افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش می کنم
خدایا
کمکم کن آنی باشم که تو دوستش داری ...

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

کلاغ ها مدام فریاد می زدند : برف برف !

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ب.ظ



 

«سمفونی مردگان ، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابد 

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است ، روح هنرمندی که به کسوت ِسوجی دیوانه اش در آورده ایم ، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم ، کدام یک از ما ؟» 

از پشت کتاب 

سمفونی مردگان ، اسمش را زیاد شنیده بودم ، کتاب معروفی بود از عباس معروفی که در سال های شصت و سه تا شصت و هفت به رشته ی تحریر در آمده   با  فضایی سرد و تاریک که درون مایه اش زبانه کشیدن  آتش جهل و تعصب و تبعیض  بود و  در نهایت منجر به برادر کشی و از هم فروپاشیدن یک خانواده و شاید هم یک جامعه شد ، اتفاقی  که امروزه نیز شاهدش هستیم 

از اولین حرفِ اولین واژه بغضی می نشست روی گلویت تا آخرین حرفِ آخرین واژه 

معمولا تهِ هر کتاب دردناکی گریه ام می گیرد اما نمی دانم چرا  این بغض سرد و تاریک  با باز کردن کتابی که حزن و اندوه ، بلعیده ی آن بود به گریه تبدیل نشد ، شاید هم میان آب های شور آبی با همان داری که آیدین را در نهایت به آغوش مرگ فرو برد ، دار زده شد ، بی آنکه دیده شود .....

۱.گفت: «دنیا پوچ و بی ارزش است . هیچ ارزشی ندارد .»

گفتم:« حرف های خوب بزن . دنیا بی ارزش نیست . فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است .» 

۲.به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت!

تنها در جسم نمیتوان پیدایش کرد،بلکه در جسم و روح و هوا!

در آینه!

در خواب!

در نفس کشیدن ها 

انگار به ریه می رود و آدم مدام احساس میکند دارد بزرگ میشود....

۳.تنهایی را فقط در شلوغی میتوان حس کرد.

۴.وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست.

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد ؛ 

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود!

۵.گفتم: دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود.

گفت: بله. آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد.

گفتم: پس چه باید کرد؟

گفت: تحمل و سکوت.

۶.پدر گفت : دنبال چه می گردی ؟ 

آیدین گفت : دنبال خودم ....

۷. آیا کسی می تواند بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیت‌ی نزدیک می کند ؟ آدم پر می شود .‌‌‌‌‌‌جوری که نخواهد به چیزی فکر کند ، نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچگاه دچار تردید نشود

۸.گفت : آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی فهمد . 

  • ۹۷/۰۵/۲۴
  • همدم ماه

نظرات  (۸)

من از طرح جلدش میترسم :/
پاسخ:
جلدش یه جوریه که آدم دلش نمی‌خواد بخونه:(
محتواش هم همینقدر تلخ و تاریک و ترسناکه:((
  • علامت سوال
  • پدر گفت دنبال چه میگردی؟
    آیدین گفت:دنبال خودم(: ....
    ممنون که معرفی کردین... ایشالا حتما میخونمش (:
    پاسخ:
    خواهش میکنم .
    کتاب غم گینی هست :(
    ان شالله
    ترسناکه که :(
    پاسخ:
    جلدش و اسمش آره :(( ولی من قلم و نگارش نویسنده رو دوست داشتم :)
    اسم کتاب و طرح جلدش نچسبه

    اما احتمال زیاد خواندنی باشد...
    پاسخ:
    :)
    کتاب خوبیه ولی به سلیقه ی مخاطب هم بستگی داره:)  
    چرا کتاب تلخ می خونی؟
    پاسخ:
    فکر میکنم گاهی وقتا لازمه :) 
    البته خوندن این کتاب بیشتر توفیق اجباری بود :)
    چه دیالوگ های قشنگی بود.خیلی لذت بردم
    ممنون که نوشتیشون
    پاسخ:
    خوشحالم که دوست داشتی:)
    قربانت؛-)
  • مجهول الحال :)
  • اون متن مربوط به ۱ بدجور ادمو به فکر میندازه.
    حقیقت محضه :)
    پاسخ:
    آره واقعا . چقدر گاهی وقتا یادمون می‌ره درست زندگی کردن رو 
    :)
    چندتا کتاب از عباس معروفی خوندم ، فضای نوشته هاش سرد و تاریکه ولی قلمش آدمو دنبال خودش میکشه و غرق میکنه تو فضای داستان
    پاسخ:
    آره انگار نوشته هاش یه آهنگ و ریتم خاصی داره:) من فقط همین کتاب رو ازش خوندم :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">