افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش می کنم
خدایا
کمکم کن آنی باشم که تو دوستش داری ...

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

۵ مطلب با موضوع «مکالمات» ثبت شده است

دل مو از پیِ تو به رودِ کارون میزنه

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۲۰ ق.ظ

 می گه آمو مو مرد دریا بودم . تنگ غروب که میشد چندتا از این ماهی های تازه که صید کرده بودم بر می داشتم میرفتم در خونه‌شون تا ببینمش. تا چند ماه همینجوری ماهی بردم سی رفع دلتنگی این دل بی صاحاب  ، تا اینکه یه روز  دیگه این دلتنگی رفع نشد این دفعه علاوه بر ماهی ، مادر و پدرم رو هم بردم ...

  • همدم ماه

از دلخوشی ها !

جمعه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۸ ب.ظ
حرفای خواهر آخریم همیشه باعث میشه که از ته دل بخندم . 
مثل الان که بابام داشت می‌رفت مراسم خواستگاری پسر عموم و خواهر آخریه ی هفت ساله در حالی که از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجه و موهای لخت مشکیش ریخته تو چشماش و داره بالا و پایین میپره با شوق  میگه آخ جووون بابایی داره می‌ره مهدی رو شوهر بده:)) 
یا مثلاً نیم ساعت پیش  که دلش تخم مرغ آب پز کشیده بود داشت به مامانم میگفتم مامان من صبح« ناهار» نخوردم  تو رو خدا برام تخم مرغ بپز:)) 
  • همدم ماه

ای باد شرطه بر خیز:))

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۳۶ ق.ظ
به مامانم گفته اگه دخترت رو ندی به پسرم مشغل الذمبه ای :/
خلاصه اینکه اول عیدی در زمره ی  مشغول الذمبگانیم ، بختم بسته نشه صلوات😄
بعدا نوشت: من مامانم در نگهداری  و مراقبت جک و جانوران ها استعداد خاصی داره مثلا ماهی عید ما همیشه ی خدا به لطف تیمار هایی که توسط مامانم برش اعمال میشه تا عید بعدی زنده میمونه . 
و حالا جالبه اولین روز عید سال بعد میمیره :(
مثلا امروز صبح که از خواب پا شدم دیدم ماهی پارسالمون پاهاشو رو به قبله دراز کرده و داره اشهدش رو میخونه 
حالا مامانم دست بردار نیست و هی داره بهش شوک میده و میگه همدم من می‌دونم این ماهی زنده میمونه و همزمان دوباره بهش شوک میده آخه در طول سال یه بار تو گلوی این ماهی غذا گیر کرده بود و داشت خفه میشد و مامانم با همین شوک ها نجاتش داد 😄  آخر سر دیگه اگه بابام نمی یومد و ماهی رو دور نمیداخت مامانم همچنان دست بردار نبود و نمی‌تونست ازش دل بکنه:()) الان بابام مامانم رو برده تا براش یه ماهی دیگه بخره الهی فدای احساساتت بشم من آخه :))
  • همدم ماه

دکتر مهندس

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ

سر کلاس آزمایشگاه  بیوشیمی همش تو هپروت بود یعنی در عالم خواب به سر میبرد استاد بهش گفت دکتر کجایی؟ همش خوابی سر کلاس  . کم خونی داری ها گفت  استاد حالا چیکار کنم ؟

تو آزمایشگاه فیزیو لوژی  ازش خون گرفتیم و خونش رو تو شیشه کردیم:دی آزمایشات مون نشون داد پلی سیتمی شدید داره😄 آخر زنگ داشت از استاد می‌پرسید استاد حالا چیکار کنم ؟ 

  • همدم ماه

هیچکس کاش نباشد نگهش بر راهی

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۲ ق.ظ

داشتم باهاش آخرین صحبت های آخرین دیدار آخرین روزمون رو میکردم

پرسیدم ازش ؛ چندتا خواهر داری؟ گفت خواهر ندارم . اما یه برادر کوچیکتر دارم .

پرسید ؛ تو چی ؟ 

گفتم؛ من سه تا خواهر کوچیکتر دارم . برادر ندارم .

گفت؛ چقدر خوب که زیادین . ما کمیم. ما فقط سه تاییم.

گفتم ؛ سه تا ؟  مگه نگفتی فقط تو و داداشت هستین؟

گفت؛ سه تا ، من و برادرم و مادرم.

میخواستم بپرسم پس بابات....

که بابام اومد دنبالم.

  • همدم ماه