افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش می کنم
خدایا
کمکم کن آنی باشم که تو دوستش داری ...

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

رویِ دریا ، خبر از سیلیِ طوفان دارد ...

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۲۶ ب.ظ

شورِش می کنند چشم ها 

وقتی که تو دیگر  

شورَش را در می آوری ...

  • همدم ماه

عصر یک روز یکشنبه

يكشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۴۲ ب.ظ

امروز تا پنج عصر کلاس داشتیم . آخرین کلاس با استادی که اگر آزادش بگذاریم تا صبح درس میدهد. زمان کلاس از یک و نیم ساعت تجاوز کرد و وویس این جلسه ام هم شد طولانی ترین وویس این ترم و یحتمل نوشتنش هم طاقت فرسا تر . بالاخره کلاس تمام شد و با سارا رفتیم بازارچه ی خیریه که این هفته دایر شده  و با وجود یک عالمه خوراکی خوشمزه من و سارا تصمیم گرفتیم اول به غرفه ی کتاب برویم و ابتدا غذایی برای روحمان تهیه کنیم . سارا دزیره گرفت و من هزاران خورشید تابان خالد حسینی را . رو به روی غرفه ی کتاب چند نفر ساز و دف و گیتار و از این چیزا ها می‌زدند و می‌خواندند و با غرفه ی کتاب هارمونی آرامش بخشی را به تصویر کشیده بودند. 

بعد از خرید کتاب و چرخیدن در همه ی بازارچه  ، دو لیوان ذرت مکزیکی هم خریدیم و به طرف در خروجی راه افتادیم . در محل خروجی و ورودی بازارچه لباس های رنگارنگی آویزان بود . سارا گفت ع  زهرا ببین اینجا  لباس هم می فروشند ، همین موقع بلافاصله آقایی که روی صندلی کنار لباس ها نشسته بود گفت ؛   نه خانم،  اینجا لباس اهداء می‌کنند ، لباسی برای اهدا آورده اید؟  :)) 

بعدش با سارا بالاخره از بازارچه زدیم بیرون و رفتیم روی همان نیمکت معروفی که من همیشه رویش می‌نشینم تا پدرم بیاید دنبالم _حیف که میترسم لو بروم وگرنه عکسش را می گذاشتم:)) _  و شروع کردیم در سر و صدای یکی از شلوغ ترین شب های دانشگاه ذرتمان را بخوریم . درست مثل ترم اول ، این کار  تجدید خاطره هایمان بود در آن شب سرد که گرمی دلهایمان مانعِ احساسش شده بود   . امروز خیلی خندیده بودیم . صنم شوخی شوخی پودر نسکافه اش روی سر سارا خالی کرده بود و سارا در حالی که او را تهدید می‌کرد  به من می‌گفت حالا برم خونه ،  برم حموم از سرم بخارِ قهوه بلند می شه  :)) اما وقتی که تنها روی آن نیمکت نشسته بودیم سارا گفت دلش بی دلیل گرفته . یک دستم را زیر چانه ام گذاشتم و گفتم منم . سارا گفت اینطوری نگو ، بدتر می شوم . اشک در چشمانم حلقه زد . در چشمان سارا هم . ذرتمان تمام شد .  با بوق ماشین برادر سارا ، سارا خداحافظی کرد و رفت . من هم روی همان نیمکت نشستم و منتظر تماس پدرم ماندم. 

امروز خیلی خندیده بودیم ، لبخند زده بودیم و شاد بودیم  اما دلمان گرفته بود . دل گرفتگی در پسِ خنده پنهان نمی ماند . 

  • همدم ماه

والیبال

چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۰۹ ب.ظ

امروز دو جلسه پشت سر هم تربیت بدنی داشتیم . قرار بود غر نزنم . اما چون تا اینجای غرهای تربیت بدنی ام را تحمل کرده اید این یکی را هم تحمل  بکنید ‌ . از صبح تا الان پنجاه بار آستین بلوزم را بالا کشیده ام و ساعد های ورم کرده و خون مرده‌ام را به مادر و خواهرانم نشان داده ام و به آن ها توضیح داده ام که با هر ساعدی که میزدم چگونه اشکم در می آمد و دیگر کار به جایی رسید که  حتی در پنجه زدن هم معلول شدم  .  آن ها هم فقط سر تکان می دادند و نوچ نوچی میکردند و میگفتند خب میخواستی ساعد نزنی ! مادرم چندباری هم به خاطر اینکه من اینقدر ضعف نشان میدهم به من چشم غره رفت . گفت اصلا به خاطر اینکه قورمه سبزی نمی‌خوری اینجوری شدی . آخرش هم مجبور شدم خودم دست هایم را ماساژ دهم و گرم کنم و پماد بزنم و ناز خودم را بکشم و به خود  وعده دهم که دیگر  فردا دردش تمام می شود . 

