افکار معلق

در روزنِ دلم نظری کن چو آفتاب ، تا آسمان نگوید که آن ماه بی وفاست....

افکار معلق

در روزنِ دلم نظری کن چو آفتاب ، تا آسمان نگوید که آن ماه بی وفاست....

افکار معلق

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

برای....

جمعه, ۲۷ آبان ۱۴۰۱، ۱۰:۰۷ ق.ظ

اما‌ موفقیت واقعی از راه فریب به دست نمی آید، اگر کسی مرتکب اشتباه شود شاید دیگران او را ببخشند اما اگر کسی رفتاری غیرصادقانه در پیش گیرد ننگی بر دامانش می نشیند که با گذشت زمان پاک نمی‌شود. 

«دانیل.ز. لیبرمن»

  • همدم ماه

باشد که غم خجل شود از صبر بی‌صدای ما..

پنجشنبه, ۲۱ مهر ۱۴۰۱، ۱۲:۲۴ ب.ظ

1. رانندگی کردن واقعا اعصاب و حوصله میخواد، قبلا فکر میکردم اگه ماشین دستم بیفته دیگه دلم نمی‌خواد از جاده بیام بیرون الان از بیمارستان تا خونه فقط دلم میخواد زودتر برسم و از جاهای خلوت برم 

2. دیروز رفتم مطب استادمون و براش توضیح دادم چی شده، از دوران فیزیوپات در جریان بود که من متاهلم و مشکل دارم با اون نامرد. کلی هم بهم توصیه کرد که جدا شم ولی من نتونستم. الان هم که‌ تقریبا یه ساله جدا ازش زندگی میکنم ولی هنوز طلاق رسمی نگرفتیم، تو کل این دوران هم کلی هم دادگاه و اینور اونور رفتم ولی هنوز مونده، فعلا یه داروی سبک با دوز خیلی کم شروع کردیم و قرار شد واسه روان‌درمانی هم وقت بگیرم. بیشتر حس میکنم به روان‌درمانی نیاز دارم تا دارو... یعنی اون افسردگی رو زیاد تو خودم حس نمیکنم.. ولی از یه چیزی که خودم هم نمی‌دونم رنج میبرم 

3. انقدر استاد روانمون رو دوست دارم که خدا می‌دونه، مهربون، خودمونی، باسواد، پر انرژی و پر حوصله و حسابی هم واسه مریضاش وقت می‌ذاره... شاید بخوام در آینده متخصص روان بشم...

 

  • همدم ماه

یوفوریا

سه شنبه, ۱۹ مهر ۱۴۰۱، ۰۱:۱۷ ب.ظ

1. خبر خوب: ماشالله‌ رانندگیم خیلی خوب شده :))

2. امروز مریض به استاد گفت تو رو که میبینم حالم خوب میشه، انگار تریاک میبینم :))

3. چند روزه حالم خیلی عجیبه، حس میکنم مریضهای بخش روان روم اثر گذاشتن. امروز داشتم فکر میکردم من چطور این بحران روحی که برام پیش اومد رو پشت سر گذاشتم؟ یه بار رفتم پیش روانپزشک و دوبار روانشناس و دیگه ادامه ندادم و اینا هم قبل از این بود که باور کنم چی شده..

  • همدم ماه

دختر رنگین کمان

يكشنبه, ۱۷ مهر ۱۴۰۱، ۰۸:۵۶ ب.ظ

1. خبر خوب: بالاخره اینترنتای ما وصل شد و تونستم وارد تلگرام بشم. واقعا از دنیا بی خبر بودم 

