افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش می کنم
خدایا
کمکم کن آنی باشم که تو دوستش داری ...

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

دانش آموز دانشجو

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ب.ظ

اصولا کلاسمون اینجوریه که کلاس توسط چیدمان صندلی ها به دو قسمت چب و راست تبدیل میشه که یه طرف خانوما و به طرف برادران میشینن  سر کلاس بیوشیمی و جنین و فیزیولوژی و کلن هر چی درس اختصاصیه دختران سر ردیف اول دعوا میکنن و نیم ساعت قبل از شروع کلاس به صندلی های ردیف جلو حمله میکنن و به یاد دوران طفولیت برای ده نفر جا میگیرن و چادر میزنن  پسران هم همیشه ردیف اولشون خالیه و دغدغه های مهم تری تو زندگیشون دارن البته به نظر میرسه

اما سر کلاس ادبیات و مخصوصا تفسیر نهج البلاغه و اندیشه دخترا سر ردیف آخر دعوا میکنن و ردیفای اول همیشه خالیه :))


  • همدم ماه

مستر بین

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۳ ق.ظ

1-آخخه چرا استادی که شبیه بازیگر محبوب و مورد علاقه ی منه به جای اینکه خوشحالمون کنه گریمون میندازه :((

استاد جنین شناسیمون من سر کلاسش هیچی حالیم نمیشه وویس هاش رو هم گوش میدم همونه و واقعا اعصابم خورد میشه :|حتی نمیشه جزوه نوشت از بس که سریع درس میده و  اصطلاحات انگلیسی رو  با یک لهجه ی غلیظ نمیدونم اهل کجاست با لهجه ی همون جا تلفظ میکنه الان که کتابو باز کردم حس میکنم دنیای کتاب متفاوت از دنیای کلاسمون بود خدایا کمکم کن

2- دیروز آزمایشگاه داشتیم ^-^ بچه ها کلی با لباس سفید از خودشون سلفی تکی و دسته جمعی گرفتن و گذاشتن پروفایلاشون  حس خوبیه اولین بار تو لباس یکی از اهداف و  آرزوهات باشی :)

3- واسه امسالم میخوام چندتا هدف کوتاه مدت انتخاب کنم این روزا واقعا دختر بی حوصله و مغمومی شدم گوشه گیر و تنها و و بداخلاق و حوصله ی درس خوندن هم ندارم میخوام شاد باشم و با اعتماد به نفس کافی نه کاذب نه صفر مطلق 

  • همدم ماه
این چند روز با این که کارت سلفمو شارژ کرده بودم هی میترسیدم برم غذا بگیرم اخه توی خود دانشکدمون یه سالن هست که روش نوشته سلف سرویس خب منم فکر میکردم دختر پسرا همه اونجان ولی نمیدونستم چرا ورود و خروج فقط اقایون میرن و میان امروز فهمیدم مردونه و زنونه داره و سلف خانوما کاملا جداست و خارج از دانشکده خب خداروشکر یه جا این خجالت بکارم اومد وگرنه میرفتم اون تو دست از پا دراز تر ضایع میشدم و کلی مسخره ام میکردن 
امروز اون دوست چادری ام بهم یه حرف ناشایست زد و من به مثل معروف تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد ایمان آوردم انقدر بی ادبانه و طلبکارانه صحبت کرد که واقعا دلم شکست . 
 همه خوابگاهی ان و فقط من و یه نفر دیگه خوابگاهی نیستیم و دخترا اصن به من محل نمیذارن و همگیشون خودشونو میگیرن دلم گرفته خدایا چرا من اینقدر بی عرضه ام اصن چرا همش این مزخرفاتو به خودم تحمیل میکنم میخوام زرنگ باشم و از حقم دفاع کنم تا الان من اگه اولین نفری بودم که وارد کلاس شدم ولی بازم اخرین ردیف نشستم اگه اولین کسی هم بودم که وارد کتابخونه شدم بازم کتاب تموم شده و بهم نرسیده 😔 خدایا بهم کمک کن  😢
  • همدم ماه

روز اول

دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۶ ب.ظ

امروز روز اول دانشگاه بود

صبح دلم نمیخواست برم چون باید با پدرم ساعت شیش و نیم میرفتم چون ک دیگه کسی نبود منو ببره و من احساس دختر بچه ای رو داشتم که میخواد بره پیش دبستانی و دلش میخواد مامانشم باهاش بیاد :|

توی راه فقط با خودم حرف میزدم و میگفتم ای کاش میرفتم رشته ی انسانی ان وقت ادبیات میخواندم و نویسنده و شاعر میشدم   تا اخر عمر برای خودم عاشقی میکردم   تو دلم بسیار ناراحت بودم و دوست نداشتم برم دانشگاه چون خجالتی ام و بی عرضه متاسفانه . چهره ام انقدر غم گین بود که به راحتی میشد غم دلم را از توی چشم هایم خواند:

تو ماشین بابام باهام حرف میزد ولی من فقط گوش میدادم  و  و در پایان مسیر سکوت مطلق و سردی حاکم بود

وقتی رسیدیم خداحافظی کردم و رفتم توی حیاط دانشگاه نشستم و به دوستم پیام دادم که من تنهام و احساس غریبی میکنم اگه میشه زود بیا تا باهم باشیم.