امشب هم زحمت شستن ظرف های شام را که نوبت من بود به دلیل چلاق شدن دست های عزیزم ، به مهدیه سپرده ام . خوب است ، تربیت بدنی لااقل این یک جا را به کارم آمد :))

#با اغراق 

  • همدم ماه

سمتِ تو آمده ام حالِ دلم خوب شود ...

چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۲۶ ق.ظ

حالا که هفته ی بعد امتحان سختی از مبحث فیزیولوژی پیش رو دارم ، علاقه ی عجیبی به تلویزیون پیدا کرده ام . منی که از تلویزیون گریزان بودم ، منی که حتی مختار نامه ی معروف را هم نصفه نیمه دیده بودم . حالا برنامه ریزی کرده‌ام تا بیشترین استفاده از اپلیکیشن telewebion را داشته باشم و تصمیم گرفته ام سریال شهریار را ببینم. کتاب باز را نیز . چند فیلم را هم در برنامه قرار داده‌ام. قرار است  اگر خدا بخواهد در یک اردوی جهادی کوچک نیز شرکت کنم .  دارم فکر می کنم زمان نزدیک به امتحانات مثلِ زمان نزدیک به مرگ است . آدمی را منظم و مشتاق به زندگی می کند و در عین حال آشفته . قبلاً فکر می کردم تابستان ها بهترین استفاده از وقتم را می کنم ولی تکرار این سیکل عجیب علاقه به اجرای تمامی برنامه های مورد علاقه و حتی کارهای  غیر جذاب در ایام امتحانات و وقتی که وقت تنگ است ، هر لحظه بیشتر به من میفهماند که زمان جادوگر عجیبی است و بهترین کارهایم را به بهترین شکل در وقتی انجام می دهم که می دانم فرصت کم است . 

حالِ این روزهای من خوب است . در بهترین حالت برنامه ریزی به سر میبرم ، برنامه های درسی و غیر درسی ام را به صورت منظم اجرا میکنم و تا حد امکان سعی میکنم غر نزنم و از زندگی این روزهایم که با ریتم منظمی می پتد لذت ببرم و خودم را برای مرگی شیرین در روز شنبه آماده کنم:)) 

  • همدم ماه

از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۰۵ ب.ظ

در طول این یک سال و نیم شروع زندگی دانشجویی ام با دختر های زیادی دوست شده‌ام. از شهرهای مختلف . ولی اسم اکثرشان را نمی دانم . هم دیگر را دوست داریم . به یکدیگر سلام می دهیم و حال هم را می پرسیم . دیروز یکی از آن ها توی نماز خانه نشسته بود و حالش خوب نبود . از دور مراقبش بودم . امروز روی نیمکتی که  بعد از اتمام کلاس رویش می‌نشینم و منتظر میمانم تا پدرم بیاید دنبالم  ، کنار همان دختری که دیروز حالش خوب نبود نشستم .  خیلی بهتر از دیروز بود . از او پرسیدم بهتر شدی دوستم ؟ چشم هایش گرد شد و منحنی قشنگی از لبخند روی صورتش نشست . گفت آره آره خیلی بهترم . لبخند زدم و گفتم الحمدالله. وقت خداحافظی بهم دست دادیم و دوباره لبخند زدیم . هنوز اسمش را نمی دانم . اما می دانم همدیگر را دوست داریم و لبخندهایمان به هم هرگز ساختگی نیست .... 

