افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

یک ساعت دیگر فقط همین

جمعه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۴۲ ب.ظ

صبح که از خواب بیدار می شوی هنوز خوابی را که دیده ای فراموش نکرده ای . یک فنجان چای می ریزی که ناگهان تلفن زنگ می زند ، گوشی را بر میداری کسی پشت خط فوت می کند ، سردی فوت ها روی صورتت می نشیند . گوشی را می گذاری دوباره تلفن زنگ می زند صدای سردی پشت گوشی می گوید : شما یک ساعت دیگر می میرید ،شصت دقیقه !

می گویی بی مزه و تلفن را قطع می کنی . 

ناگهان زنگ در به صدا در می اید از روی برف های شب پیش آرام ارام به سمت در می روی . در را باز می کنی کسی پشت در نیست . 

جلوی در کاغذ تا خورده افتاده . کاغذ را بر میداری روی آن درشت نوشته اند : شما پنجاه و هشت دقیقه ی دیگر می میرید . 

توی دلت یک جور هایی می شود انگار رخت چرک های چندین سال را در ان جا می شویند .

به اتاق بر میگردی فنجان چایت را میان دست هایت میگیری،یخ بسته است ! می گویی : حتما یکی خواسته شوخی کند . چه شوخیه بی مزه ای .

و این را داد می زنی می خواهی باور کنی همه ی این ها یک شوخی است . تلوزیون را روشن میکنی . صدای گنگی از تلوزیون پخش می شود : شما پنجاه و هفت دقیقه دیگر می میرید .

صدا واضح و واضح تر می شود و بعد صدای خنده ی ترسناکی بدون تصویر از تلوزیون پخش می شود .

تلوزیون را خاموش میکنی میخواهی به خودت بقبولانی که دروغ است . اما انگار ته دلت باور کرده ای 

شروع میکنی به قدم زدن فکر میکنی بعد از مرگت چه خواهد شد . پدر و مادر حتما خیلی بی تابی می کنند آبجی زری هم خودش را به در ودیوار می کوبد و به قول مادر کولی بازی در می آورد .

شاید هم مادر در گوش پدر بگوید بهتر راحت شدیم . پسره ی بیکار شده بود باعث ابروریزی همان بهتر که مرد . آبجی زری هم لپ تابت را صاحب می شود و کلی ذوق میکند . اصغر دوستت هم شاید غصه بخورد که چرا اینقدر بی خودی با تو دعوا کرده ! صغری دختر همسایه هم حتما گریه میکند ، مادرش هم حتما می گوید دختره ی بیشعور برای این پسره ی یه لاقبا ابغوره میگیری خاک بر سرت .

توی دانشگاه برایت پلاکارد می زندد که در گذشت جوان ناکام را به جامعه ی فرهنگی دانشجویان تسلیت میگوییم و چه و چه و چه . 

شاید برایت شعری یا شب خاطره ای هم برگزار کنند که دوستانت در آن از خاطراتت و جوانمردی ها و روح حساست چیزهایی به دروغ سرهم کنند و دختران هم دانشگاهی هم زیر زیرکی برایت اشک بریزند شاید دوستانت تا چند روز در شب نشینی ها و مسافرت ها به یادت بیفتند و .....

ولی چه فایده تو مرده ای و کم کم فراموش می شوی انگار اصلا از اول کسی به این نام نبوده به ساعتت نگاه میکنی چند دقیقه از یک ساعت گذشته به حماقتت می خندی که این اخطار را باور کرده ای !

می گویی هر کس باشد درمار از روزگارش در می آورم .

شال و کلاه میکنی که به دانشکده بروی عجله می کنی که به کلاس ساعت ده برسی . می خواهی از عرض یک بلوار بگذری که یک دفعه یک ماشین با اخرین سرعت با تو برخورد می کند و تو را پرتاب می کند و تو میمیری . به همین سادگی ! 

مردمی که از کنارت رد می شوند به روی جسد تکه تکه شده ات سکه می ریزیند و من به تو که هنوز نفهمیده ای که در این مملکت هیچ کاری به موقع انجام نمی شود و همیشه چند دقیقه تاخیر دارد توی دلم می خندم . خلاصه شرمنده از این که شما مرده اید . ها ها ها 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع: لاف و توشک . مجوعه نثر طنز - علیرضا لبش - صفحه ی 58

  • همدم ماه

سرگرمِ سرابی دور

پنجشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۵۳ ب.ظ

نمی دانم چه حکمتی است که با کلی شوق زیست و شیمی و ریاضی را بر می دارم تا بخوانم اما همین که یک صفحه نخوانده چشمم میخورد به کلاف نارنجی رنگِ میم و قلابی که دارد لبخند میزندو بافته ای که نمیدانم چیست و هی میخواهم ببافمش یا چشمم میخورد به جعبه ی مکعبیه باریک و کوچکی که گوشه ی اتاق دارد شارژ می شود یا هی خاطرات ده هزار سال پیش شروع میکنند در ذهنم رژه رفتن و قشون کشی . یک ساعت میگذرد بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم مکانم را تغییر میدهم و از اتاق میزنم بیرون که لا اقل سه چهار صفحه هم که شده محض رضای دلم زیست بخوانم کتاب را که باز میکنم خمیازه پشت خمیازه !

  • همدم ماه

با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوارِ من

چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۳۶ ب.ظ

تا حالا اینقدر دلم برای سادگیه خودم نسوخته بود 
امروز وقتی دفتر خاطراتم را از زیر خرمن ها کتاب بیرون کشیدم  در لابه لای برگه هایش نامه ای را دیدم که خودم به خودم نوشته بودم  
هر خط را که میخواندم بغض و خنده مخلوط میشد . 
یادم باشد از این به بعد همیشه برای خودم نامه بنویسم  . 


