افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش می کنم
خدایا
کمکم کن آنی باشم که تو دوستش داری ...

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

بیوشیمی

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۳۱ ب.ظ

خب به سلامتی و میمنت بد نبود امتحانم یعنی خوب بود ولی فقط بخش نظری که با دو تا استاد داشتیم فقط خوب بود اما آزمایشگاه 

متاسفانه چون عادت به بیدار خوابی نداشتم و دیشب زود خوابیدم و صبح هم که پا شدم آزمایشگاه نخوندم بعله آزمایشگاه رو فاتحه مع الصلوااات

ولی خب مهم نیست دیگه 😐

پیش به سوی فیزیکی که نمی‌دونم چه منطقی بهشون گفته براش فرجه نذارن

امشب رو باید بیدار بمونم ... دیگه باید به بیدار خوابی عادت کنم 

خدافظ روزای گل و بلبل ....

تازه فهمیدم چقدر باید سختی بکشم 

  • همدم ماه

ببار بارون ببار غم دارم امشب

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۵۸ ق.ظ

بهداشت خود را چگونه گذراندید؟

به بهترین نحو ممکن گند زدیم

از اونجاهایی که نخونده بودم تا تونسته بود سوال داده بود

خدا ازت نگذره خب حداقل جزوه رو در طول سال می‌دادی نه شب امتحان 

نمرات اندیشه ام رو هم دیدم این دیگه ضربه ی کاری بود برای مرگ مجدد یک مرده ی متحرک

یعنی خداییش باید برم بمیرم من همش دوتا تستی غلط داشتم و یه تشریحی بعد شدم شونزده و نیم عجب دنیای غریبی😩

هر تستی هفتاد و پنج صدم تشریحی هم که جابه‌جا جا نوشتم دو نمره

پسرای کلاسمون یا اونایی که فکرشم نمی‌کردم از هفده به بالا شدن

خداییش از چنگیز کم تر شدن یعنی فحش

همه اونایی که میگفتن که میفتیم و اینا همه خوب شدن

دوستم دیشب تا چهار صبح داشته بهداشت می‌خونده بعد اومده میگه هیچی نخوندم.خب به یکی بگو که گوشاش مخملیه 

من هیچ وقت از کسی نمی‌پرسم چقدر خوندی چون بدم میاد کسی ازم بپرسه که خدایی نکرده چیزی نگم که باعث استرسش بشم اونوقت اینا همش ...

خدا شاهده میرفتم کتابخونه بعد دوستم میومد من درس می‌خوندم اون تو اینستا با  بوی فرندز هاش چت میکرد اون شده هجده 

اونوقت من فقط یه بوی فرند دارم  که اونم بابامه باید اینقدر کم شم 😭

الان من چه حسی میتونم داشته باشم

الان قابلیت اینو دارم که اینستا و تلگرامو وبلاگمو همه رو حذف کنم بعد گوشیمو بندازم تو آتیش بسوزه بعد خودمم یه استامینفون بخورم بمیرم

هیچی فقط اینکه از این به بعد به جای این حواشی و این تحلیل های مزخرف و این همه ناله و غرغر بتمرگم از ترم بعد خوب درس بخونم ‌‌و از زهرای ترم یک این ترم انتقام بگیرم 

خوبه من هر وقت شکست بخورم بیشتر انگیزه ی پیروزی پیدا میکنم

الان یه چیزی اینجا می‌نویسم 

میگم من شنبه امتحان بیوشیمی دارم

می‌خوام از همین الان شروع کنم خداروشکر در طول ترم و فرجه ها هم خوندمش

ان شالله که شنبه میام میگم بهترین امتحانم بیوشیمی بوده

ولی اگه سکوت کردم خودتون بفهمید عمق فاجعه رو😌

ولی بعدش باید در مورد فیزیک پزشکی بگم که بلافاصله بعدش فیزیک داریم که خیلی سخته و واسش نصفه روز وقت گذاشتن 😩 اما اینم میخونم تا جونم در اد باید خوب شم

خدایا کمکم کن تا خوب بفهمم و برای نمره حرص نخورم 



  • همدم ماه

من همچنان در اول برگِ تو مانده ام

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ب.ظ

پسمانده های پاتولوژیکی شامل بافت ها ، اندام ها ، اجزای بدن، جنین انسان و جسد جانوران ، خون و چرک و مواد دفعی بدن همچون نمونه های مدفوع و ادرار و غیره می باشد:|

حالتون بد شد؟ 

حال منم بد شداصن نمیتونم این چیزا رو تحمل کنم و الان دارم میخونم شون 

بهداشت ازت بدم میاد بگو خب 😭

از این جزوه ی به این گندگی هنوز یک دوازدهم شو خوندم و الانم تب کردم دیگه حال ندارم ادامه بدم اومدم یکم غر غر کنم بلکه فرجی بشه