  • همدم ماه

این جعبه ی کوچک قرمز

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۵۰ ب.ظ

چند سال پیش سر یکی از کلاس های محبوب ادبیات فارسی ، استاد می‌گفت هواپیما که سقوط می‌کنه جعبه ی سیاهش رو بررسی میکنند تا علت نقص رو پیدا کنن ، جعبه ی سیاه همه ی اتفاقات رو ثبت می‌کنه .  گفت کسی می‌تونه بگه جعبه ی سیاه آدما چیه ؟ یکی گفت مغزه دیگه مگه نه ؟  محلِ حفظ خاطرات ، یادگیری و یاد آوری !

استاد سرش رو تکون داد و  گفت نه !  جعبه ی سیاه آدما دلشونه . دل آلزایمر نمیگیره ، مراقب قلبِ آدما باشید....

  • همدم ماه

در سماع آی، ز سر خرقه بر انداز و برقص

شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۲۱ ب.ظ

در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ

چشم بد دور که بسیار بساز آمده‌ای:) 

پ.ن: همین شعر از صائب تبریزی با صدای گرم من🤦😅



  • همدم ماه

خون شد دلِ ریش از اشتیاقت....

شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۳۱ ق.ظ

آتش گرفت 

آفتابگردانی که شیفته ی خورشید گشته بود....

  • همدم ماه

بالاخره ! جزء از کل

شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ب.ظ
جزء از کل رو فکر کنم حدودا در طول یک ماه خوندم .   وقتی داشتم کتاب رو میخوندم و هنوز اوایلش بودم دوستم _ منوّره _بهم گفته بود  این کتابای رمان طورِ فلسفی نیاز به درک عمیق دارن . پشت هر جمله‌شون حرفه و تو باید خودت  تلاش کنی تا بفهمی و راه کارها  رو پیدا کنی و از این حرفا . راستش با توجه به تعریف هایی که از کتاب شنیده بودم   چندبار حین خواندن کتاب می‌پرسیدم خب چی میگه حالا این کتاب که اون رو فوق العاده می‌کنه ؟ اینم مثه بقیه کتاباست دیگه  اما هر چی جلوتر رفتم جذاب تر شد خصوصا اون قسمت که مارتین واسه جسپر داستان کودکی و نوجوانی ش رو تعریف کرد .  هر  چند من ذهن فلسفی نداشتم و نمیتونستم اونجوری که منوره گفته بود  تفسیر کنم و فقط سعی میکردم از این داستان ماجراجویانه لذت ببرم :)) مثلا اونجا که مارتین میخواست کتاب راهنمای تبهکاری رو چاپ کنه و اون قسمتی که جسپر دفترچه یادداشت های پدرش رو پیدا کرد و خاطراتش رو شروع کرد به خوندن و بعد از اینکه فهمید باباش از به دنیا اومدن اون ناراحت بوده و میخواد جسپر تناسخ زود هنگام خودش باشه ازش بیشتر متنفر شد  ،یادم افتادم من خودم تا الان حدود ده تا دفترچه پر از خاطره دارم و خدا کنه دست کسی نیفته :)) 

