افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

چشم هایش

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۳۲ ق.ظ

سال های اول دبیرستان معلم ادبیات بسیار جدی و در عین حال با نمکی داشتیم . از دور که می دی دیمش نظام دار می ایستادیم . سر کلاسش همه از ترس دست به سینه بودیم . همیشه به چشمش دو تا عینک میزد . یک عینک را به چشمش میزد و دیگری بالای سرش بود . وقتی می‌خواست ته کلاس را نگاه کند و بچه ها را چک کند  عینکی که بالای سرش گذاشته بود را با عینکی که به چشمش زده بود عوض میکرد . یعنی هم دور بین بود هم نزدیک بین . 

حالا دارم به این فکر میکنم که چقدر خوب میشد ما هم برای دیدن چیز های دور عینکمان را عوض کنیم . شاید بهتر ببینیم و بهتر تصمیم بگیریم و قضاوت کنیم .

گاهی در دل یک فهمیم ولی نمی فهمیم ‌. باید عینکمان را عوض کنیم.  

امروز بعد از پنج سال دوباره دیدمش . دوباره نظام دار و دست به سینه ایستادم . خیلی دوستش داشتم .  با خودم  گفتم عینکش دیگر دوتا نیست . انگار از نگاهم ذهنم را خواند . گفت یادش بخیر روزگاری هشت چشم بودم. خودش گفت هشت چشم . گفتم که بانمک بود .ولی من حساب کردم دوتا چشم خودش داشت ، چهارتا هم شیشه ی عینکش . بنابراین باید بگوییم شش چشم . ولی خب او خودش گفت هشت چشم . من میدانم آن دو چشم دیگر، چشم دلش بود . گفت  داده ام عینکم را دو شیشه ای بسازند تا دیگر برای دیدن ته کلاس مجبور نباشم عینکم را تعویض کنم ...

  • ۹۷/۰۱/۲۴
  • همدم ماه