مدتی باهم بودیم و توی این زمان یه دوست دیگه هم پیدا کردیم که بسیار اهل معاشرت و اجتماعی بود و البته به منهم توصیه کرد که دست از خجالت و منزوی بودن بردارم . چندتا دوست دیگ هم پیدا کردم ولی خب رشته هاشون با من فرق میکرد دیگه کم کم حس غربتم ریخت و برای تهیه کارت سلف با دوستام اقدام کردیم و دو ساعت تمام همه جا رو گشتم و هی از این ور به اون ور برای دوتا مهر و امضا پاس شدیم و عاقبت کارت سلف رو گرفتیم و بعدش ساعت یازده شد و تازه کلاس ما داشت شروع میشد از دوستام خداحافظی کردم و وارد کلاس شدم حدود شش نفر دختر نشسته بودن منم رفتم ردیف دوم نوشستم و بعد کم کم دختر ها اومدن و پسرا همه باهم هجوم اوردن داخل اصلا بهشون نمیخورد ترم اولی باشن 

تو بچه ها فقط من ضایع بودم با اون ابروهای بهم پیوسته و پر و صورتم بدون حتی یک ضد آفتاب و به سان یک هلو کرک دار :)) خب دیگه همینجوری خودمو دوست دارم چون نازترم به قول دوستم لطافت دخترونه اما هیچ وقت اعتماد به نفس نداشتم

ده دقیقه بعد اینکه کلاس پر شد یک آقای کت و شلواری وارد شد و فهمیدیدم استاد جنین شناسی هستن .

یکم در مورد رشتمون و سختی هاش توضیح داد و بعدش شروع کرد درس بده

اصلا خوشم نیومد از بس که پراکنده و بی حال حرف میزد برقا هم خاموش بود و کلاس نیمه تاریک و من هم یک گوشه بودم و خوب اسلاید های استاد رو نمیدیدم و صداش رو هم نمی شنیدم اما همون چیزای که میشنیدم رو مینوشتم ولی البته غلط پولوت با اون اسم های عجق و وجق و گنده منده که میگفت یه فاتحه تو دلم میخوندم :))

بعد از اینکه کلاس تموم شد استاد محترم شروع کرد به سوال پرسیدن از درسی که داد  سوالایی که بقیه میپرسید رو  یه خورده بلد بودم همونجا بیخیال و بی حال البته نشسته بودم که یهو گفت شما فامیلت چیه ؟ بار اول که گفتم بس که بیحال بودم نشنید و و دوباره تکرار کردم و از من هم سوال پرسید منم گفتم بلد نیستم خداییش این همه سوالی که از  بقیه میپرسید رو بلد بودم ولی از خودمو نه اخه خیلی سخت بود و بچه ها گفتن که تو صحبتاتون اصلا همچین چیزی نگفتید کلا من از هر چی میترسم به سرم میاد  

بعدش کلاس تموم شد و یه دختر همشری که از روی فامیلم منو شناخت اومد و خوش رو معرفی کرد و گفت میتونیم دوستای خوبی باشیم و خیلی خوشحال شدم که یه همشهری پیدا کردم و تنها نیستم باهم رفتیم کتابخونه و کتابی که استاد معرفی کردو تهیه کردیم .

بر خلاف صبح الان حس خوبی دارم خداروشکر .

+تو همانی که همه عمر مرا غم بودی   هر زمان خواستمت از بغلم کم بودی    (آریا صالحی )

#دانشگاه

  • همدم ماه

ضعیفوک :))

