افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

دیروز اولین امتحان پایان ترممون بود و طبق رسم و رسومات همیشگی که از دبستان تا حالا بوده اولین  امتحان معارف یعنی اندیشه ی اسلامی دو بود . 

یه رب قبل از امتحان سارا داشت جزوه را ورق میزد و بهم نکات مهمش رو می‌گفت . حدود یک سوم جزوه به بحث در مورد بنی اسراییل و حضرت موسی پرداخته بود . به سارا گفتم سارا من وقتی داشتم جزوه رو  میخوندم خیلی دلم بر حال حضرت موسی (ع) سوخت سر اینکه پیروانش این همه اذیتش کردن و نمک به حروم بودن و قدر نشناس . سارا گفت اتفاقا من از یک کار حضرت موسی(ع) خیلی اعصابم خورد شد گفتم چکار؟ گفت این جا که وقتی یکی از اعضای بنی اسراییل با یکی از فرعونیان داشت دعوا میکرد و حضرت موسی رفت فرعونیه رو کشت .(«وَ دَخَلَ الْمَدینَةَ عَلى‏ حینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذی مِنْ شیعَتِهِ عَلَى الَّذی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَیْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبینٌ» قصص/15. )

سارا ادامه داد خب چرا حضرت موسی کشتش؟ نمی‌تونست نصیحتش کنه ؟ناسلامتی پیامبر بودا 

بهش گفتم خب سارا اونا که نصیحت حالیشون نمیشد یهو می دیدی اون یارو قبطیه میگرفت همونجا حضرت موسی رم می کشت 

سارا گفت من توجیه نمیشم . باید نصیحتش میکرد و فلان و فلان  نه اینکه سریع بیاد مشت بزنه و بکشتش  

من اون موقع میخواستم به سارا بگم خب سارا جان این کاری که حضرت موسی کرد باعث شد که فردا که رفت دوباره یاروعه رو نجات بده لو بره و فرعون بفهمه که اره قتل کار حضرت موسی بوده و این باعث شد که از مصر فرار کنن و از این حرفا . این یه جور فید بک کارش بود و نتیجه ی کارش رو دید دیگه .

فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفًا یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنْصَرَهُ بِالأمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُبِینٌ ﴿18﴾

موسی با ترس و خوف در شهر آمدورفت می‌کرد و هرلحظه در انتظار حادثه‌ای بود. ناگهان دید همان شخص بنی‌اسرائیلی که روز گذشته او را کمک کرده بود با کس دیگری درگیر و در حال نزاع است. موسی به وی گفت شما بدون تردید فردی ماجراجو و گمراه و بی‌ادب هستید.

فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَنْ یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ یَا مُوسَى أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالأمْسِ إِنْ تُرِیدُ إِلا أَنْ تَکُونَ جَبَّارًا فِی الأرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ﴿19﴾

زمانی که موسی به آن‌ها نزدیک شد خواست آنان را از هم جدا کند. بنی‌اسرائیلی گفت: می‌خواهید مرا هم بکشید؟ مانند کسی که دیروز او را کشتید؟ شما می‌خواهید قدرتمند روی زمین شوید. قصد نداری مصلح و خدمتگزار جامعه باشی.

و بعدش هم که دیگه همه فهمیدند قاتل اون مرد قبطی موسی بوده و خبرش به فرعون رسید.

 که قبل از اینکه کلامم منعقد بشه ساعت هشت شد و رفتیم سر جلسه 😌

آقا چشمتون روز بد نبینه یازده تا سوال تشریحی طویل پاسخ داده بود از جزوه ی به اون عظمت -_- اعصابم خورد شد ولی به هر ترفندی بود هر چی تو ذهنم بود رو برگه ریختم ولی مثلا جواب  یک سوال یک صفحه کامل  از جزوه میشد و من اون رو تو دو خط خلاصه کردم :دی یک سوال هم از نکاتی که سارا برام گفته بود تو امتحان اومده بود و من توی دلم برای او  دعا کردم . 

بعد از آزمون هم دیگه فقط در حد چک کردن جواب سوالات پیش هم بودیم و از هم جدا شدیم . 

امروز اومدم در مورد همون داستان حضرت موسی تو اینترنت سرچ کردم و به نکات جالبی دست یافتم 

«قالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسی‏ فَاغْفِرْ لی‏ فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ» قصص/16. 
گفت: خدایا من نباید مشت را زده باشم ولی حالا که مشت را زدم عمدی نبوده خطایی بوده بنا نبود که با این مشت طرف بمیرد. حالا من گناه کرده‌ام مرا ببخش. خدا هم او را بخشید. 
«قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهیراً لِلْمُجْرِمینَ» قصص/17. 
گفت: خدایا حالا که به من نعمت دادی، من دیگر یار مجرمین نخواهم بود. 

_______________

  • ۹۷/۰۳/۲۱
  • همدم ماه