2. امروز صبح وقتی میخواستم ماشین رو پارک کنم یهو شلوغ شد، سرویس بچه ها اومد و یه مانعی هم جلوم بود که باعث شد چندتا ماشین پشت سرم وایستن، منم هول کرده بودم میخواستم برم جلو ولی هیییییی ماشین خاموش میشدم نزدیک بود گریه کنم دوستم از دور داد زد گاز بده یهو نگاه کردم دیدم به جای اینکه پامو بذارم رو گاز میذاشتم رو ترمز و برای همین ماشین هی خاموش میکرد، خلاصه گاز دادم و رفتم و بالاخره یه جایی ماشین رو پارک کردم ولی اینقدر بد پارک کردم که در ماشین از طرف راننده باز نمیشد و مجبور شدم از طرف شاگرد پیاده شم :)) کاش ماجرا به همین جا ختم میشد موقع برگشتن که اومدم ماشین رو از پارک در بیارم مجبور بودم دنده عقب برم، دوباره فرمون رو اشتباه چرخوندم و ماشین سر و ته و مجبور شدم دنده عقب بیام بیرون و در همین حین یه میله جلوم بود که چون ندیدمش کوبیدم بهش، اومدم عقب‌ که درستش کنم ولی ایندفعه با سرعت و شدت بیشتری دوباره زدم به همون میله و اندازه ی یه پرتقال جلوی ماشین تو رفت و سپرش ترک خورد:/

اومدم خونه و انقدر گریههههه کردم که انگار چی شده :((  واقعا نمی‌دونم با این روحیه‌ی حساسم چیکار کنم 

3. یه مریض دارم که بهم میگه دختر رنگین کمان، امروز دیدم حالش بهتره بهش گفتم من دیگه دختر رنگین کمان نیستم؟ گفت معلومه که هستی اگه نبودی که خودکار منو برنمیداشتی :)) 

  • همدم ماه

کاسه ی صبر

شنبه, ۱۶ مهر ۱۴۰۱، ۰۴:۲۳ ب.ظ

۱.دیگه واقعا داره کاسه ی صبرم لبریز میشه هنوووووز اینترنتای استان ما قطعه و هیچ وی پی ان و سنگ شکنی هم وصل نمیشه، من یه امتحان آنلاین دارم که مربیم سوالاش رو تو واتساپ برام می‌فرسته حالا امروز بهش گفتم ما اینترنتامون یه هفته است قطعه، هی می‌گفت همه جای ایران اینحوریه فیلتر شکن نصب کن درست میشه هر چی میگفتم اینترنت ما به طور ویژه قطعه باور نمی‌کرد. اسیر شدیم به قرآن. کلی جزوه و وویس تو تلگرام دارم که لازم دارم. واقعا دیگه این شرایط رو بر نمی‌تابم.

۲. امروز رانندگی مستقل رو تجربه کردم. تو دنده عقب رفتن مشکل دارم و پونصد و پنجاه بار خاموش کردم. میخواستم بپبچم به راست که پیچیدم به چپ و بین ماشینها گیر کردم،ه استرس زیادی رو متحمل شدم اما دوستام رو هم رسوندم خوابگاه و کلی سر رانندگی کردنم با هم شوخی کردیم و انصافا خوش گذشت. 

۳.اگه زندگی هم دنده عقب داشت چی میشد؟ واقعا به سه سال گذشته که فکر میکنم چیز زیادی از زندگی مشترک یادم نمیاد، از کل زندگی مشترک فقط اون خونه‌ی مستقلم رو دوست داشتم و دلم فقط واسه خونه‌امون تنگ میشه... خونه ای که توش تنها‌ی تنها بودم، حتی وقتی اونم بود تنها بودم 

۴. یه مریض نابینا تو بخش روان داریم همیشه‌‌ موقع ویزیت به دکتر میگه برام از این قرصا بنویس که آدم رو میبره تو فضا...

 

 

 

 

  • همدم ماه

طرح خیانت صیانت!

سه شنبه, ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ۰۸:۴۰ ب.ظ

امروز هم اینترنتامون فقط سایت های داخلی رو باز میکرد یه جورایی انگار همون طرح صیانت مزخرفی که ازش حرف میزدن رو دارن رو ما آزمایش میکنن،

مظلوم گیر آوردن دیگه...باورم نمیشد یه روزی همچین چیزی عملی بشه، دیروز سروش رو نصب کردم و دیدم آخرین بازدید همه مخاطبینم مال قرن بوقه، امروز هم مجبور شدم ذره بین رو نصب کنم تا بتونم با مرورگرش دو تا سرچ ساده بکنم، کارهای پروپوزالم هم مونده و استرسش رو دارم... واقعا دارم دیوونه میشم، چرا باید ارتباطمون رو با جهان قطع کنند آخه...