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۸ ب.ظ
طی عملیاتی اجباری به ازمایشگاه رفتم که بعد از سال های سال  ازمایش خون بدم
وقتی منتظر بودم تا نوبتم بشه چندبار مردمو زنده شدم چون دوستم هم اومده بود و دکتر دستشو سوراخ سوراخ کرد تا رگشو پیدا کنه تا وقتی نوبتم شد ذکر میخوندم و اشهدمو چون به شدت از خون و آمپول و اینا میترسم :دی
خانم منشی صدام زد و سه تا شیشه از این درازا داد دستم که برم بدم به خانم دکتر خون گیر تا خونمو بکنه تو شیشه اونم سه تا شیشه :|
رفتم نشستم رو صندلی و از خانوم دکتر پرسیدم درد که نداره گفت نه بابا درد ؟ یه اخمی هم روم گذاشت که ینی خجالت بکش با این سنت :دی
یهو دیدم یه آمپول گاوی برداشت و به راحتی کوبوندتو دستم  گفتم خدایا شکرت درد نداشت   گفتم الان دوسه قطره میکشه مگه میخواد چیکار کنه این همه خونو تو همین تفکرات بودم که چشمم خود به اون سوزن گاویه که هی قلپ قلپ داشت توش خون میریخت تا این صحنه رو دیدم برای چند دیقه به عرش اعلی پیوستم :|
وقتی به هوش اومدم دیدم منو گذاشتن رو تخت و یکی دستامو گرفت یکی پاهامو و دنیا داشت تو سرم  میلرزید فکر کردم مُردم و این دو پرستاری که دو رو برم هستن هم ملکی فرشته ای مامور عذابی  چیزی اند شروع کردم داد بکشم ولم کنید چی شده چی شده اون حوری بداخلاقه که دستامو گرفته بود خیلی عصبانی بود و اون یکی دیگه تو چشاش یه خاک تو سرت پنهانی بود  ولی  کمکم کردن دوباره هوشیاریمو بدست بیارم  خلاصه آبروی خودمو بردم ولی خداییش اگه مرگ هم به همین راحتی میبود خیلی خوب بود اصلن نفهمیدم چجوری بیهوش شدم حس عجیبی بود چون تا حالا اینجوری غش نکرده بودم :|
  • همدم ماه

رفتم به باغ صبح دمی تا چنم گلی :))

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۲۸ ب.ظ

دیروز ساعت پنج صبح پدرم با فریاد بلند شو بلند شو عزیزم بلندم کرد و تا وقتی از منزل خارج نشد نذاشت بخوابم و یه بار لباس میداد بهم که اتو کنم یه بار میگفت بیا اینکارو کن خلاصه تا از منزل خارج شد رفتم سر جام و کم خوابی دیشبم رو جبران کردم ساعت هشت بلند شدم و صبحانه درست نمودم و خونه رو تر و تمیز کردم وظرف ها رو شستم خب خدارو شکر تا همین جا فهمیدید چقدر کدبانو هستم :)) و بعدش هم رفتم حاضر شدم و به عمه جان زنگ زدم تا بیاد و باهم بریم دانشگاه برای ثبت نام عمه ساعت نه و نیم اومد و ما ده دقیقه به ده رسیدیم دانشگاه و من تو مسیر هی با خودم فکر میکردم که الان اولین نفری که اومده منم و خیلی راحت ثبت نام میکنم و بر میگردم وارد دانشگاه که شدم با دیدن سیل جمعیت که بعضا هم چمدون به دست بودن و بعضی ها هم داشتن چای میل مینمودن یک سوت بلبلی داخل دلم زدم و فهمیدم تا ظهر اینجا الافم .

به ورودی دانشکده که رسیدم خودم وایستادم دم در و عمه رو فرستادم تا ببینیم چکار باید بکنیم برا ثبت نام و همینجوری که ایستاده بودم یه دختر خانم که بعدا فهمیدم اسمش اسما هست بهم تعارف کرد تا روی صندلی بشینم ولی من ننشستم و در کنارش ایستادم و ازش پرسیدم از کدوم شهره و رشته اش رو هم پرسیدم و یه دوست مشهدی هم پیدا کردم دختر خانم روبه رویی ام هم تبریزی بود داشتم از خوشحالی میمردم که از تبریز هم ایجا داریم :دی

خب دیگه قسمت نشد که باهاشون زیاد حرف بزنم چون عمه اومد و دستم رو کشید و گفت بریم پرسیدم چی شد گفت که نوبت ما نفر 104 هستو تا اون موقع میریم خونه و برمیگردیم و منم حواسم نبود بدون خداحافظی با دوستم رفتم و ساعت دوازده و نیم که برگشتم دیگه نتونستم پیداش کنم .