یه قسمتی از داستان دفترچه ها این بود وقتی که زن مارتین ( استرید) داشت واسه بچه ی تو شکمش اسم انتخاب می‌کرد ، مارتین بهش گفت که اسم انتخاب کردن برای بچه یه کار بیهوده است و دوست داره بذاره وقتی بچه اشون بزرگ شد با توجه به شخصیت خودش برای خودش اسم انتخاب کنه .  به نظرم خیلی جالب بود . اینقدر از اینجای کتاب هیجان زده شده بودم که اگه میشد برای بچه ی آینده ام اسم انتخاب نمی‌کردم و این ایده رو عملی میکردم . ولی خب مثلاً همون موقع نشستم فکر کردم گفتم الان اگه من بخوام برای خودم با توجه به شخصیتی که در این چند سال از خودم ساختم اسم انتخاب کنم چه اسمی  انتخاب میکردم ؟ بعد این سوال رو از خواهر هام هم پرسیدم . و هیچ کدوممون هیچ جوابی نداشتیم پس در نتیجه هیجان من خوابید و دوباره اسمی رو که برای دختر آینده ام انتخاب کرده بودم ، انتخاب کردم و بیخیال افکار فلسفی‌م شدم :دی 
اما در ادامه مارتین اینجوری میگه :
« می کوشم موجودی تربیت کنم که خودش را درک کند . چه می شود اگر مثلا بچه را در سه سالگی تحریک به خودشناسی کنم ؟ یا شاید هم زودتر ؟ باید شرایطی بهینه برای شکوفایی خود آگاهی فراهم کنم . این بچه مطمئنا کلی تنهایی پیش رو دارد . » 
بعدش یکم فکر کردم و گفتم شاید دلیل اینکه من الان نمیتونم یه اسم خوب برای خودم  انتخاب کنم اینه که بعد از این همه سال هنوز به خودآگاهی کافی اونطور که شاید و باید نرسیدم ! یا شاید هم از این اسم میترسم . ولی در کل نمیشه همیشه آدم ها رو با یک کلمه و یک اسم توصیف کرد . مخصوصا تو عصر حاضر . اصلا شاید این کار یه جور برچسب زدن باشه که کارخوشایندی هم نیست . اما اون خودآگاهی و شکوفایی در دوران کودکی هم خیلی مهمه . 
یه جای دیگه  _همون اوایل کتاب _ میگه  که تری دین ، جسدی رو خاک می‌کرده و به انتظار رشدش می نشسته . گفتم چه کار بیهوده ای . ولی دیدم گاهی چقدر زندگی هامون پر شده  از این جسد هایی که خاک شون کردیم  ولی انتظار رشدشون رو داریم . خودمون رو زیر حسرت ها و آرزو ها خاک میکنیم و به دنبال رشدیم . من اینجام . تو این دانشگاه ، تو این شهر و با این رتبه و در حسرت اون شهر و اون دانشگاه و اون رتبه . ترم اول همه ی فکرم همین بود . دائم غصه می‌خوردم از اینکه مجبور شدم  بپذیرم که «گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود و گاهی قرعه نگفته به نام تو می شود » . از خودم یه جسد ساخته بودم و انتظار داشتم که رشد کنه . اما این جسدی که ساخته بودم رشد نمی‌کرد . پا شدم ، خاک هاش رو تکوندم ، دستش رو گرفتم و بلندش کردم و بهش گفتم که تو هدفت عوض نشده فقط جاده ایی که توش قرار گرفتی شرایطش متفاوته . یادت نره  ما برای رشد کردن اول نیاز به زنده بودن داریم . 

 در کل خوشحالم که خوندمش چون خوندنش برام خسته کننده نبود و هر شب با رغبت و برای فهمیدن ادامه ی ماجرا کتاب رو باز میکردم و ادامه میدادم . باید اعتراف کنم که از این که نویسنده اینقدر قشنگ این همه شخصیت رو به هم ربط می داد حیرت زده میشدم .  تازه یه جاهاییش هم خیلی بانمک بود و واقعا خنده ام می‌گرفت ، تنها جایی ام که گریه کرذم ولش کن دیگه نمی‌گم:))
راستی انوک ، چقدر انوک رو دوست داشتم ، اون حس حمایتگرانه ای که نسبت به جسپر داشت ، حتی اون تنفر اولیه‌ش نسبت به مارتین و اون ایراد هایی که از مارتین می‌گرفت .  در مورد ادی ،  چقدر عصبی  شدم اونجا که دیدم به مارتین خیانت کرد .  اما ادی خودش یه قربانی بود . قربانی رویاهاش. اون برای فرار از شغلی که ازش متنفر بود مجبور شد تظاهر به دوست داشتن کسی کنه که ازش متنفره .  تو همین کتاب جسپر در مورد ادی میگه :« رویاها به اندازه ی هرچیز دیگری خطرناک هستند ‌. اگر از مسیر سالیان عبور کنید و سن و تجارب تغییرتان بدهند ولی فراموش کنید در رویاهای تان تجدید نظر کنید ، به جایگاه بین المللی ادی می رسید .»
پ.ن۱ دیگه نمیدونم چی بگم ، اونایی که کتاب رو خوندن هم اگه نظرشون رو در مورد کتاب  بگن خوشحال میشیم 😊 
پ.ن۲  از کتابهایی که میخونم اصولاً نقدی نمی نویسم چون بلد نیستم و نیاز به متخصص داره پس هر چی می‌نویسم صرفا یه یادداشتی هست که احساسم رو موقع خوندن کتاب نشون میده😊

پ.ن۳ با اینکه پست طولانی شد ، ولی بچه های خوبی باشید و این جمله های خوشگلی رو که براتون از کتاب  انتخاب کردم رو هم بخونید 😅👇


