افکار معلق

سی و شش درصد چشمان تو رنگش عسل است ، مابقی قهوه ی فنجان و شراب و غزل است

افکار معلق

سی و شش درصد چشمان تو رنگش عسل است ، مابقی قهوه ی فنجان و شراب و غزل است

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

۳ مطلب با موضوع «مکالمات» ثبت شده است

ای باد شرطه بر خیز:))

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۳۶ ق.ظ
به مامانم گفته اگه دخترت رو ندی به پسرم مشغل الذمبه ای :/
خلاصه اینکه اول عیدی در زمره ی  مشغول الذمبگانیم ، بختم بسته نشه صلوات😄
بعدا نوشت: من مامانم در نگهداری  و مراقبت جک و جانوران ها استعداد خاصی داره مثلا ماهی عید ما همیشه ی خدا به لطف تیمار هایی که توسط مامانم برش اعمال میشه تا عید بعدی زنده میمونه . 
و حالا جالبه اولین روز عید سال بعد میمیره :(
مثلا امروز صبح که از خواب پا شدم دیدم ماهی پارسالمون پاهاشو رو به قبله دراز کرده و داره اشهدش رو میخونه 
حالا مامانم دست بردار نیست و هی داره بهش شوک میده و میگه همدم من می‌دونم این ماهی زنده میمونه و همزمان دوباره بهش شوک میده آخه در طول سال یه بار تو گلوی این ماهی غذا گیر کرده بود و داشت خفه میشد و مامانم با همین شوک ها نجاتش داد 😄  آخر سر دیگه اگه بابام نمی یومد و ماهی رو دور نمیداخت مامانم همچنان دست بردار نبود و نمی‌تونست ازش دل بکنه:()) الان بابام مامانم رو برده تا براش یه ماهی دیگه بخره الهی فدای احساساتت بشم من آخه :))
  • همدم ماه

دکتر مهندس

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ

سر کلاس آزمایشگاه  بیوشیمی همش تو هپروت بود یعنی در عالم خواب به سر میبرد استاد بهش گفت دکتر کجایی؟ همش خوابی سر کلاس  . کم خونی داری ها گفت  استاد حالا چیکار کنم ؟

تو آزمایشگاه فیزیو لوژی  ازش خون گرفتیم و خونش رو تو شیشه کردیم:دی آزمایشات مون نشون داد پلی سیتمی شدید داره😄 آخر زنگ داشت از استاد می‌پرسید استاد حالا چیکار کنم ؟ 

  • همدم ماه

هیچکس کاش نباشد نگهش بر راهی

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۲ ق.ظ

داشتم باهاش آخرین صحبت های آخرین دیدار آخرین روزمون رو میکردم

پرسیدم ازش ؛ چندتا خواهر داری؟ گفت خواهر ندارم . اما یه برادر کوچیکتر دارم .

پرسید ؛ تو چی ؟ 

گفتم؛ من سه تا خواهر کوچیکتر دارم . برادر ندارم .

گفت؛ چقدر خوب که زیادین . ما کمیم. ما فقط سه تاییم.

گفتم ؛ سه تا ؟  مگه نگفتی فقط تو و داداشت هستین؟

گفت؛ سه تا ، من و برادرم و مادرم.

میخواستم بپرسم پس بابات....

که بابام اومد دنبالم.

  • همدم ماه