افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

افکار معلق

خدایا
من را ببخش که گاه
قداستم را
دخترانگی ام را
نجابتم را
فراموش میکنم
خدایا
کمکم کن
آنی باشم
که تو دوستش داری ...
🌿🌸🌿
یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

«صائب تبریزی»

روز اول

دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۶ ب.ظ

امروز روز اول دانشگاه بود

صبح دلم نمیخواست برم چون باید با پدرم ساعت شیش و نیم میرفتم چون ک دیگه کسی نبود منو ببره و من احساس دختر بچه ای رو داشتم که میخواد بره پیش دبستانی و دلش میخواد مامانشم باهاش بیاد :|

توی راه فقط با خودم حرف میزدم و میگفتم ای کاش میرفتم رشته ی انسانی ان وقت ادبیات میخواندم و نویسنده و شاعر میشدم   تا اخر عمر برای خودم عاشقی میکردم   تو دلم بسیار ناراحت بودم و دوست نداشتم برم دانشگاه چون خجالتی ام و بی عرضه متاسفانه . چهره ام انقدر غم گین بود که به راحتی میشد غم دلم را از توی چشم هایم خواند:

تو ماشین بابام باهام حرف میزد ولی من فقط گوش میدادم  و  و در پایان مسیر سکوت مطلق و سردی حاکم بود

وقتی رسیدیم خداحافظی کردم و رفتم توی حیاط دانشگاه نشستم و به دوستم پیام دادم که من تنهام و احساس غریبی میکنم اگه میشه زود بیا تا باهم باشیم.

مدتی باهم بودیم و توی این زمان یه دوست دیگه هم پیدا کردیم که بسیار اهل معاشرت و اجتماعی بود و البته به منهم توصیه کرد که دست از خجالت و منزوی بودن بردارم . چندتا دوست دیگ هم پیدا کردم ولی خب رشته هاشون با من فرق میکرد دیگه کم کم حس غربتم ریخت و برای تهیه کارت سلف با دوستام اقدام کردیم و دو ساعت تمام همه جا رو گشتم و هی از این ور به اون ور برای دوتا مهر و امضا پاس شدیم و عاقبت کارت سلف رو گرفتیم و بعدش ساعت یازده شد و تازه کلاس ما داشت شروع میشد از دوستام خداحافظی کردم و وارد کلاس شدم حدود شش نفر دختر نشسته بودن منم رفتم ردیف دوم نوشستم و بعد کم کم دختر ها اومدن و پسرا همه باهم هجوم اوردن داخل اصلا بهشون نمیخورد ترم اولی باشن 

تو بچه ها فقط من ضایع بودم با اون ابروهای بهم پیوسته و پر و صورتم بدون حتی یک ضد آفتاب و به سان یک هلو کرک دار :)) خب دیگه همینجوری خودمو دوست دارم چون نازترم به قول دوستم لطافت دخترونه اما هیچ وقت اعتماد به نفس نداشتم

ده دقیقه بعد اینکه کلاس پر شد یک آقای کت و شلواری وارد شد و فهمیدیدم استاد جنین شناسی هستن .

یکم در مورد رشتمون و سختی هاش توضیح داد و بعدش شروع کرد درس بده

اصلا خوشم نیومد از بس که پراکنده و بی حال حرف میزد برقا هم خاموش بود و کلاس نیمه تاریک و من هم یک گوشه بودم و خوب اسلاید های استاد رو نمیدیدم و صداش رو هم نمی شنیدم اما همون چیزای که میشنیدم رو مینوشتم ولی البته غلط پولوت با اون اسم های عجق و وجق و گنده منده که میگفت یه فاتحه تو دلم میخوندم :))

بعد از اینکه کلاس تموم شد استاد محترم شروع کرد به سوال پرسیدن از درسی که داد  سوالایی که بقیه میپرسید رو  یه خورده بلد بودم همونجا بیخیال و بی حال البته نشسته بودم که یهو گفت شما فامیلت چیه ؟ بار اول که گفتم بس که بیحال بودم نشنید و و دوباره تکرار کردم و از من هم سوال پرسید منم گفتم بلد نیستم خداییش این همه سوالی که از  بقیه میپرسید رو بلد بودم ولی از خودمو نه اخه خیلی سخت بود و بچه ها گفتن که تو صحبتاتون اصلا همچین چیزی نگفتید کلا من از هر چی میترسم به سرم میاد  

بعدش کلاس تموم شد و یه دختر همشری که از روی فامیلم منو شناخت اومد و خوش رو معرفی کرد و گفت میتونیم دوستای خوبی باشیم و خیلی خوشحال شدم که یه همشهری پیدا کردم و تنها نیستم باهم رفتیم کتابخونه و کتابی که استاد معرفی کردو تهیه کردیم .

بر خلاف صبح الان حس خوبی دارم خداروشکر .

+تو همانی که همه عمر مرا غم بودی   هر زمان خواستمت از بغلم کم بودی    (آریا صالحی )

#دانشگاه

  • ۹۶/۰۷/۱۰
  • همدم ماه