۱.  معنای ایمان برای ما این است که تا وقتی از خالق دعوت نکنیم ، به زمزمه های ذهن ما گوش نمی دهد! احمقانه است ! فکر می کنیم خداوند فقط وقتی صدای افکارمان را می شنود که او را به اسم صدا می زنیم و نه وقتی که مشغول افکار پلید روزمره مان هستیم . مثل اینکه امیدوارم همکارم زودتر بمیرد تا دفترش مال من شود چون از اتاق کار من خیلی بهتر است. 
۲. باید ها و نباید های سال نو اعترافی است حاکی از این که می دانیم مقصر تمام بدبختی های مان خودمان هستیم نه دیگران! 
۳.وقتی یک سیب رسیده باشد ، یک نسیم هم می تواند آن را از درخت بیندازد . عشق هم یک چنین چیزی است . عشق در درونم وجود داشت و اتفاقی بر سر او ریخت!
۴.هیچ چیز دردناک تر و عذاب آور تر از تماشای فیلسوفی نیست که به واسطه ی تفکرش به گوشه ای رانده شده . 
۵. چرا آرزو داریم کسانی که دوستشان داریم به زندگی بازگردند وقتی می دانیم قبل از مرگ چه قدر عذاب کشیده اند ؟ یعنی اینقدر از آن ها متنفریم؟
۶.اون قربانی زیباییشه . چرا ؟ برای اینکه زیبایی یعنی قدرت و ما تو تاریخ یاد گرفته ایم قدرت فساد میاره . بنابراین نتیجه ی زیبایی مطلق ، فساد مطلقه! 
۷. حتی اگر مردم بخواهند برای از دست رفتن یک غریبه ی محبوب اشک بریزند ، باز هم نمی توانی دلِ غم گینی را مسخره کنی.
۸. گاهی در زندگی تسلیم عصبانیت بی معنا می شویم که نقشش از میان بردن تمام اعتبارمان است . 
۹. آدم های گناه کار به مرگ محکوم نمی شوند ، به زندگی محکوم می شوند! 
۱۰. تنها راه نجات از این همه نفرت اینه که آرامش درونی داشته باشی . برای پیدا کردن آرامش درونی اول باید به خود برترت برسی . برای پیدا کردن خود برتر هم باید نورِ درونت رو پیدا کنی و بعد به نور بپیوندی.
۱۱. تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانون هاش سر در بیاری . زندگی رو قضاوت نکن ، فکر انتقام نباش ، یادت باشه آدم های روزه دار زنده می مونن ولی آدم های گرسنه می میرن، موقعی که خیالاتت فرو می ریزند بخند و از همه مهم تر! همیشه قدر لحظه لحظه ی این اقامت مضحکت رو تو این جهنم بدون .
۱۲. ما با بی توجهی خودمان را در افکار منفی غرق می کنیم و نمی دانیم دائم فکر کردن به اینکه « من مفت نمی ارزم» احتمالا به اندازه ی کشیدن روزی یک کارتن سیگار سرطان زاست. 
۱۳. وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می کنند « اگه همه از بالای پل بپرند پایین تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم محسوب می شود و مردم می گویند « هی! همه دارن از روی پل می‌پرند پایین ! تو چرا نمی پری؟» 
۱۴.مردم همیشه شکایت می کنن که چرا کفش ندارن تا اینکه یه روز آدمی رو می بینن که پا نداره و بعد غر می زنند که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن . چرا ؟ چی باعث می شه که به طور ناخودآگاه  خودشون رو از یه سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوف به جزئیاته و نه کلیات ؟ چرا به جای «چرا باید تشکیل خانواده بدم ؟» می گیم «کِی باید تشکیل خانواده بدم؟»
14. اگر بدون فکر کردن از باور عامه ی مردم پیروی کنی ،مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است .
ادامه دارد.....
چون امکان داره پست بیشتر از این طولانی بشه و حوصله شما بیشتر از این سر  بره بقیه جملات گوهر بار رو در طول زمان براتون پست میکنم😎
ممنون که خوندین😊🙏
  • همدم ماه

چنین است رسم سرای درشت....