تازه امروز جزوه رو از انتشاراتی گرفتم 😰

قول میدم تا آخر شب به یک شیشم برسونمش

من دختر تنبلی نیستم  غر غر و ام نیستم  در جریانید که😁

  • همدم ماه

دل من این همه خوان رستم یل می خواهد

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۰۴ ب.ظ
این سه روز قشنگ دوران کنکور برام تداعی شد آخه سه تا امتحان تو یه روز ؟ 
خیلی روز بدی بود وارد سالن که شدم همه آواز میفتم میفتم نخوندم نخوندم سر داده بودن و باعث میشدن نیرو های منفی به سمتم حمله کنم(آخرشم همینا معدل الف میشن😒)
از طرفی رییس آموزش گفت که امتحان بافت پنج صفحه و امتحان جنین یک صفحه هست و اونجا بود که دیگه داشتم سکته میکردم چون من بیشتر جنین خونده بودم و این همه نمودار و خلاصه که برا بافت کشیدم رو نتونستم حتی نگاه کنم
اما بازم به قانون جذب روی آوردم و گفتم چیزی نیست بابا آروم باش 
رو صندلی نشسته بودم که یکی از پسرهای مظلومک کلاس که براش اسم مستعار نداشتیم ولی یادم باشه یه اسم خوب براش انتخاب  کنم😓درحالی که نیشش تا بنا گوشش باز بود رو کرد به من و گفت خوندی دیگه؟ درشت بنویسی ببینم😌😯😐 منم که خجالتی به تته پته افتاده بودم  ولی سرمو انداختم پایین و فقط گفتم نمی‌دونم  😫 پر رو :|
خلاصه اینکه برگه ها رو دادن و من تو هر برگه نصف سوالارو شک داشتم لهنتی ها اگه دور میکردم می‌تونستم جواب بدم 
و اون سوالایی که زده بودم هر کدوم که پاک کردم گزینه رو عوض کردم اشتباه در اومد😭
نمی‌دونم چرا قانون طبیعت اینه که یک: از هر جا نخوندی بیشترین سوال از اونجا میاد، دو: اگه تو  سوالی اول یه گزینه رو زدی بعد پاک کردی زدی یه گزینه دیگه غلط در میاد ،سه:اگه یه گزینه زدی خواستی پاک کنی بزنی گزینه ی دیگه میگی نههه باز مثه اون دفعه میشه و پاکش نمیکنی و بعد میبینی اگه گزینتو عوض میکردی درست بود 
کلا حالم گرفته شد چون دقیقا هر سه تا قانونش رو طبیعت امروز رو من پیاده کرد
سی تا تست از بافت بود و ده نمره هم تشریحی 😰
حالا اینا دو تا خوان بود
و خوان مزخرف بعدی امتحان عملی بافت بود که اول همه ی ما رو تو یه اتاق زندانی کردن بعد ده نفر ده نفر به یه انفرادی دیگه منتقل کردن و بعد تو اون انفرادی گفتن این شما و این وسایل اعدام ببینم چیکار میکنید
یعنی یعنی نمی‌دونم این لام ها رو از کجا آورده بودن نمی‌دونم فشار استرس بود یا اینکه این لاما همون لامایی نبود که دو ساعت تموم داشتم شکلشون رو حذف میکردم😤 از همه بدتر عملی رو دادم و کلی حس بد ریخته تو وجودم 😩 
یعنی معدل بالای هیفذه خدافظ؟ باورم نمیشه تا پارسال بر هیفده گریه میکردم الان دعا میکنم نمراتم بالای دوازده بشه 
هییییی
امتحان بعدیم تاریخ جغرافیا به روایتی دیگر است البته استادمون بهش میگه بهداشت عمومی خدا رحم کنه سیصد صفحه تا حالا روشم باز نکردم
و اما سخن پایانی اینکه یه آیه هست تو قرآن که گناه کارا به خدا میگن خدایا ما را به دنیا باز گردان تا اعمال نیکوی ترک شده را به جا آوردیم ؟ 
الان من میگم خدایا منو به اول ترم بازگردان 
اما ندا میاد هرگز ! اگر به عقب بازگردید باز هم همان غلط ها را میکنید 
  • همدم ماه

نذر کردم دور تسبیحی بخوانم اهدانا

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ب.ظ
با توکل بر اینکه سوالات اندیشه مثه ادبیات اینجوری میاد که دوازده امام معصوم رو بنویسید رفتم سر جلسه و اما با توسل به دوازده امام معصوم که ان شالله پاس میشم از جلسه اومدم بیرون😐

  • همدم ماه

دارم دین و زندگی(اندیشه😒) میخونم که یهو یادم میاد یه سوال تو ادبیات شک داشتم 

اندیشه رو پرت میکنم اونور سریع به کتاب ادبیاتم حمله میکنم و کتاب رو باز میکنم میبینم بله غلط نوشتم😑😥

آخه اینجا رو نگفته بودی استاد😭😭 

فکر میکردم بیام دانشگاه عوض میشم دیگه  آخه ولی:(

باورتون میشه یکی از سوالات امتحان ادبیاتمون این بود حروف الفبای فارسی را به ترتیب بنویسید😑😒

و من می‌دونم یه کلکی تو کار بود و نمره اش رو نمیگیرم و گواه این حرف خنده های ناقلانانه ی استاد در عصر غم انگیز آدینه پانزدهم دی ماه بود😌 

+راستی شاهدان نقل کرده اند که در صبح روز شنبه شانزدهم دی ماه نود و شش رشید سابق الذکر سابقه دار به آغوش دانشگاه بازگشت و حراست قلم عفو بر جراید او کشید . باشد که رستگار شود. 