برای ثبت نام فقط خودم باید وارد سالن میشدم و به همراهم اجازه ندادن بیاد تو و من یکم استرس گرفتم و دست و پامو گم کردم و این دست پاچکی باعث شد توی چندتا فرمی که بهم دادن من به جای تاریخ تولد تاریخ ثبت نامم رو بنویسم و دیگه اخرای کار که یه اقا پسر بوشهری با لهجه ی بانمکش و شیرینش  به خانم مسئول میگفت خانم مو چندتا فرم به جای شماره شناسنامه ام صفر نوشتم و خیلی بانمک دستش رو به پیشونیش میزد و خانم مسئول هم خنده اش گرفت و براش توضیح داد که به جای شماره شناسنامه اش باید همون کد ملی اش رو بنویسه  به خودم اومدم فهمیدم بعله خودم چیکار کردم:|

در اخرین فرم هایی که داشتم پر میکردم  یادم اومد که به جای مذهب نوشتم اسلام و به جای دین نوشتم شیعه و وقتی داشتم برای چندمین بار همین اشتباه رو میکردم مسئول فرم بهم گفت خانم ، مذهبتون میشه شیعه نه اسلام و خجالت کشیدم گفتم الان فکر میکنه چقد خنگه فرق این دوتارو نمیدونه ولی به رو خودم نیاوردم و خطش زدم و درستش کردم :دی

با وجود اینکه نذاشتن کسی همراه من بیاد داخل سالن بعضی از دانشجوها با مامان باباشون اومده بودن مثلا یه اقا پسری وقتی که باید پرونده ها رو تحویل مسئول باجه میدادیم پشت سر من ایستاده بود و مادر و پدرشم همراهش بودن و من شنیدم که داشتن بهش میگفتن چرا نمیری جلو برو جلو و نمخواد صف رو رعایت کنی و اون اقا پسر به مادرشون گفتن که نوبت من هست اما مادرش اقا پسرش رو فرستاد جلوی من ولی این اقا خیلی با ادب بود و با وجود این به من گفت که شما اول پرونده تون رو تحویل بدید و میدونست نوبت منه و نمیخواست بی نظمی کنه منم ازش تو دلم تشکر کردم به خاطر ادبش و پرونده ام رو تحویل دادم . و همینجوری هی از  این میز و باجه به اون میز رفتیم و هی فرم پرکردم یعنی دوساعت تمام هی فرم پر میکردم و هی مهر و امضا و اثر انگشت .

در اخر هم دو تا خانم چادری و مهربون که برای حجاب تشویق میکردن یه سنجاق زیبا   برای الصاق به چادر یا مقنعه  بهم دادن و بعد از این همه فرم پر کردن رفتم از سالن بیرون و پس از تشکر از عمه ی مهربونم به خاطر همراهیش راهی خونه شدم و فردا برای انتخاب واحد دوباره میرم به دانشگاهمون .


#خاطرات دانشگاه


  • همدم ماه

خرم آن روز کزین شهر روم :دی

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ب.ظ

1- خب دیگه با مساله دانشگاه و شهر کنارم اومدم و فردا قراره بریم ثبت نام

همه نصیحتم میکنن و میگن خوبه کنار خانوادتی غریبی بده و این حرفا ولی بی دل گمان مبر که نصحیت کند قبول من گوش استماع ندارم لمن تقول

اما دیگه مطمین شدم یه حکمتی تو اینکه اینجا قبول شدم و به خانوادم نزدیک هستم هست باید ایمانم رو قوی تر کنم :)

اینقد با دوستام نشستیم از شهرمون بد گفتیم آخرشم خدا منو همینجا انداخت که رستگار شوم :دی

شما نمیدونید من کجا زندگی میکنم وگرنه الان نمیگفتید چقد این دختر چقدر لوس و بچه ننه هست و هی همینو میگه   :|

2- این چند روزی که گذشت من به کار مبارک بچه داری مشغول بودم

دختر کوچولوی دختر عموم رو براش نگه میداشتم و الان یه پا پرستار بچه تشریف دارم

انواع و اقسام شعر های کودکانه لالایی ها آروغ گرفتن ها و ناز و نوازش و کودکانه حرف زدن با کودکان رو یاد گرفتم و از خشن بودن در اومدم :دی

البته روان شدن نهرهایی از استفراغ های بچه  و گلاب به رویتان ها هم به سر و کول اینجانب در این پرونده ثبت شده :))

3-امروز اول مهر بود . خواهر کوچولوم تا صبح نخوابید و من یاد روزهایی افتادم که از شوق اول مهر شبا خوابم نمیبرد و روزی ده بار کیف و کفشم رو میپوشیدم و کیفور میشدم .

اولین اول مهری که رفتم مدرسه اینقد گریه کردم که مامانم مجبور شد تا پایان مدرسه تو مدرسه و حتی تو کلاس درس باهام بمونه

و امسال اولین اول مهری بود که بدون هیچ شوق و اشتیاقی گذروندم و حتی واسه فردا هم شوق ندارم :|

4- امسال میتونم خیلی راحت عزاداری کنم و شب ها در مجالس عزاداری شرکت کنم خدایا شکر.  از خدا میخوام کمکمون کنه تا یک عزادار واقعی باشیم و ظاهرمون با باطنمون یکی باشه  . این ایام رو بهتون تسلیت میگم دعا برای ما هم بکنید .

  • همدم ماه