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۴۲ ق.ظ

۱.یکی از معجزه های این ترممون اینه که یک ماه و هشت روز از ترم گذشته و ما هنوز کلاس های تربیت بدنی دو رو نرفتیم . «خ» هر ساعتی رو با استاد هماهنگ میکنه یا سالن پره یا با درس هامون تداخل داره . و خب چون اون تجربه ی گرفتگی عضلانی بعد از تربیت بدنی ترم گذشته و  اون زمین خوردن  در اون مسابقه ی دو کذایی که استاد برای دست گرمی گذاشته بود و تا دو هفته مامانم گیر داده بود که من به خاطر این سقوط عُظمی  لَنگ! میزنم  هرگز از لوح خاطرم محو نمی شه ، تاخیر در شروع این درس شیرین برام اتفاقی بس گواراست! 

با وجود همه ی این ها دلم هنوز هم ورزش رو درس شیرین و خوش حال کننده ی دوران دبستان می‌دونه :) 

۲. ترم اول بچه ها تا می‌تونستن تعطیلی و فرجه می آفریدند و آموزش دانشکده و معاونت دانشگاه در راستای این حماسه آفرینی های خود جوش ، جلسه های توجیهی و تنبیهی برامون تشکیل می داد و حتی ترم دوم تا آخرین لحظه تهدیدمون میکرد که به خاطر تعطیل کردن کلاس ها ! دو نمره از هر درسی کم میکنند و بیس معدلمون میشه هجده! 

حالا این ترم ، کل دانشگاه قراره از هشتم تا هجدهم برن سفر و همه ی کلاس ها رو کنسل کردن . اما ما ، ما طی تصمیمی کبری قرار شده که هشتم تا هجدهم یک تنه ، جور نخشیکدن خون دانشگاه رو بکشیم و بیایم دانشگاه ! امروز استاد بیوشیمی وقتی درس رو تموم کرد گفت جلسه ی بعدی بعد از تعطیلات! چشم همه گرد شد . گفتیم کدوم تعطیلات؟ استاد گفت ما هم با بقیه دانشگاه قراره بریم دَدَر دودور(درسته؟:)) ) 

بچه ها همه با افتخار گفتند : استاد ! ما تعطیل نمی‌کنیم 😎

استاد گفت خب نکنید ! ما تعطیل می کنیم ! ⁦✌️⁩

گویا اکثر استاد های ما هم خوابگاهی هستن  😌 (اکثرا اینجا مقیمن و برای یه شهر دیگه ان)

وقتی این سخن به گوش چنگیز ( با توجه به حاشیه های پیش اومده تصمیم گرفته بودم در مورد چنگیز حرفی نزنم😒 تو رو خدا بیخیال!  ) خب داشتم میگفتم وقتی این سخن به گوش چنگیز رسید گل از گلش شکفت و قراره که با استاد های دروس عمومی نیز هماهنگ کنه تا کاملا جریان خون دانشگاه در این ده روز متوقف بشه . تا چه پیش آید . 

۳. کتاب جز از کل رو امروز تموم کردم . چندتا کتاب دیگه رو هم تابستون خونده بودم ولی چیزی ننوشتم در موردشون ، ایشالله به زودی :) 

۴. به خاطر وجود مبارک ! درس انقلاب اسلامی هم که شده باید این ترم انقلابی رو که گفته بودم به ثمر برسونم! مادرِ حسن تعلیل:دی 

۵. عاشق استاد تاریخ تحلیلی صدر اسلاممون هستم ، خاکی ، فروتن و با نمک . 

در کنار تاریخ سعی می کنه بهداشت روان و اخلاق رو هم بهمون یاد بده . 

۶. عنوان هم ربط چندانی به متن نداشت . فقط من و سارا چند روز داشتیم در موردش بحث فلسفی  میکردیم .  مخصوصا  روی اصطلاح زین به پشت و پشت به زین کلیک کرده بودیم .  گفتیم پشت به زین که یعنی سوار بر زین اسب قدرت شویم و بتازیم اما زین به پشت یعنی چی ؟  «‌ گاهی طبیعت قوانینی دارد که نمی شود در برابرشان ایستاد !» گاهی مجبوری این اسب زخمی رو نوازش کنی و زین‌ش رو تا یه جاهایی پشت کمرت حمل کنی . 

  • همدم ماه