  • همدم ماه

کدبانو و کدآقا

يكشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۳۸ ق.ظ

کَد آقا ، کَد آقا چه واژه ی مضحک و غریبی ! 

دوباره تکرار میکنم کد اقا ،کد اقا بی شک مثله تمامیه کلماتی که در کودکی برایم خنده دار و گاهی بی ریخت بود این نیز عادی خواهد شد ! 

اصلا بیا حاشیه نرویم من میخواستم بدانم چرا به خانوم ها می گویند کد بانو و به اقایان نمی گویند کد آقا  ؟ 

آقایی که خیلی خوب بچه را پوشک می کند ، خیلی خوب چای دم میکند و مرغ شکم پر درست میکند ، اتاقش را جارو برقی می کشد و و ظرف ها را حتی تمیز تر از خواهرش می شوید بی شک کَد اقای خوبی خواهد بود !

در این یک ماه که زن عمو و عمو به مسافرت رفته اند و پسر عمو به خاطر درس و دانشگاه در خانه مانده است کَد اقایِ چیره دستی شده است ! 

من از پشت همین مانیتور به تمامیه کد آقاینِ جهان تبریک میگویم ! 


  • همدم ماه

صبحِ یک معتاد

شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۲۲ ق.ظ
فکرش را بکن 
یک عدد معتاد اینترنت که از قضا دیوانه هم هست 
صبح که از خواب بلند می شود 
بی انکه صبحانه بخورد 
و به سرعت یک چشم بهم زدن 
با چشم های پف کرده 
بپرد پشت سیستم 
صفحه ی بیان را باز کند 
و شروع کند به وب گردی 
و اولین صفحه ی وبی را که باز میکند 
نصف  دوستان بلاگفایی اش را پیدا کند 





پ.ن :البته هنوز یه عالمه دیگه مونده :)
دوستای اصلیم هم مونده 
خیلی دلم میخواد ای روزگار پشمالو رو پیدا کنم 

  • همدم ماه

کی گفته عمه ها بد اند !

جمعه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۲۶ ب.ظ

خوشحالی یعنی اینکه عمه جان  با یه عالمه کتاب بیاید خونه ی ما 

و بگویید 

همه ی این کتاب ها برای تو !

و تو از خوشحالی بپری و گونه هایش را بوسه باران کنی 

و او بگویید 

ارام باش دختر 

مگر کتاب ندیده ای !

  • همدم ماه

این ها به تیپ ما نمیخورد

پنجشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۳۷ ب.ظ
همین دیروز بود که از بیکاری تصمیم گرفتم چند مجموعه رمان عاشقانه دانلود کنم و بخوانم 
اما همین که دو سه خط اول این رمان های چرت مزخرف را میخوانم میخواهم بالا بیاورم !
همه شان شبیه هم است 
دختره عاشق ان می شود 
پسره خیانت میکند 
ان یکی از خانه فرار میکند 
همه هم که ماشالله چشم ها ی ابی و خاکستری و رنگین کمانی و خانه های مجلل و آن چنانی دارند و هم خوشگل موشگل و عملی
جالب این جاست که در داخل اکثر رمان ها دختر هاشان باحیا اند ! چقدر هم با حیا کف میکنم بنده  هر روز با یکی میلاسند بعد هم میگویند وای مامان من چقد باحیام ! 
داشتم میخواندم رمان "افسونگر "را اما همین که دیدم خیر عامو این هم مثله بقیه رمان هاست سریع زدم همه را حذف کردم و گفتم ای بابا این ها به تیپ ما نمیخورد ! 
بعد از اینکه همه ی رمان ها را حذف کردم  رفتم پیش خواهرم که خودش خیلی خیلی در این رمان ها غرق است و سر سه سوت در یه هفته دو هفته ای فرت و فرت رمان دانلود میکند و میخواند و یه سالی هم از من کوچکتر است 
 گفتم اهای اخوووی  گوشیتو بده ببینم 
از انجا که خواهری از ما حساب میبرد گوشی را سریع داد 
من هم در یک چشم به هم همه رمان هایش را حذف کردم 
و گفتم بیا خواهری 
بیا برویم کتاب های مرزبان نامه و بچه های ریشدار جمال زاده و کیله و دمنه را بگیریم و بخوانیم !
این زندگی های تجملی داخل رمان ها به تیپ ما نمیخورد ! 

  • همدم ماه

کار دره بالا میگیره

چهارشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۵۳ ق.ظ

یره گه کار مو و تو دره بالا می گیره
ذره ذره دره عشقت تو دلم جا می گیره

روز اول به خودم گفتم ایم مثل بقی
حالا کم کم می بینم کار دره بالا می گیره

چن شبه واز مث بیس سال پیش ازای مرغ دلم
تو زمستون بهنه ی سبزه و صحرا می گیره

چن شبه واز می دوزم چشمامه تا صبحه به چخت
با بیک سم بیخودی مات ممنه، را می گیره

تا سحر جل می زنم خواب به سراغم نمیاد
هی دلم مثل بچه بهنه بی جا می گیره

موگومش هرچی که مرگت چیه کوفتی! نمگه
عوضش نق مزنه ذکر خدایا می گیره

پیری و معرکه گیری که مگن کار مویه
دفتر عمر داره صفحه پینجا می گیره

اون که عاشق شده پنهون مکنه مثل اویه
که سوار شتر و پوشتشه دولا می گیره

  • همدم ماه

اللهم عجل لولیک الفرج

سه شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۵۳ ب.ظ

آخ که چقد دلم هوای حرم کرده 

 

  • همدم ماه