  • همدم ماه

کلاف کلافگی

دوشنبه, ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ۰۴:۳۲ ب.ظ

1.به هر طرف نگاه می‌کنی افسردگی و غم میباره، از جمعه اینترنتامون قطع شده و هیچ سایت و برنامه‌ای کار نمیکنه،ه امروز هم فقط‌ سایتهای داخلی باز میشن

۲.دوستم گاهی با حرفاش ناراحتم می‌کنه و بهم احساس احمق بودن میده امروز بهش گفتم که از حرفش ناراحت شدم و بعدش اشک تو چشمام جمع شد. 

در واقع من ازاینکه اون از دستم ناراحت بشه ناراحت میشم ولی دیشب با خودم فکر کردم اونم همیشه با حرفای دستوری و امر و نهی کردنش و حس حماقتی که به من القا می‌کنه ناراحتم می‌کنه و من نباید عذاب وجدان داشته باشم... دوست ندارم هیچکس بهم گیر بده...

۳. بخش روان هستیم و امروز روز دوم بخشمون بود با استادی که وقتی فیزیوپات بودم رفتم پیشش و دید تو دستام حلقه است مثل حلقه‌ی اشکی که تو چشمام بود، استادی که بهم گفت شجاع باش و جدا شو ازش ولی من اون موقع نتونستم شجاع باشم...

 ولی‌ حالم خیلی بهتر از اون روزاست. استاد منو یادش مونده .... اگه بتونم باهاش صحبت میکنم...

  • همدم ماه

طاقت بیار...

يكشنبه, ۲۱ فروردين ۱۴۰۱، ۰۸:۲۶ ب.ظ

احساس گیاهی رو دارم که از وسط آسفالت سر بیرون آورده و قراره یه درخت تنومند بشه.

  • همدم ماه

فاقد ارزش خوندن

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۰، ۱۱:۵۳ ب.ظ

- حالم خوب نیست. یعنی می‌شینم کلی با خودم صحبت میکنم و خودم رو دلداری میدم اما خیلی زود دوباره تو خودم فرو میرم و گریه میکنم. دکتر بهم دارو داده و دو هفته است که هی میگم از فردا مصرف میکنم ولی حتی حوصله دارو خوردن رو هم ندارم... 

- امروز بخش اورولوژی تموم شد، استادمون از بهترین و خوش‌اخلاق‌ترین و باسوادترین آدم‌هایی بود که تو زندگیم دیدم. کلی بهمون انگیزه و امید داد واسه درس خوندن و باسواد شدن. دلم میخواد درس بخونم خیلی زیاد اما تمرکزم کم شده، هی دو سه خط که درس میخونم حواسم پرت میشه

- توانایی تصمیم‌گیری رو ندارم، تحمل خیلی چیزا از توانم خارج شده، هم بودن رو می‌خوام هم نبودن رو...

- تازه یادگرفته بودم چجوری دوستت داشته باشم، تازه داشتم ذوق میکردم از این دوست داشتن حتی بدون حس دوست داشته شدن ولی تو اعتمادم رو خراب کردی، چراغهای دلم رو خاموش کردی، تنهاترم کردی... من به دوست داشتنت وابسته شدم، شاید هم به اینطوری رنج کشیدن...

  • همدم ماه

حال روحیم اصلا خوب نیست 

از شنیدن این همه دروغ و تحقیر و توهین به شعورم خسته شدم، آخرش هم من متهم میشم، به جرم سادگی 

همه‌ی تلاشم رو کردم تا زندگیم رو قشنگ کنم، تا حس کنم یه همراه دارم، تا دوست داشته باشم و دوست داشته بشم ولی دیگه خسته‌ام، بریدم، دیگه حتی اشکی ندارم که بریزم، دیگه قلبم جایی برای شکسته شدن نداره، حس میکنم دارم تموم میشم..