+من از همین الان دارم یکی از سوالات امتحان اندیشه رو حدس میزنم 

دوازده امام معصوم را به ترتیب بنویسید. :|

+   There is no substitute for hard work💪

  • همدم ماه


ازخداوند منان طلب صبر میکنم .

کلاس جمعه ظهر به بلاهای پس سرم نمره منفی رو کجای دلم بذارم؟

در جریانید که اگه قند شکن نصب نمی‌کردم ام ار ای و پرتو در مانی رو هم میخوندم؟:|

تازه شنبه بعد از امتحان ادبیات ، کلاس بهداشت داریم چه مبارک شنبه ای باشد و چه فرخنده امتحانی😣

ولی من عزمم رو جزم کردم درس بخونم معدلم خوب شده علوم پایه رو زودتر از چهار ترم تموم کنم ، البته اگه کاینات دست به دست هم ندن علیهم

فقط نمی‌دونم چرا بی حالم چرا میترسم آخه 😢

  • همدم ماه

ای شیطون

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۲۵ ب.ظ

امروز وقتی رسیدم دانشگاه یادم اومد گوشیمو جا گذاشتم یعنی گوشیم بدون اون دو تا اینقدر بی مصرفه؟

رفتم تو کلاس طبق معلوم پرنده پر نمی‌زد😎

ولی بعدش که شکوفه و ملیحه اومدن دیدم سرشون تو گوشیه گفتم دیدین چی شد تلگرامو اینستا فیلتر شد

گفتن ما که تا قند شکن داریم غم نداریم

الان منم به این نتیجه رسیدم که قند شکن چیز بسیار مفیدیه

حالا منتظر کلاس بعدیم تا ملیحه بیاد و قند شکن رو برا منم نصب کنه

ولی مسوولان باید یادشون بمونه که مسبب افزایشش خودشونن😎

  • همدم ماه

این شام صبح گردد و این شب سحر شود

شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۱۰ ب.ظ

+از اینکه باید مدت مدیدی با یه سری همکلاسی باشم احساس خفقان میکنم 

_یعنی اونا هم از اینکه با تو همکلاسی اند  احساس خفقان میکنن؟

+اوه ،خدای من 😓


  • همدم ماه

مردی که می خندد

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ق.ظ

اول لازمه که بگم درسته امتحانا نزدیکه ولی من نمیذارم که مطالعات درسی به مطالعات غیر درسیم لطمه وارد کنه😁

دارم به طور اتفاقی  کتابهایی که تو دبیرستان تو اعلام اشخاص حفظ کرده بودم رو میخونم آخه به قول آندره ژید برای من شنیدن این که شن ساحل نرم است کافی نیست میخواهم پاهای برهنه ام آن را لمس کند٬_٬

مردی که میخندد یک شاهکار از یک نویسنده ی متبحر و مشهور به نام ویکتور هوگوست. نویسنده ی مشهور فرانسوی که در این داستان ظلم و ستم سایه افکنده بر  مردم انگلیس رو در قرن هجده بیان می‌کنه. 

نثری ساده و گیرا داره و میشه یک نفس خوندش و خسته نشد‌

داستان در مورد پسرکی بینوا و رنج کشیده که در بچگی با عمل جراحی صورتش رو تغییر دادن و وحشتناک کردن و بعدش به امان خدا ولش کردن 

جوئین در ادامه راه با دخترکی نابینا که بر سرراه در برف و باران در بغل مادرش که جان سپرده بود پیداش کرده  همراه میشه و درجست و جوی زندگی به مردی خوش قلب و دوره گرد و البته فیلسوف به نام اورسوس برمیخوره که این دوتا بچه رو بزرگ می‌کنه 

بعدها جوئین متوجه میشه که یک شاهزاده هست .

خب دیگه ادامش رو نمی‌گم تا خودتون برید بخونید😶

اعتراف میکنم داستان پایانی بسیار دردناک داشت و اشکم رو در آورد 

از جملات زیبای این کتاب میتونم به چند جمله ی زیر اشاره کنم؛

«کوشش کن تا یک فیلسوف شوی . کسی که علم داشته باشد هرگز آسیبی به وی نخواهد رسید . آیا هرگز مشاهده کرده ای که من گریه کنم؟ البته که نه. من به کمک نیروی عقل از گریستن خودداری می نمایم ، آیا قبول داری که اگر می خواستم گریه کنم فرصت های بسیار گران بهائی را از دست داده بودم؟ »

  • همدم ماه