاد میکنم . 
اینارم اگر خواستید ببینید :
قسمت هایی از کتاب: 
۱.هر کاری در عالم حکمتی دارد ، خاصه مردن و چه جور مردن که آخر حکمت است.
۲.من اصلا از این « به خاطر من » ها می ترسم . زندگی با «به خاطر من» درست نمی شود ، هنوز ازدواج نکرده ایم و گند به خاطر من ها در آمده است ....
۳. شیطان بزرگ وقتی می گویی ، یعنی سلطه ی میل های شخصی . یعنی مکانیزمی که یادمان می دهد دنبال میل های شخصی باشیم . مرگ بر امریکا یعنی مرگ بر این مکانیزم . 
۴.من هم قبول دارم این مرگ بر آمریکا را منتهی وقتی می گویی مرگ بر آمریکا ستون ادارات تهران هم شروع می کند به لرزیدن . آمریکا مصداق نیست ، مفهوم مصداق است . 
۵.هر زنی رازی‌ست . ازدواج ، کشف راز نیست ، معماری این راز است .
۶.این جا رفاقت را در رقابت می دانند . رقابت هم حسادت نیست . نه تو باید حسودی کنی نه من. رقابت تنها راه بهبود است .
۷. اجنحه الموت! یعنی پرنده ی مرگ که بالای سر هر کسی به پرواز در می آید . هر آدمی زادی همچین گلوله ای به دنبالش است . 
۸. ماهی که پخت آرام می گیرد . همه ی خامی مال وقتی است که نپخته باشد...
  • همدم ماه