  • همدم ماه

پایان غیبت کبری

جمعه, ۲ مهر ۱۴۰۰، ۰۶:۴۸ ب.ظ

اگه تحت تاثیر شوپنهاور بخوام یه نظریه ارائه بدم اینه که آدم‌های دروغگو حتی اگه باهوش هم باشن نباید آدم‌های باهوش رو به دوستی، همسری یا همنشینی انتخاب کنند چون هم خودشون اذیت میشن هم اونا رو اذیت می‌کنن، برن یه خنگی چیزی رو گیر بیارن و تا دلشون میخواد براشون دروغ ببافند و با هم کیف کنند :)

  • همدم ماه

علاءالدین سلام
بگذار همین اول کاری  یک اعتراف کنم ، من داشتم نامه را برای جاسمین می نوشتم بعد اسم جاسمین را خط زدم و  اسم غول چراغ جادو  را نوشتم گفتم شاید غول غولک به خاطر اینکه برای اولین بار کسی برایش نامه نوشته خوشحال شود و در آن چراغ تنگ و تاریک ، همین نامه کور سوی امیدی برایش شود ، اما از تو چه پنهان علی ، ترسیدم که وسوسه شوم و در نامه ام آرزویی بنویسم و غول غولک  فکر کند که من هم مثل خیلی ها هر وقت که با او کار دارم یادش میفتم . اسم غول غولک را هم خط زدم و نامه را برای تو نوشتم علا جان، تا هر چقدر دلم میخواهد حرافی کنم و سرت را درد بیاورم . حالا ناراحت نشو چون من منتظر جواب نامه ام میمانم و تو هم هر چقدر خواستی برایم پُر چانگی کن  :))
علا راستش من هم  مثل تو ، وقتی جاسمین را در بازار میان ِ مردم عادی و مشغول کمک رسانی دیدم خیال کردم او یک خدمتکار ساده است نه یک شاهزاده  .  البته این  گمان چندان هم بیراه نبودیم . ما همه رعیتیم حتی اگر در لباس شاه و شاهزاده در آییم و در پست و مقام باشیم اما گاهی چنان در رنگ و لعابِ این عناوین بی وفا غرق میشویم که هویت و شخصیت اصیل خود را گم میکنیم .  راستی ، حالِ ابو چطور است ؟ میمون بانمکی‌ست و من دلم برای شیرین کاری هایش خیلی تنگ شده ، یادش بخیر آنجا که تو با تمام وجود مراقب خودت و ابو بودی که در آن غارِ هیجان انگیز پر زرق و برق دست  به جواهرات نزنید تا دچار تزلزل نشوید آخرش هم ابو خرابکاری کرد و  در دردسر افتادید . چقدر من و فاطمه استرس گرفته بودیم و ضربان قلبمان بالا رفته بود . ولی خب خداروشکر  که آخرش به آن چراغ جادو رسیدید .
علا ، با تو رو در بایستی ندارم ، آرزوی اولت را دوست نداشتم . آری ، میدانم به من دخلی ندارد و آرزوی خودت است . اصلا حالا که فکر میکنم برای ورود به قصر و رسیدن به جاسمین چاره ای جز این نداشتی و همچین بد هم نشد . مهم این بود که آنچه دل های شما را تسخیر کرده بود انسانیت بود نه مادیت .
آه علا ، راستش را بخواهی من به تو به خاطر داشتن چراغ جادو و آن غول شوخِ آبی و یار نازنینی مثل جاسمین ،  حسودی نکردم اما به خاطر داشتن آن قالیچه ی پرنده چرا ، چرا که از وقتی جنینی بیش نبودم تا وقتی که قبول کردم نمیتوانم پر داشته باشم و پرواز کنم ، سقوط های مکررم در بالن های دست سازم از  پر و پشم و چادر و قابلمه گرفته تا بادکنک و بادبادک و شکستن استخوان هایم از چندین ناحیه گواه این ادعاست . درست است که حالا فهمیده ام پرواز کردن فقط به داشتن پر و بال نیست و  معنویت و نیت پشت هر کار میتواند منجر به صعود یا سقوط شود یا هر نوع پرواز بدون بال دیگر ، اما من باز هم دلم جدای از این کلیشه ها یک قالیچه ی پرنده میخواهد . اگر میخواهی بگویی که در زمان شما که هواپیما و هزار تا تجهیزات آمده و نیازی به این آرزو ها نیست باید بگویم آری ولی این با آن فرق میکند  ، در افسانه و خیال لذتی هست که در واقعیت نیست . فکر کنم دیگر دارم هذیان میگویم :|
