افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

این پریشان سِیر را در بَزمِ وحدت بار دِه.....

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش می کنم
خدایا
کمکم کن آنی باشم که تو دوستش داری ...

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

ما را ز تو غیر تو تمنایی نیست

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۶ ب.ظ

امروز بچه غول رو کشتم . 

انقدر امروز برام روز خوبی بوده که دلم میخواد نگهش دارم دلم میخواد بهم بگن یه آرزو کن و بگم بذارید زمان رو نگه دارم و بذارید هزار بار این صحنه رو پلی کنم و زنده تماشاش کنم .  

از خدا یه چیزی خواستم بهم نداد . بعد گفتم خدایا باشه کوچیک ترش رو آرزو میکنم حداقل اون باشه؟ امروز در اوج ناباوری خدا یکی از دعا های چند ماه پیشم رو برآورده کرد . بعد من نشستم همه ی ناله ها و غرغرهایی که بعد از اون دعا تو دفترچه ام نوشته بودم رو مرور کردم . گفتم دیدی چقدر به خدا غر زدی ؟ چقدر گفتی خدایا چرا اینطور نشد؟ چرا اینطور شد ؟ چقدر گریه کردی ؟ چقدر زار زدی؟ هی گفتی من بدشانسم؟ هی گفتی من بدبختم؟ هی گفتی اینو دوست ندارم ؟ هی گفتی من این سرنوشت رو نمیخوام ... ولی تو گفتی سرنوشت رو باهم میسازیم .. تو گفتی نا امید نشو... تو گفتی من سرنوشت قومی رو تغییر نمیدم مگر اینکه خودشون تغییر بدن .... تو حیرت فرو رفتم ... من از خودم خجالت میکشم ... ممنون که هستی خدای مهربونم ..... 

  • ۹۷/۰۴/۰۵
  • همدم ماه