افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۴:۱۴ ب.ظ

در واپسین نفس نفس زدن های اسفند و سرفه های آخر ابرهای زمستانی لابه لای  خانه تکانی های مردم شهر تصمیم گرفتم خودم را بتکانم .

دستی به قلب غبار گرفته  میکشم ... تکه های شکسته را بیرون میریزم ... گاه روحم را زخمی میکند اما خیالی نیست .... 

آبی به چشم های تار میزنم .... اتفاق های نود و شش را بهتر میبینم .... حکمتی که میگفتند را بهتر درک میکنم ... 

اخم های گره کرده را باز میکنم ، بذر لبخند به لب میپاشم 

لباس های گل گلی می‌پوشم و عطر گل های باغچه را میهمان ریه هام میکنم 

روحم را ... روحم را ...

 میدانی جانم آراسته میشوم اما لابه لای خود تکانی هایم چیز بدرد به خوری پیدا نمی شود 

افکار مهار گسسته نهیبم میزنند ... نه مگر می شود روح خدا در آدمی دمیده باشد و چیز بدرد نخوری در خود نیابد ؟ بهتر بتکان ...

آن گوشه های قلبم وعده وعید های خفته میبینم ... صبوری های فراموش شده ... سکوت های فریاد شده ... فریاد های خاموش .... همان هایی که که در همه ی بهار های گذشته وقتی که از استشمام نسیم نوروزی سرمست میشدم قولش را به دلم میدادم 

نود و ششم چقدر به من اضافه کرد ؟ قدر یک سال؟ قدر یک ثانیه ؟ قدر یک دقیقه ؟چقدر بهتر شدم و در پی فهم به نادانی ام پی بردم ؟ چقدر دل شکستم ؟ چقدر رنجاندم؟ چقدر رنجیدم و بخشیدم؟ چقدر اعتقاداتم را قوی تر و بهتر کردم ؟ چقدر به خدا نزدیک تر شدم ؟ چقدر در جست‌وجوی علم بودم؟

از اینکه روحم غرق در روزمرگی هاست می رنجم .

می خواهم وعده وعید بدهم  می خواهم بگویم نود و هفت فلان می کنم و فلان نمیکنم اما اول باید از رسن بی رحم روزمرگی های که زندگی ام را به دام انداخته برهم . 

احساس پوچی و حالت تهوع هایی که ناشی از لانه گزینی خلإدر بطن روحم بود را بالا می آورم . 

باید خلا درونم رو قبل از زاییدن سقط کنم . 

باید من کهنه ی مغموم گوشه گیر نالان و شکوه گرِ مسکون را بکشم . باید مٙنی که گاه بی مهابا در گرداب پر تلاطم افکار بی سر و ته دیگران غرق می شد را نجات دهم . هنوز هم درونم آنقدر ها بوی کهنگی نگرفته .  

باید روحی که آبستن امید و هدف است را ...نه باید روحی که آبستن «عمل» را به دنیا بیاورم. 

  • ۹۶/۱۲/۲۸
  • همدم ماه