نمی دانم نامه های جودی ابوت برای بابا لنگ دراز را خوانده ای یا نه ، اما همیشه دلم میخواست در زندگی یک بابا لنگ دراز داشته باشم و برایش نامه بنویسم یا دست کم ساعت ها برای هم از رویاها و اهدافمان سخن بگوییم  . راستش یکی از چیزهایی که در زندگی آزارم میدهد همین است که فکر کنم فهمیده ام که بابا لنگ درازی که حالا در زندگی‌ام دارم با بابا لنگ درازی که فکرش را میکردم زمین تا آسمان فرق میکند  ، گاهی گمان میکنم اگر اینگونه پیش برویم تا آخر عمر علی رغم حرفه ی تقریبا مشترکان هیچ حرف و آرزوی مشترکی نداریم که در مورد آن با هم سخن بگویم . نمی دانم  جاسمین خدا کند اشتباه فکر کنم . این قسمت از نامه را باید برای جاسمین می‌نوشتم ، پس لطفا این قسمت را بده جاسمین بخواند .
علا ،  نمی دانم فاصله ی دنیایی که تو ، جاسمین ، ابو و غول چراغ جادو در آن روزگار می گذراندید با روزگاری که ما در آن زندگی می‌کنیم چقدر است ، این جا چند روز دیگر زمین بالاخره طوافش را دور خورشید  تمام میکند ، درخت ها شکوفه زده اند و برف ها در حال آب شدن اند ، اما در  بهارِ امسال ، جهان ، میزبان یک میهانِ کوچکِ شوم و ناخوانده است . علا اصلا دلم نمی‌خواست درباره اش با تو سخن بگویم و نامه ام را ویروسی کنم . میخواستم بگویم به غول غولک بگویی که شر این میهمان بی ادب  را از سرمان کم کند اما شوربختانه  خود غول غولک هم با وجود اینکه کله گنده است و هیکلش  هزارها برابر کرونا ویروس است ، اگر ،  دست هایش را مرتب با آب و صابون نشوید و از چراغ جادویش بیرون بیاید ، این ویروس منحوس سریع خِرش را میگیرد و به زمین میزندش . آخر این کرونا خان با نیم وجب قدش  به این که تو چکاره ای و چه جایگاهی داری  نگاه نمی کند که.   علا ، ما سال‌هاست منتظر یک میهمانِ خوانده ایم که  پیام آور صلح و عدالت است و وعده اش به ما داده شده ، شاید هم این اتفاقاتِ عجیبی که دارد در جهان میفتد  طوفانِ قبل از آرامش است .من امیدوارم علا .
علا ، چقدر حرف دارم که بزنم و میبینی که چگونه در سخن راندن گویِ سبقت  را ربوده ام ، میخواهم این روده درازی را ادامه دهم اما مادرم دارد صدایم میزند تا در رفت و روب پایان سال کمکش کنم و اگر کمی دیگر طولش بدهم دیگر فقط خدا رحم کند :))
علا ، میدانم مرگ و زندگی دست خداست ، اما دوست دارم عمرم کفاف دهد تا برایت دوباره بنویسم ، برایت بگویم که به آرزو های ساده اما شیرینم رسیده ام . اگر از دست هواپیماهای اوکراینی ، ویروس های ناخوانده ، امتحان علوم پایه و خانه تکانی مادرم جان سالم به در بردم نامه ی بعدی مرا دریافت خواهی کرد .
به جاسمین سلام برسان ، مراقب خودتان باشید و دست هایتان را  با آب و صابون بشویید . نامه ام را در شیشه ی الکل  گذاشته ام تا هم نامه ام کاملا مصون باشد و هم اینکه الکلش برای ضد عفونی کردن به کارتان بیاید . امیدوارم جواب نامه را با قالیچه ی پرنده برایم بفرستی:)))))
برایتان آرزوی خوشبختی و سلامتی میکنم .
امضا : همدم ماه .

