افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

در ستایش زندگی در لحظه

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۰ ب.ظ
1. وقتی جوان بودم ، همیشه زمان حال رو پیش در امدی برای اتفاق بهتری که قرار بود بیفته می دونستم و بعد؛ سال ها گذشت و ناگهان متوجه شدم دارم برعکس عمل می کنم ، خودم رو در حسرت گذشته فرو برده ام . چیزی که به اندازه ی کافی به اون نپرداخته ام گرامی داشتن هر لحظه است . 
2.در اصل یک انسان هرگز شاد نیست بلکه همه ی عمرش را به پیکار برای دست یابی به چیزی می گذراند که می اندیشد شادی می آورد ؛ به ندرت به هدفش می رسد و وقتی هم می رسد ، نتیجه اش فقط یأس و نومیدی‌ست .سرانجامش ناکامی و کشتی شکستگی‌ست و بی دکل و بادبان به بندر رسیدن و آن گاه فرقی نمی کند که شاد باشد یا فلک زده ؛ چون همه ی زندگی اش هرگز چیزی جز لحظه ی نبوده که همواره در حال از دست رفتن است و اکنون نیز به پایان رسیده است  ‌.
3.جولیوس با اندوه سر تکان داد. حقیقت داشت که هرگز واقعا طعم لحظه را نچشیده بود، هرگز اکنون را درک نکرده بود ، هرگز به خود نگفته بود :«همین لحظه ، امروز: این همان چیزی ست که میخواهم ! این هاست که به روز های خوش گذشته بدل میشود . بگذار در همین لحظه بمانم ، بگذار در همین جا ریشه بدوانم .»نه، او همیشه باور داشت خوش طعم ترین شکار زندگی را هنوز نیافته و همیشه چشم انتظار آینده بود ؛زمانی که پیرتر ،زیرک تر ، بزرگ تر و ثروتمند تر شود . در دوره ی کالج نبود که جولیوس همه چیز را طلیعه دستیابی به آن جایزه ی بزرگ می دید . ورود به دانشکده ی پزشکی. در دانشکده ی پزشکی هم نبود ، جایی که در سال های نخست ،آرزو داشت سر کلاس حاضر نشود و به جای آن ، مثل دانشجویان دوره ی بالینی به بخش ها سر بزند ؛ آن هم با روپوش سفید و گوشی پزشکی . در دوره ی بالینی و سال های سوم و چهارم پزشکی هم نبود، در دوره ی بالینی که بالاخره جایگاهی را در بخش های بیمارستانه یافته بود آن موقع در حسرت خبرگی و تجربه ی بیشتر بود ؛ مهم بودن، تصمیم های حیاتی بالینی گرفتن ، زندگی ها را نجات دادن ، لباس آبی جراح را پوشیدن و یک وری تخت بیمار را در طول راهروی بیمارستان ها دادن تا اتاق عمل . حتی وقتی دستیار ارشد روان پزشکی شده بود ، در مورد محدودیت ها و عدم قطعیت رشته ای که برگزیده بود، مبهوت می ماند . بی میلی جولیوس به درک و دریافت اکنون به زندگی مشترکش هم صدمه زده بود . 
#درمان شوپنهاور
  • ۹۷/۰۴/۱۴
  • همدم ماه

نظرات  (۴)

  • آقای برادر
  • زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست

    زندگی باغ تماشـــای خداســت

    گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود

    می تواند زشــت هم زیبا شــود 

    حال من، در شهر احسـاسم گم است

    حال من، عشق تمام مردم است

    زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا

    صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

    مولانای عزیز

    گذشته رفته و آینده هم نیامده...حال را باید دریافت:/


    پاسخ:
    ممنون آقای برادر 
    سعدی میگه

    سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

    در میان این و آن فرصت شمار امروز را (:

    با وجود همه ی این ها زندگی کردن در لحظه کار سختیه :((


  • آقای برادر
  • بله میدونم قسمتی از اشعار مولاناست .
    ولی قشنگ:/
    پاسخ:
    متوجه شدم:)
    بله قشنگ بود ممنون
  • آقای برادر
  • شهرام محمدی یا آذرخش....
    میدونستم برای ایشون واون بیت فک کنم بهش میگن تضمین ...درست؟!

    پاسخ:
    آری همان 
  • آقای برادر
  • نه تو می مانی، نه اندوه و نه  هیچ یک از مردم این آبادی

    به حباب نگران لب یک رود ، قسم

    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم  می گذرد

    آن چنانی که فقط ، خاطره ای خواهد ماند

    لحظه ها عریانند به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

    تو به آیینه

    نه

    آیینه به تو ، خیره شده است

    تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

    و اگر بغض کنی

    آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

    گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

    بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

    ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است

    ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

    غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

    تا خدا ، یک رگ گردن باقی است ، تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

    سهراب سپهری بدون تضمین:))

    پاسخ:
    چقدر با این شعر خاطره دارم:)
    پارسال بعد از یکی از آزمون های قلم چی این رو تو دفتر نوشتم :-))
    ممنون خیلی قشنگ بود 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">