____________________________________________________________________________

من این چالش  ( نامه به یک شخصیت کارتونی ، فیلمی یا داستانی ) رو دیروز دیدم و خوشم اومد اولش نوشتن سخت بود ولی بعدش کم کم همینجوری حرف بود که میومد :))

از  هوپ فول ، رومی ، من... ، تیکی ، الی ، مسافر ،تسنیم ، آیه ،  smile ، BOOM BOOM، Y.M.S، هیوا جعفری ، رهآیی ، چرک نویس و رئوف .. و رزمنده... و تنبل ترین کدوها و آقای مهربان ، کج نویس و دختر شیعه و   فیشنگار و  آزاد و آنیا بلایت و لیمو و پریا و هر کی که این پست رو خونده دعوت میکنم اگر مایل بودن تو این بازیِ وبلاگی شرکت کنند :)

  • همدم ماه

اعترافات یک مادر !

جمعه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ۱۱:۲۳ ب.ظ

«اعترافات یک مادر » داستان زندگی عاشقانه ای است که هر چند با عشق و دلدادگی دو دانشجوی جوان آغاز می شود و در یک زندگی و خانه و کاشانه ی رویایی نشو و نما می کند ، اما در بستر پیچیدگی های روزمره ی زندگی و خصوصیات اخلاقی ویرانگر به خزانی زودرس گرفتار می گردد ...

«ما در ساختن رابطه مان مرحله ی گفت‌وگو را از قلم  انداخته و یکباره جسته بودیم سمت عشق بازی و وقتی خودمان را با مسئله ی ازدواج و بارداری مواجه دیدیم ، فهمیدن اینکه هیچ چیز مشترکی نداریم ، تقریبا یک شوک بود »

[ پشت کتاب ]  

این کتاب در دو داستانِ موازی و از زبان دو زن روایت میشه ، یک مادرشوهر و یک عروس .  مادر ، داستانِ ازدواجش و چگونگی تربیت تنها فرزند پسرش رو تعریف می‌کنه و عروسش ،  زندگیِ به ظاهر عاشقانه ای که با همسرِ متعصبش داشته . کنترل گر بودن و حس مالکیت بیش از حدی که آزادی و آرامش رو از هردو میگیره و زندگیشون رو به آتیش می‌کشه و دختر از ترس قضاوت شدن در روستا و شهر کوچیکی که توش زندگی میکنه و تهدید های همسرش جرأت دفاع از حقوق خودش و طلاق رو نداره در حالی که مردم به زندگی عاشقانه‌شون غبطه می خورن! 

تو این کتاب به خوبی میبینیم که شیوه ی حرف زدن و رفتار پدر و مادر با فرزندش  در خردسالی تا بلوغ چه تاثیر شگفتی در رفتار های آینده ی اون می‌ذاره . 

جملاتی از کتاب :

*فکر میکردم این  عشقه ، فکر میکردم اون عوض میشه _ همیشه می‌گفت این آخرین باره . فکر میکردم لایق این رفتارها هستم . تصور میکردم من عصبانیتش رو تحریک میکنم ، فکر میکردم اون متاسفه و میتونم کمکش کنم . 

*در بازیِ سرنوشت ، زندگی ورق های ناممکنی رو مقابلت گذاشته و  تو ناچاری دونه دونه‌ی اون ورق ها رو برگردونی تا موقعیتت رو نجات بدی .

*بعضی از مردهایی که اهل خشونت و بی حرمتی به زن ها هستن ، فقط یک نفرتِ عمیقِ ذاتی نسبت به اون ها دارن . اون ها یک زن و یک مادر بی نقص می‌خوان _ اما دستیابی به انتظاراتشون غیرممکنه . و وقتی تو نمی تونی نیازهایی رو که اون ها خودشون رو نسبت بهش محق میدونن ، تمام و کمال برآورده کنی ، اون وقت تو رو تنبیه می کنن .

*عشق همیشه امن نیست . گاهی اوقات عشق می تواند آسیب برساند و گاهی میتواند باعث دردی عظیم و حتی آشفتگی شود . این واقعیت را می دانم ، چون عشقی که به دیوید داشتم با من این کار را کرده بود .

*روزهای اول رابطه مون ، فقط بذر های کوچکی از این رفتار ها وجود داشت ، اما در طول زمان رشد کرد و به پیچکی تبدیل شد که خودش رو دور همه ی زندگی‌م پیچوند. 

  • همدم ماه

جنگِ پا برهنه زیرِ نورِ کم ، جنگجوی عشق ...

جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۸، ۱۱:۳۵ ب.ظ

​​​​​​

این روزا توی فضای مجازی چالش هایکو کتاب راه افتاده . من این هایکو کتاب رو پارسال بعد خوندن پست یکی از بچه های وبلاگی که در همین رابطه بود درست کردم و فرصت نشد تا انتشارش بدم . اما این روزهای پر التهاب ، دوباره با این عکس مواجه شدم و دیدم چقدر شبیه این روز هاست...

عشق و امیده که ما رو زنده نگه داشته و ترغیبمون می‌کنه به تلاش و جنگیدن حتی اگر  پابرهنه باشیم ،  دستِ خالی و بدون اسلحه .

پ.ن: 

۱.شماهم اگه دوست داشتید تو این چالش شرکت کنید و با کتاب هاتون ، هایکو کتاب درست کنید [اگه مایلید بیشتر با هایکو کتاب آشنا شید رو لینک کلیک کنید ] و تو وبلاگتون  انتشار بدید ، سرگرمی هیجان انگیزیه:) 

۲. یه منوی دیگه بالای وبلاگ اضافه کردم و می‌خوام از این به بعد موسیقی های دلنشین محلی رو اونجا انتشار بدم :)

۳. شما این روزایی که تو خونه اید چیکارا می کنید ؟چی میخونید ، چی مبینید؟ دلم واسه حرف زدن باهاتون تنگ شده ، مخصوصا دوستای قدیمی:) 

  • همدم ماه

نترس عشقِ جونی...

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۹:۲۰ ب.ظ

 

 

 

دیروز ساعت سه بعداز ظهر  وقتی داشتم با بسته شدن چشمام از خواب  در مقابل مرور آناتومی می‌جنگیدم خواهرم خبر داد که آزمون لغو شده . گوشیم رو چک کردم و دیدم بله ، چیزی که در موردش صحبت شده بود و من سعی کردم با بی تفاوتی از کنارش بگذرم و به برنامه ی مرورم ادامه بدم ، اتفاق افتاد . 

پارسال اواخر اسفند و اوایل فروردین روز های سختی داشتم ، روز های نبرد با خودم با خانوادم با دلم با عقلم روزهایی که شب تا صبح گریه میکردم و آخرش تصمیمی گرفتم که هنوز به درست بودنش شک دارم .  اما بعد از اون تصمیم ، یه پست تو یه کانالی خوندم  که یه جمله ازش تو ذهنم پر رنگ شد و هنوز که هنوزه گاهی ناخودآگاه زیر لب تکرارش میکنم « چشمه ی خوشبختی ، پشت کوه های پذیرش است» . پذیرش واقعیت و اتفاقی که افتاده و نقش تقدیر و اقبال و خودمون به همون شکلی که هستیم و شکل گرفتیم . جمله ای که  شاید به خاطر کمال گرایی ، کاملا نپذیرفتمش اما احتمالا  اینجوری تغییر و اصلاح اشتباه و ادامه ی زندگی راحت تره و  در نهایت چاره ای جز این نیست چون اون بیرون جنگ خیلی وقته تموم شده و تو داری با خودت می‌جنگی و به خودت آسیب میزنی  .

دیروز بعد از خبر تعویق آزمون تا شب هیچ کاری نکردم و یه گوشه نشسته بودم و دائم اخبار رو چک میکردم و پر از حس سردرگمی بودم . اما امروز صبح که خواب بلند شدم یادم افتاد اسفنده، ماه قشنگ و مورد علاقه ام که حتی غم های اسفند سال گذشته ، تعویق آزمون و تشویش ناشی از اپیدمی کرونا چیزی از قشنگیش توی قلبم کم نمیکنه . اتاقم رو حسابی تمیز کردم برای یه مدت کتاب های درسیمو کنار گذاشتم و رفتم توی حیاط زیر نور ملایم خورشید و آسمون نیمه ابری که انگار اون هم بین اندوه و امید در نبرده ، چندتا نفس عمیق کشیدم و برای گنجیشک های امیدواری که به زودی از سفر بر می‌گردن « آب زدم راه را..» و آهنگ بالا از حیدو رو پلی کردم و همون جا زیر سایه ی نصفه و نیمه ی درخت همیشه سبز زیتون و دست های تازه روییده ی درخت توتِ جوونِ باغچه نشستم و زیر لب این بیت از صائب رو زمزمه کردم 

اگر ز برگ خزان دیده می رود زردی

شکسته رنگیِ ما نیز چاره ای دارد...

  • همدم ماه